من گلدانهای کوچک را
که عطرهای پهناور دارند
دوست دارم
گلدان را شکستی
اکنون صدای آن به کوچه رسید
کسی دیگر ابدی شد
صدای فریاد است
که آب سرد میشود
که چای سرد میشود
ما روی زمین هستیم
زن همسایهی من در روزنامه عینک دارد
عشق را با عینک باور نمیکند
و اگر عینک را از چشم بردارد
زمین را نمیبیند
من به دنبال یک مفهوم هستم
تا فردا خانه را سفید کنم
گلدان را آب دهم.
ما روی زمین هستیم
کبریتهای من تمام شد
من دیگر ترا نخواهم دید
زن همسایهی من در روزنامه غصه دارد
که چرا دستهای او کوتاه است
روزها بلند است.
و روزهای دخترش در اختیار او نیست.
از مجموعهی «ما روی زمین هستیم»
