چراغ‌های سالن سینما

نمی‌دانستیم

باید

با چه کسی

ازدواج کنیم

که خوشبخت شویم

در فیلم‌های

هالیوودی

دیده بودیم

سه چهار دقیقه

قبل از اینکه

چراغ‌های سالن سینما

روشن شود

مرد و زن

به هم می‌رسیدند

چراغهای سالن

که روشن می‌شد

نه زنی بود

نه مردی بود

زن و مرد

محو شده بودند

ما هراس

داشتیم

اگر عروسی کنیم

و چراغ‌های خیابانها

روشن شوند

نه ما باشیم

نه عروسان

 

 

 مجرد ماندیم.

             از مجموعه‌ی «دفترهای واپسین دفتر هفتم به رنگ آبی نیلی»

                   

       
 

+       







دفترهای واپسین دفتر اول/به رنگ آبی

عکس از امیر نادری

طرح جلد: سعید زاشکانی

+       







اگر از گُل...

 

اگر از گُل بنفشه به بام سقوط کنم

تو گوش کن

که چگونه از دل‌ها پرده بر می‌دارم

بگو: بنفشه

بگو: پرده‌ها

بگو: دل

امّا من در کنار در

در انتظار تو

در حُزن ایستاده‌ام

عجب نیست: مخمورم

سلامم را بر زبان دارم

عابران خبر از مرگ من دارند

جامه‌های عابران را برای زمستان

افروختم

صورتشان را

با عطیه‌های بهاری پوشاندم

در خانه‌ها ستم می‌شد

من خبر داشتم

همیشه از آن غمناک بودم

که در جاده‌ای مرطوب

گُم شوم.

 

درخت بر خانه‌ی ما سایه گسترد

ما آن‌ها را از پنجره دیدیم

شایسته بودند

که پنجره برای آن‌ها گشوده شود

همه مژده دادند

همه سلام کردند

صدای آن‌ها را شنیدم

بر کف خیابان بودند

پس پایدار

غزل‌ها را خواندم

بیم از مرگ بود

غزل‌ها زیبا بود.

 

آیا من وعده‌های آنان را

فراموش کرده بودم

که به من گفته بودند:

باغ را آب بده

همه‌ی گیلاس‌ها برای تو باشد

سینه‌ام را برای آنان گشودم

قلبم را شناختند

پیرهن را رها کرده بودم

آیا تو آنان را می‌شناختی؟

دشوار بود

که آنان را از بام بشناسم

باور کنید

سوگند به بام

سوگند به باور

ولی باور کنید من آن‌ها را از بام

ندیده بودم

پس چه دشواری بود

آنان تا غروب

در خیابان ماندند

سوگند به خیابان.

بزودی از پله‌های بام پایین

می‌آیم

به خیابان می‌آیم

باز آواز می‌خوانم

مگر آنان آواز را دوست نداشتند؟

 

                           از مجموعه‌ی «لکه‌ای از عمر بر دیوار بود»   


+       







امیدهای ناممکن

 

ما امیدی نداریم

که باد شکوفه‌های سیب را

برای ما به ارمغان بیاورد

دانسته‌ایم

بدون شکوفه‌های سیب

بدون حرمان‌های زودرس

می‌توان

زندگی کرد

هرچه برای ما محبوب شد

در یخبندان شب

شکست

من بر باد نرفتم

اما خیابان‌های پاریس

باران‌های پاریس

آن تلویزیون سیاه و سفید

در مدخل مسافرخانه

که فیلم رؤیای شیرین

رنه کلر را نشان

می‌داد

مرا به آتش می‌کشد

چاره چیست

آیا باید فراموش

کرد

یا باید در شفافیت آب‌های ناممکن

به دنبال عکسش بود

که هنوز خنجری را که در سینه‌ی من

به یادگار گذاشته است

در سینه‌ی من مانده است

گاهی از جراحت خنجرش

از خواب می‌پرم

خیال می‌کنم

می‌خواهند مرا

به زور سوار آمبولانس

کنند

راستی نجات در چیست

در فراموشی

در خیرگی به شمع‌هایی که به پایان

می‌رسند

به یاد آوردن کافه‌های

جوانی در تهران، لندن، ژنو،

نیویورک، بیروت

که با حضور زنان

تا بی‌نهایت وسعت

پیدا می‌کردند

و آینه‌هایی که جوانی مرا

نشان می‌دادند

پس

فراموشی است

فراموشی خواهد بود

ساده و حرمان‌زده

در باران مانده‌ام

فراموشی را به تنهایی

با خودم تکرار می‌کنم.

 

           از مجموعه‌ی «میوه‌ها طعم تکراری دارند»


                                                 

+       







یکسان با پاییز

 

چرا مرا با پاییز یکسان دانستی

هنگامی که برگ‌ها بر کف اسفالت خیابان می‌ریخت و

سپس در باد پاییزی می‌لرزید

نام مرا با فصاحت و سادگی تلفظ کردی

شب‌های سرد بیرون از خانه

چترهای شکسته من در باران

حدیث خنیاگری من بود

بر کوچه و پاییز و بامداد می‌بارید

نه تابستان خصم من بود

نه پاییز

من بودم که در باران می‌گریستم

و لباسم کهنه و فرسوده بود

در تدفین مادرم با همین لباس کهنه و فرسوده

در ایوان نشستم

نمی‌دانستم تو روزی مرا با پاییز یکسان می‌دانی

برف زمستان در تدفین مادرم

شاهد این لباس کهنه و فرسوده و ما تشییع‌کنندگان بود

چرا لباس کهنه و فرسوده‌ی مرا

یک روز به قرض نمی‌گیری

که همراه خودت از شهر بیرون ببری

به شعله‌های آتش بسپاری تا مرا برای همیشه

از هراس کهنه و فرسوده بودن این لباس رها کنی

ریشه‌های من در این لباس پنهان شده بود

هیچ چیز در این لباس پنهان نمی‌ماند

عمر راز در این لباس فقط یک شبانه روز بود

من خاموش و خموش در باران به زیر ستون‌های مقوایی

پنهان می‌شدم

هنگامی که ستون‌های مقوایی

در باران منهدم می‌شد

من تازه می‌فهمیدم که ما سال‌های سال است از شهرستان به

پایتخت آمده‌ایم

و دستانم شباهت به دستان پدر دارد

من گاهی روز را با شب قیاس می‌کردم

سپس ناامید در خانه می‌ماندم که چرا کسی سراغ مرا

نمی‌گیرد

من در همه‌ی این سال‌ها در خانه ماندم.

 

              از مجموعه‌ی «چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شود»  

  

+       








احمدرضا احمدی

پنجاه سال شاعری

طرح، ۱۳۴۱

ميوه‌ها طعم تكراري دارند، ۱۳۹۱



+        | 







اگر بازگردی

 

اگر بازگردی

پس از این همه سال من چه می‌خواهم برای

تو شرح دهم که ما چگونه در این خانه ماندیم:

در زمستان‌ها از برف خجل بودیم

در تابستان‌ها سیب‌ها را که پژمرده

می‌شدند به قبرستان می‌بردیم

در پاییز در کنار برگ‌ها به یاد تو بودیم

که ناگهان از زمین فسفر آسا رفتی

در هنگام غیبت هزارساله‌ی تو

به هنگام ماتم و درد دستان یک‌دیگر را

می‌گرفتیم

به باد و نیستی پناه می‌بردیم

اگر لیوانی آب را به کنار بوته‌ی گُل سرخی

می‌ریختیم

به هم خیره می‌شدیم که تا پایان غروب

چند ساعت مانده است

زمان در دستان ما معلق بود

زمان کم‌رنگ‌تر از اطلسی‌های

باغچه می‌شد

همیشه در ناامیدی، در تاریکی

یک‌دیگر را صدا می‌کردیم

صدای قدم‌های ما آرامش آب را

به هم می‌ریخت

در آب که نگاه می‌کردیم صورت‌مان را

شکسته و صدپاره می‌دیدیم

چه سود

این عمر بود که از ارتفاع نردبان سقوط

می‌کرد و در گندمزار دفن می‌شد

اگر ستاره و ماه و لبخند کودکان در خواب

ما را سحر نمی‌کرد ما از این خانه رفته بودیم

تا یادم نرفته بگویم:

لبخند تو در فرودگاه جامی از شراب شد

که عمر و رؤیای ما در آن جام بخار

شد

این بخار به آسمان رفت

باران شراب بر سر ما بارید

تو کجا بودی که بدانی سیلاب‌های گیلاس

بر بسترهای ما جاری شدند و سپس خانه در

گیلاس‌ها غرق شد

بر دستان ما حلقه‌های عروسی سنگ

شدند

روزی تا غروب ایستادیم که حلقه‌های

عروسی ذوب شوند

راستی

چه حوصله‌ای بود.

            از مجموعه‌ی «چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شود» 

+       







شقایق بر گیسوان تو

 

قدم‌های من ناتوان در برف این دو و سه قدم

را باید بروم تا به تو برسم

خفته بودم که از کوچه صدایم کردی مانده بودم در

خانه بمانم یا به کوچه بیایم

نیستی و هستی در کوچه در پرتقال‌هایی بود

که از پاکت پیرمرد بر کف کوچه ریخته بود

در کنار تو در کوچه چهار فصل سال ناگهان

گُل دادند - نرگسی در چشمان تو -گُل سرخی

بر لبان تو - شقایق بر گیسوان تو - اقاقیایی

در دستان تو

من در پیشگاه تو سکوت کردم

چهار گل نرگس - گُل سرخ - شقایق -

اقاقیا در کوچه منزوی بودند

یاد دارم در عمرم هیچ وقت دریا را به کوچه دعوت

نکردم - کوچه آبی - آبی به رنگ آبی

همیشه مانده بود

من ترسیدم قدم برداری

چهار گُل پژمرده شوند

در کوچه ماندیم

زیستن در کوچه هرگز نامی نداشت

در کوچه ماندیم

بهار آمد

تابستان رفت

پاییز آمد

زمستان رفت.

 

            از مجموعه‌ی «چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شود» 


+       







نه گُل بود

 

به کنار آینه می‌­برمت، می‌­بوسمت

صبح که من برای تکه‌­ای نان از خانه به کوچه می­‌روم

تو در خواب هستی

در شب­های بمباران چنان ترا بوسیدم که

گمانم ابر باران شد

در آن بندر مه آلود

نه گُل بود - نه امید بود

ما غرق شدن زنان و مردان را در مه

می‌­دیدیم

بوسه­‌های ما نه گزاف بود، نه دروغ بود

پناه بود

در برف و بوران

دختر ما تب داشت

تب چهل درجه

چگونه او را بردیم - کجا بردیم

صاحبخانه می‌­خواست ما خانه و شهر آنان را

ترک گوییم

در تب چهل درجه دختر ما

ما شهر را ترک گفتیم - رها کردیم

در باران به شهر دیگری می‌­رفتیم

غروب بود - باران بود - چمدان­‌ها

سنگین بود

دخترمان را که چهل درجه تب داشت

تا طبقه­‌ی سوم بردیم

جنگ بود

پله­‌ها فراوان بود

چمدان­‌ها سنگین بود.

 

            از مجموعه‌ی «چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شود» 


+       







آسانسور

 

ما که فصل‌ها را

فراموش کرده

بودیم

وقتی

سوار آسانسور

شدیم

همه‌ی طبقات

ساختمان

برای ما

مجهول بود

آسانسور

در هر طبقه‌ای

که توقف می‌کرد

یک زن

با گیسوان مرطوب

و

شرجی‌زده

سوار آسانسور

می‌شد

در آینه‌ی آسانسور

جنگ بود

قحطی بود

کودکان

از بمب‌های خوشه‌ای

فرار می‌کردند

آسانسور

به طبقه‌ی همکف

رسید

همه پیاده شدند

در آینه‌ی آسانسور

کسی را دیدیم

که در تمام سال

در انتظار دیدارش

بودیم

به ما

پالتو داد

کمی باران و ابر

داد

کتاب‌های قدیمی

داد

سوار آسانسور شد

آسانسور به طبقه‌ی

بیست و دوم

که بام بود

رفت.


از مجموعه‌ی

«دفترهای سالخوردگی دفتر پنجم، در انتهای کوچه در باران شمع را روشن می‌کنیم: تنهایی»
+       







انگوری ناب

پرنده‌ای

که از دریا

آمده بود

و در پشت پنجره

از سرما یخ زده بود

انگوری ناب

گیسوان

مرطوب و خنک

دخترکی

از سرما

مرا

به تردید و شک

انداخت

شاید امروز صبح

دریا موج دارد

و آسانسورهای

انبوه از شاخه‌های

گل سرخ

به آسمان می‌روند

از صبح همه‌چیز

غریب شده

بود

فنجانی که هر روز

در آن چای

می‌نوشیدیم

آن‌چه مانده

بود

اسارت میوه‌ها

بر شاخه‌ها

یک خورشید

کال پاییزی

یک تکه‌ابر

که به رویا و ناکامی

و نیستی آغشته

بود

 

هیچ‌وقت

کسی در ایستگاه‌ها

نبود

که ساعت حرکت و توقف

قطارها را

بپرسیم.

 

از مجموعه‌ی

«دفترهای سالخوردگی دفتر دوم، چترهای کهنه در باران باز نمی‌شدند: حرمان»


+       







فرفره‌ها

همه‌ی فرفره‌های کاغذی پرواز

می‌کنند

و باد مسموم و ستمگر را

شخم خواهند زد

دیگر

گرسنگی نیست

دیگر

تشنگی نیست

عشق

به رنگ قرمز درمی‌آید

و روی گل‌های یاس سفید

پهن می‌شود

چه کسی

می‌خواهد باور کند

یاس‌های قرمز رنگ را

صبح در گوشه‌ی خانه

دیده است

نقاب‌ها

آرام‌آرام

از چهره‌ی شب گردان

کنار می‌رود

همه‌ی فرفره‌های کاغذی

می‌چرخند

هیاهوی

شقایق‌هاست

و تسلیم شدن

به شاخه‌های گل سرخ

و به منظومه‌های

عاشقانه در کوچه‌هاست

در کوچه

در برف کوچه

ردپایی

از عاشقانی است

که در انتهای کوچه

مُردند

از آسمان

بر جنازه‌ی عاشقان

گل نیلوفر می‌بارد

چه صبح خجسته‌ای است

که باید

عشق و فرفره‌های کاغذی را

باور کرد

همه‌ی فرفره‌های کاغذی می‌چرخند.

 

 از مجموعه‌ی

«دفترهای سالخوردگی دفتر سوم، پس از فراغت‌های مدام: نیستی»


+       







حقیقت ناب

همه‌ی حقیقت ناب در کنار  چشم‌های اسبی بود که  بعد از ظهرها در کنار چمن‌ها   گم

می‌شد ما عادت داشتیم  وقتی از عشق می‌گفتیم غروب را در سبد میوه  می‌گذاشتیم

و  پیش  اسب  می‌بردیم  همه‌ی  آسمان  که  آب می‌شد  اسب  را  به  خانه  می‌بردیم

چشم‌های اسب می‌درخشید در کنار این چشم‌ها حرمان از خانه‌ی ما به کوچه می‌رفت

 

از مجموعه‌ی

«دفترهای سالخوردگی دفتر اول، در این کوچه‌ها گُلِ بنفشه می‌روید: باران»


+       







ابر نخستین ترانه‌ی معجزه را

ابر نخستین ترانه‌ی معجزه را

بر لب‌هامان حک کرد

زبانمان را فراموش کردیم

کفش و لباسمان کهنه ماند

و ما

   با بوسه

           درختان را

                     بهار کردیم.

 

 

ما در بدبختی، سوءتفاهم بودیم

بادکنک‌ها

            که نفس‌های عشق مشترکمان

                                                  در آن حبس بود

به تیغک‌ها خورد و منفجر شد

قلبمان ایستاد

و ساعت‌های خفته‌ی زمین

                                  به کار افتاد.

                   از مجموعه‌ی «وقت خوب مصائب»


+       







صبح است

من
-
ای اجیران در آن کشتی،
ای ملاحان!-
نه ملاحم
و
نه اجیر.
کشتی را بر دریا دیده‌ام
کناره را ابر گرفت و خانه‌ی مرا.
خانه را ابر قدیمی می‌کند
اگر نگویم
خانه را ابر گرفت،
مخاطب را از دست داده‌ام.
ای بندیان دریایی
ابر خانه را می‌گیرد.
خانه قدیم می‌شود
و من پیر می‌شوم و شما می‌دانید
که در پیری
من کلام دریایی‌تان را باز نمی‌شناسم.
مخاطب در مه گم شد
رنگم، پوستم، خیالم، نژادم با ابر بافته شد-
با ابر که باران داشت سر باریدن داشت.
و در هیاهوی ابر و باد و غوغای ملاحان
و شورش دریای زنجیری
من کسی را شنودم
من نام کسی را به زبان راندم
کسی را باور داشتم
قسمی را باور داشتم
قسم کسی را به آب و کشتی
و نهایت ستاره‌ها را
در روشنای کبریتی می‌دانستم
که از سرفه‌ی کودکی می‌افسرد
اینک آبشاری در کلام من
یخ می‌بندد
و از خاک خانه همسایه، این پارو
صدای دریا را می‌شناسد
در صدای دریا
از صدای تبر،
درختان در خون من بیدار می‌شوند.
صبح است.

               از مجموعه‌ی «من فقط سفیدی اسب را گریستم»


+       







ماهی...

ماهی در اندوه ما شناور است - ما در کنار این پرتگاه که به گل‌های سرخ ختم

می‌شود  سقوط  می‌کنیم  - چشمان  ما بوی  گل سرخ دارد -  اندوه  ما رنگ

فلس‌های ماهی را دارد - صبح در پرده‌های مه آلود غروب می‌کند - ما یک  روز

کامل  را از دست  داده‌ایم -  غروبی بی‌جهت  و نزار ما را به صبح  می‌سپارد -

صبحی که  از دیوار  فرسوده باغ سقوط می‌کند -  چندان جوان نیستیم  که با

صبح از  دیوارهای  فرسوده باغ عبور کنیم  - هشیار  و با  غصه دیوار باغ را  در

اندوه‌ام  دفن  می‌کنم  - دیوار  سفید،  سفید است  -  از دیوار  سفید  باغ  را

می‌بینم که تو با چراغی افروخته و ناب بسوی شیشه‌های پنجره رهسپاری -

سفر  درازی  نیست اما  من  نگران بازگشت  تو به خانه  و  ملافه‌های  سفید

هستم  - مرا بر این رویای نخ‌نمای درختان باغ بسپار - از این جوی با اندک آب

اگر  عبور کنیم  -  چلچراغ‌های  زمستانی  و انگورهای سبز تابستانی را  طی

کردیم -  گمان دارم تو چهره‌ات  را در  آب  اندک  جوی خواهی دید -  باغ  ما را

دعوت به سکوت می‌کند  - شبنم‌ها  چشمان ما را صیقل می‌دهند - قایق در

آب اندک جوی ما را در آستانه‌ی خانه رها می‌کند - تنها به دریا می‌رود.


   از مجموعه‌ی «یک منظومه‌ی دیریاب در برف و باران یافت شد»


+       







می‌دانستم پس از هر عاشق‌شدن مرا ترک می‌کنند و من باز تنها فقط  با

یک پیرهن سفید باید در این جهان تنها بمانم شهادت به آفتاب و روشنایی

دهم جهان هر روز برای من کوچک‌تر می‌شد و من  از دیوارها  می‌ترسیدم

مگر  می‌توانستم  دیوارهای آپارتمان  را بردارم  اگر  برمی‌داشتم سقف به

سرم آوار  می‌شد شعر هم کمکی نمی‌کرد  پس به دنبال هیزم و کبریت و

رؤيا  می‌رفتم  شاید  گرمی  محدود  هیزم  این جهان  را  برای  من  نرم و 

پذیرفتنی  کند  صدای  مرا کسی  نمی‌شنید  همه سرگرم کارهای  روزانه

بودند  دختری  از عشق  در زمستان  به گل‌های  یخ  پناه می‌برد صاحبان

خانه‌ها  یک  پرده هر روز  به پرده‌های  خانه اضافه  می‌کردند  و  نوازندگان

ناشی ساز ناکوک می‌زدند فقط وقت نواختن چشم‌ها را می‌بستند و سر

را  تکان  می‌دادند این  همه‌ی اتفاقات این  جهان بود که  به من  ارتباطی

نداشت اما من مجبور بودم هر روز شاهد این اتفاقات باشم هر وقت  هم

که  اعتراض  می‌کردم  می‌گفتند زندگی است دیگر باید ساخت من حتی

به  آن‌ها نگفتم  من   سردم  است و  هر روز  از  وحشت زندگی  و  برای

فراموش‌کردن سبزی  پاک می‌کنم  و به اخبار ورزشی گوش می‌کنم  چه

کسی می‌خواست حرفم را باور کند.

    از مجموعه‌ی «شعرها و یادهای دفترهای کاهی»


+       







فردا جمعه بود

هر وقت ما را می­‌دید می­‌گفت: سرانجام باد خواهد وزید، قایق به ساحل می­‌رسد

و ما در آینه­‌های بار قایق صورت‌هایمان را خواهیم دید، به گذشته فکر می­‌کرد و زمان

حال را در یک فنجان چای خلاصه می‌کرد. گاهی از نردبان بالا می‌­رفت دو سه میوه

از شاخه جدا می‌کرد به ما می‌­داد نامش را نمی‌­دانستیم فقط می­‌دانستیم همه­‌ی

عمر در این آرزو بود که روز جمعه را در یک قوطی کنسرو خالی خواب کند

یک روز خود را در آب باران از شب گذشته شست غروب یک کت و شلوار تابستانی

سفید پوشید بر سر کلاه حصیری نهاد ظرف­‌های مفرغی را از اندوه و اشک پر کرد به

دریا ریخت. از جای اندوه و اشک­‌ها گُل نیلوفر رویید خیال نمی‌کرد دست­‌های معجزه­‌گر

دارد، گل­‌های نیلوفر را از دریاچه به ما هدیه کرد روزی دفترهای سوخته‌­ای را به ما سپرد

خیال می‌کرد شعرهای چاپ نشده­‌ی او از جوانی است دفترها در باد ورق خوردند آن روز

پس از سالیان باران بارید در سیلاب باران دفترهای سوخته دوباره آتش گرفتند ما تا

شب شاهد سوختن دفترها بودیم فردا جمعه بود کنار خانه­‌ی ما انبوه از قوطی­‌های

خالی کنسرو بود کسی او را دیگر نیافت، فردا جمعه بود

باد بود - باد بود – باز هم باد بود.

    از مجموعه‌ی «روزی برای تو خواهم گفت»

+       







از ‏همه‏‌ی جهان اقاقیا می‌‌ریزد

از ‏همه‌‏ی جهان اقاقیا می‌ریزد

پس عطر اقاقیا کجاست

که ما خویش را گم می‌کنیم

به فواره‏‌هایی که از گُل سرخ می‌‏روید

خیره شویم

زن تا بامدادی دیگر

در خواب است

قصدش از این همه خواب

ادامه‏‌ی ما خواهد بود

که باید از مرگ و نیستی

بگریزیم

چه دلیلی داشت

که ما از خانه به کوچه برویم

و ساعت مرگ شیرفروشان را

در آفتاب صبحگاهی بدانیم

بیا برای تو بگویم

نیستی رخ می‌دهد

و باید صبور و قانع

مرگ را در ابتدای هفته

بپذیریم

دو سه گل را باید

پرپر کرد

تا جسارت پیدا کنیم

که بهار را در فنجان چای

غرق کنیم.

 

                       از مجموعه‌ی «روزی برای تو خواهم گفت»


+