تبليغاتX
قافیه در باد گم می‌شود








احمدرضا احمدی

پنجاه سال شاعری

طرح، ۱۳۴۱

ميوه‌ها طعم تكراري دارند، ۱۳۹۱



+        | 







اگر بازگردی

 

اگر بازگردی

پس از این همه سال من چه می‌خواهم برای

تو شرح دهم که ما چگونه در این خانه ماندیم:

در زمستان‌ها از برف خجل بودیم

در تابستان‌ها سیب‌ها را که پژمرده

می‌شدند به قبرستان می‌بردیم

در پاییز در کنار برگ‌ها به یاد تو بودیم

که ناگهان از زمین فسفر آسا رفتی

در هنگام غیبت هزارساله‌ی تو

به هنگام ماتم و درد دستان یک‌دیگر را

می‌گرفتیم

به باد و نیستی پناه می‌بردیم

اگر لیوانی آب را به کنار بوته‌ی گُل سرخی

می‌ریختیم

به هم خیره می‌شدیم که تا پایان غروب

چند ساعت مانده است

زمان در دستان ما معلق بود

زمان کم‌رنگ‌تر از اطلسی‌های

باغچه می‌شد

همیشه در ناامیدی، در تاریکی

یک‌دیگر را صدا می‌کردیم

صدای قدم‌های ما آرامش آب را

به هم می‌ریخت

در آب که نگاه می‌کردیم صورت‌مان را

شکسته و صدپاره می‌دیدیم

چه سود

این عمر بود که از ارتفاع نردبان سقوط

می‌کرد و در گندمزار دفن می‌شد

اگر ستاره و ماه و لبخند کودکان در خواب

ما را سحر نمی‌کرد ما از این خانه رفته بودیم

تا یادم نرفته بگویم:

لبخند تو در فرودگاه جامی از شراب شد

که عمر و رؤیای ما در آن جام بخار

شد

این بخار به آسمان رفت

باران شراب بر سر ما بارید

تو کجا بودی که بدانی سیلاب‌های گیلاس

بر بسترهای ما جاری شدند و سپس خانه در

گیلاس‌ها غرق شد

بر دستان ما حلقه‌های عروسی سنگ

شدند

روزی تا غروب ایستادیم که حلقه‌های

عروسی ذوب شوند

راستی

چه حوصله‌ای بود.

            از مجموعه‌ی «چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شود» 

+       







شقایق بر گیسوان تو

 

قدم‌های من ناتوان در برف این دو و سه قدم

را باید بروم تا به تو برسم

خفته بودم که از کوچه صدایم کردی مانده بودم در

خانه بمانم یا به کوچه بیایم

نیستی و هستی در کوچه در پرتقال‌هایی بود

که از پاکت پیرمرد بر کف کوچه ریخته بود

در کنار تو در کوچه چهار فصل سال ناگهان

گُل دادند - نرگسی در چشمان تو -گُل سرخی

بر لبان تو - شقایق بر گیسوان تو - اقاقیایی

در دستان تو

من در پیشگاه تو سکوت کردم

چهار گل نرگس - گُل سرخ - شقایق -

اقاقیا در کوچه منزوی بودند

یاد دارم در عمرم هیچ وقت دریا را به کوچه دعوت

نکردم - کوچه آبی - آبی به رنگ آبی

همیشه مانده بود

من ترسیدم قدم برداری

چهار گُل پژمرده شوند

در کوچه ماندیم

زیستن در کوچه هرگز نامی نداشت

در کوچه ماندیم

بهار آمد

تابستان رفت

پاییز آمد

زمستان رفت.

 

            از مجموعه‌ی «چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شود» 


+       







نه گُل بود

 

به کنار آینه می‌­برمت، می‌­بوسمت

صبح که من برای تکه‌­ای نان از خانه به کوچه می­‌روم

تو در خواب هستی

در شب­های بمباران چنان ترا بوسیدم که

گمانم ابر باران شد

در آن بندر مه آلود

نه گُل بود - نه امید بود

ما غرق شدن زنان و مردان را در مه

می‌­دیدیم

بوسه­‌های ما نه گزاف بود، نه دروغ بود

پناه بود

در برف و بوران

دختر ما تب داشت

تب چهل درجه

چگونه او را بردیم - کجا بردیم

صاحبخانه می‌­خواست ما خانه و شهر آنان را

ترک گوییم

در تب چهل درجه دختر ما

ما شهر را ترک گفتیم - رها کردیم

در باران به شهر دیگری می‌­رفتیم

غروب بود - باران بود - چمدان­‌ها

سنگین بود

دخترمان را که چهل درجه تب داشت

تا طبقه­‌ی سوم بردیم

جنگ بود

پله­‌ها فراوان بود

چمدان­‌ها سنگین بود.

 

            از مجموعه‌ی «چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شود» 


+       







آسانسور

 

ما که فصل‌ها را

فراموش کرده

بودیم

وقتی

سوار آسانسور

شدیم

همه‌ی طبقات

ساختمان

برای ما

مجهول بود

آسانسور

در هر طبقه‌ای

که توقف می‌کرد

یک زن

با گیسوان مرطوب

و

شرجی‌زده

سوار آسانسور

می‌شد

در آینه‌ی آسانسور

جنگ بود

قحطی بود

کودکان

از بمب‌های خوشه‌ای

فرار می‌کردند

آسانسور

به طبقه‌ی همکف

رسید

همه پیاده شدند

در آینه‌ی آسانسور

کسی را دیدیم

که در تمام سال

در انتظار دیدارش

بودیم

به ما

پالتو داد

کمی باران و ابر

داد

کتاب‌های قدیمی

داد

سوار آسانسور شد

آسانسور به طبقه‌ی

بیست و دوم

که بام بود

رفت.


از مجموعه‌ی

«دفترهای سالخوردگی دفتر پنجم، در انتهای کوچه در باران شمع را روشن می‌کنیم: تنهایی»
+       







انگوری ناب

پرنده‌ای

که از دریا

آمده بود

و در پشت پنجره

از سرما یخ زده بود

انگوری ناب

گیسوان

مرطوب و خنک

دخترکی

از سرما

مرا

به تردید و شک

انداخت

شاید امروز صبح

دریا موج دارد

و آسانسورهای

انبوه از شاخه‌های

گل سرخ

به آسمان می‌روند

از صبح همه‌چیز

غریب شده

بود

فنجانی که هر روز

در آن چای

می‌نوشیدیم

آن‌چه مانده

بود

اسارت میوه‌ها

بر شاخه‌ها

یک خورشید

کال پاییزی

یک تکه‌ابر

که به رویا و ناکامی

و نیستی آغشته

بود

 

هیچ‌وقت

کسی در ایستگاه‌ها

نبود

که ساعت حرکت و توقف

قطارها را

بپرسیم.

 

از مجموعه‌ی

«دفترهای سالخوردگی دفتر دوم، چترهای کهنه در باران باز نمی‌شدند: حرمان»


+       







فرفره‌ها

همه‌ی فرفره‌های کاغذی پرواز

می‌کنند

و باد مسموم و ستمگر را

شخم خواهند زد

دیگر

گرسنگی نیست

دیگر

تشنگی نیست

عشق

به رنگ قرمز درمی‌آید

و روی گل‌های یاس سفید

پهن می‌شود

چه کسی

می‌خواهد باور کند

یاس‌های قرمز رنگ را

صبح در گوشه‌ی خانه

دیده است

نقاب‌ها

آرام‌آرام

از چهره‌ی شب گردان

کنار می‌رود

همه‌ی فرفره‌های کاغذی

می‌چرخند

هیاهوی

شقایق‌هاست

و تسلیم شدن

به شاخه‌های گل سرخ

و به منظومه‌های

عاشقانه در کوچه‌هاست

در کوچه

در برف کوچه

ردپایی

از عاشقانی است

که در انتهای کوچه

مُردند

از آسمان

بر جنازه‌ی عاشقان

گل نیلوفر می‌بارد

چه صبح خجسته‌ای است

که باید

عشق و فرفره‌های کاغذی را

باور کرد

همه‌ی فرفره‌های کاغذی می‌چرخند.

 

 از مجموعه‌ی

«دفترهای سالخوردگی دفتر سوم، پس از فراغت‌های مدام: نیستی»


+       







حقیقت ناب

همه‌ی حقیقت ناب در کنار  چشم‌های اسبی بود که  بعد از ظهرها در کنار چمن‌ها   گم

می‌شد ما عادت داشتیم  وقتی از عشق می‌گفتیم غروب را در سبد میوه  می‌گذاشتیم

و  پیش  اسب  می‌بردیم  همه‌ی  آسمان  که  آب می‌شد  اسب  را  به  خانه  می‌بردیم

چشم‌های اسب می‌درخشید در کنار این چشم‌ها حرمان از خانه‌ی ما به کوچه می‌رفت

 

از مجموعه‌ی

«دفترهای سالخوردگی دفتر اول، در این کوچه‌ها گُلِ بنفشه می‌روید: باران»


+       







ابر نخستین ترانه‌ی معجزه را

ابر نخستین ترانه‌ی معجزه را

بر لب‌هامان حک کرد

زبانمان را فراموش کردیم

کفش و لباسمان کهنه ماند

و ما

   با بوسه

           درختان را

                     بهار کردیم.

 

 

ما در بدبختی، سوءتفاهم بودیم

بادکنک‌ها

            که نفس‌های عشق مشترکمان

                                                  در آن حبس بود

به تیغک‌ها خورد و منفجر شد

قلبمان ایستاد

و ساعت‌های خفته‌ی زمین

                                  به کار افتاد.

                   از مجموعه‌ی «وقت خوب مصائب»


+       







صبح است

من
-
ای اجیران در آن کشتی،
ای ملاحان!-
نه ملاحم
و
نه اجیر.
کشتی را بر دریا دیده‌ام
کناره را ابر گرفت و خانه‌ی مرا.
خانه را ابر قدیمی می‌کند
اگر نگویم
خانه را ابر گرفت،
مخاطب را از دست داده‌ام.
ای بندیان دریایی
ابر خانه را می‌گیرد.
خانه قدیم می‌شود
و من پیر می‌شوم و شما می‌دانید
که در پیری
من کلام دریایی‌تان را باز نمی‌شناسم.
مخاطب در مه گم شد
رنگم، پوستم، خیالم، نژادم با ابر بافته شد-
با ابر که باران داشت سر باریدن داشت.
و در هیاهوی ابر و باد و غوغای ملاحان
و شورش دریای زنجیری
من کسی را شنودم
من نام کسی را به زبان راندم
کسی را باور داشتم
قسمی را باور داشتم
قسم کسی را به آب و کشتی
و نهایت ستاره‌ها را
در روشنای کبریتی می‌دانستم
که از سرفه‌ی کودکی می‌افسرد
اینک آبشاری در کلام من
یخ می‌بندد
و از خاک خانه همسایه، این پارو
صدای دریا را می‌شناسد
در صدای دریا
از صدای تبر،
درختان در خون من بیدار می‌شوند.
صبح است.

               از مجموعه‌ی «من فقط سفیدی اسب را گریستم»


+       







ماهی...

ماهی در اندوه ما شناور است - ما در کنار این پرتگاه که به گل‌های سرخ ختم

می‌شود  سقوط  می‌کنیم  - چشمان  ما بوی  گل سرخ دارد -  اندوه  ما رنگ

فلس‌های ماهی را دارد - صبح در پرده‌های مه آلود غروب می‌کند - ما یک  روز

کامل  را از دست  داده‌ایم -  غروبی بی‌جهت  و نزار ما را به صبح  می‌سپارد -

صبحی که  از دیوار  فرسوده باغ سقوط می‌کند -  چندان جوان نیستیم  که با

صبح از  دیوارهای  فرسوده باغ عبور کنیم  - هشیار  و با  غصه دیوار باغ را  در

اندوه‌ام  دفن  می‌کنم  - دیوار  سفید،  سفید است  -  از دیوار  سفید  باغ  را

می‌بینم که تو با چراغی افروخته و ناب بسوی شیشه‌های پنجره رهسپاری -

سفر  درازی  نیست اما  من  نگران بازگشت  تو به خانه  و  ملافه‌های  سفید

هستم  - مرا بر این رویای نخ‌نمای درختان باغ بسپار - از این جوی با اندک آب

اگر  عبور کنیم  -  چلچراغ‌های  زمستانی  و انگورهای سبز تابستانی را  طی

کردیم -  گمان دارم تو چهره‌ات  را در  آب  اندک  جوی خواهی دید -  باغ  ما را

دعوت به سکوت می‌کند  - شبنم‌ها  چشمان ما را صیقل می‌دهند - قایق در

آب اندک جوی ما را در آستانه‌ی خانه رها می‌کند - تنها به دریا می‌رود.


   از مجموعه‌ی «یک منظومه‌ی دیریاب در برف و باران یافت شد»


+       







می‌دانستم پس از هر عاشق‌شدن مرا ترک می‌کنند و من باز تنها فقط  با

یک پیرهن سفید باید در این جهان تنها بمانم شهادت به آفتاب و روشنایی

دهم جهان هر روز برای من کوچک‌تر می‌شد و من  از دیوارها  می‌ترسیدم

مگر  می‌توانستم  دیوارهای آپارتمان  را بردارم  اگر  برمی‌داشتم سقف به

سرم آوار  می‌شد شعر هم کمکی نمی‌کرد  پس به دنبال هیزم و کبریت و

رؤيا  می‌رفتم  شاید  گرمی  محدود  هیزم  این جهان  را  برای  من  نرم و 

پذیرفتنی  کند  صدای  مرا کسی  نمی‌شنید  همه سرگرم کارهای  روزانه

بودند  دختری  از عشق  در زمستان  به گل‌های  یخ  پناه می‌برد صاحبان

خانه‌ها  یک  پرده هر روز  به پرده‌های  خانه اضافه  می‌کردند  و  نوازندگان

ناشی ساز ناکوک می‌زدند فقط وقت نواختن چشم‌ها را می‌بستند و سر

را  تکان  می‌دادند این  همه‌ی اتفاقات این  جهان بود که  به من  ارتباطی

نداشت اما من مجبور بودم هر روز شاهد این اتفاقات باشم هر وقت  هم

که  اعتراض  می‌کردم  می‌گفتند زندگی است دیگر باید ساخت من حتی

به  آن‌ها نگفتم  من   سردم  است و  هر روز  از  وحشت زندگی  و  برای

فراموش‌کردن سبزی  پاک می‌کنم  و به اخبار ورزشی گوش می‌کنم  چه

کسی می‌خواست حرفم را باور کند.

    از مجموعه‌ی «شعرها و یادهای دفترهای کاهی»


+       







فردا جمعه بود

هر وقت ما را می­‌دید می­‌گفت: سرانجام باد خواهد وزید، قایق به ساحل می­‌رسد

و ما در آینه­‌های بار قایق صورت‌هایمان را خواهیم دید، به گذشته فکر می­‌کرد و زمان

حال را در یک فنجان چای خلاصه می‌کرد. گاهی از نردبان بالا می‌­رفت دو سه میوه

از شاخه جدا می‌کرد به ما می‌­داد نامش را نمی‌­دانستیم فقط می­‌دانستیم همه­‌ی

عمر در این آرزو بود که روز جمعه را در یک قوطی کنسرو خالی خواب کند

یک روز خود را در آب باران از شب گذشته شست غروب یک کت و شلوار تابستانی

سفید پوشید بر سر کلاه حصیری نهاد ظرف­‌های مفرغی را از اندوه و اشک پر کرد به

دریا ریخت. از جای اندوه و اشک­‌ها گُل نیلوفر رویید خیال نمی‌کرد دست­‌های معجزه­‌گر

دارد، گل­‌های نیلوفر را از دریاچه به ما هدیه کرد روزی دفترهای سوخته‌­ای را به ما سپرد

خیال می‌کرد شعرهای چاپ نشده­‌ی او از جوانی است دفترها در باد ورق خوردند آن روز

پس از سالیان باران بارید در سیلاب باران دفترهای سوخته دوباره آتش گرفتند ما تا

شب شاهد سوختن دفترها بودیم فردا جمعه بود کنار خانه­‌ی ما انبوه از قوطی­‌های

خالی کنسرو بود کسی او را دیگر نیافت، فردا جمعه بود

باد بود - باد بود – باز هم باد بود.

    از مجموعه‌ی «روزی برای تو خواهم گفت»

+       







از ‏همه‏ی جهان اقاقیا می‌‌ریزد

از ‏همه‏ی جهان اقاقیا می‌ریزد

پس عطر اقاقیا کجاست

که ما خویش را گم می‌کنیم

به فواره‏هایی که از گُل سرخ می‏روید

خیره شویم

زن تا بامدادی دیگر

در خواب است

قصدش از این همه خواب

ادامه‏ی ما خواهد بود

که باید از مرگ و نیستی

بگریزیم

چه دلیلی داشت

که ما از خانه به کوچه برویم

و ساعت مرگ شیرفروشان را

در آفتاب صبحگاهی بدانیم

بیا برای تو بگویم

نیستی رخ می‌دهد

و باید صبور و قانع

مرگ را در ابتدای هفته

بپذیریم

دو سه گل را باید

پرپر کرد

تا جسارت پیدا کنیم

که بهار را در فنجان چای

غرق کنیم.

 

                       از مجموعه‌ی «روزی برای تو خواهم گفت»


+       







بی‌تدارک دوست داشتن شتاب است در  روزهایی که آسمان ابری است.  نام

ترا گفتن  در روزهای  ابری جسارت است - هر روز در غروب از  سه پنجره عبور

روزها را دیدم. ابری پنهان نیست - کوه در غیاب تو برفی است. روزی در غروب

- چشم  خیره - بادها  شتابان - در  پشت پنجره -  مهمان بودیم - من نه،  تو

مهمان بودی -  در هیاهوی  مهمانان ترا  دوست داشتن  دلیری می‌خواست -

هنوز هزار فرسخ از زنبق‌ها دور هستیم - هر جرعه از باران که حقیقت  جسم

را  عریان  کند  به تلاطم آتش است که  خانه‌ی مرا  در  باران بسوزد - از  آتش

خانه‌ی تو تا زنبق‌ها هزار فرسخ راه است - عطر زنبق در خانه‌ها گم می‌شود.

اگر بگویم روزهای آسانی  است، عمر را باخته‌ام - در روزهای آسان  پرتقال‌ها

را  دور  از زنبق‌ها  در  بشقاب  نهادی -  رنج  است دوری  از زنبق‌ها - من  در

زمستان تنها نبودم - بخشیدنها به ویرانی نبود - با احتیاط به پرتقال‌ها  نزدیک

شدم - از خستگی نبود  که تسلیم سکوت  می‌شدم -  اراده  صیقل داشت -

کلمات  گسترده‌ی تو از حافظه  کنده  می‌شد و  به دریا می‌ریخت - از یک برگ

مانده  در  بارانِ  زمستان  معصومیت  انسان  را در  زمین  دیدم  -  در  همه‌ی

زمستان مدیون چشمان تو بودم -  در  زنگار زمستان با  انتظار  و  انکار  قانون

بی‌محابای  عشق را صیقل دادی -  آفتاب و  گیاه تأخیر نداشت - من  در خانه

میوه داشتم  -  من ترا  در خانه‌ی  خودم می‌پنداشتم -  در  کنار  آتش کلمات

نامأنوس  در مشق  کودک ذوب  می‌شد -  دریغ  است که  پرنده  از  زمستان

گریخت - با تو هستم - کنایه از من نیست.

 

فلس‌های  زمستان در  چشمان  مضطرب  تو گم می‌شود - با قلب برهنه  به

کوچه  دویدم -  اعتماد را  به  درختان خطاب  کردم - در  این پریشانی  بود که

میوه‌ها  را  در  سبدی رها  کردم که  نمی‌شناختم  سکه‌یی  در مه  گم  شد

- مهمانان از مه رسیدند -  چنان روزهای  بی‌عطایی بود  که با انتظار یکسان

بود - خونسرد نخواهیم مُرد - باران در رگ‌های انسانی گم است - عطر اقاقیا

هنگام که تو در کوچه  نیستی خصم است -  در روزهای پنهان  تو  باید چراغ

افروخت - من سزاوار   خاموشی نیستم - من  فقط در باد دو  سه  پرتقال به

غنیمت برده‌ام - مه سنگین صبحگاهی هوش ساده‌ی  مرا می‌رباید - شاخه

را گم می‌کنم.

 

آینه از تو است - من در باران قرآن آوردم.

    

           از مجموعه‌ی «هزار پله به دریا مانده است»

+       







چنان ابری...

چنان ابری بر دلم می‌تابد

که باران را

گریه می‌کنم

حدس آن پیرهن را

بر تنم داشتم

که تنم دور بود

پیرهنم نزدیک بود.

فنجان‌ها را از ابر پر می‌کردم

گیسوانم را

شانه می‌زدم

که عصیان و طغیان را

در گیسوانم سپید نبینم.

 

آینه را به تنهایی دوست نداشتم

آینه را در آینه دوست داشتم

گفته بودند:

عمر آفتاب از مهتاب

بیشتر است

آفتاب را در خانه حبس کردم

در مهتاب

کنار باغچه‌ی انبوه از ریحان خفتم.

 

بشقاب‌ها از هوا پُر بودند

غذاها پیر بودند

دلم برای بهار تنگ بود

چه غصه‌ها از کوچه

به خانه آوردم

که در کنار پله‌های خانه

غریب بودند

به خانه که رسیدند

قریب شدند.

 

غصه در خانه دوام داشت

غصه محرم بود

خانه گرم بود.

           از مجموعه‌ی «لکه‌ای از عمر بر دیوار بود»


+       







ما از کنجکاوی...

ما از کنجکاوی درباره‌ی ابر گذشته بودیم

ما فقط کنجکاو باران و صدای سنتور بودیم

آفتاب گرانبها

بر سنتور می‌تابید

ولگردان پیر

سنگ‌های بهشت را

بر پشت نهادند

به دریا بردند

ما را غم آنها شادی بود

بی‌رحم هم نبودیم

دریا عمق داشت

آن‌ها امید داشتند

ما

نه عمق را دوست داشتیم

نه امید را

ما ساکنان خانه را

گُم

در صدای سنتور

دوست داشتیم.

شمعی در کف دریا افروختیم

بگذارید:

دریا به خانه‌ی ما بیاید

راستی

شما در همه‌ی عمر

چه دیدید

که اکنون ساکت و لال

در کنار سنتور

خفته‌اید؟

 

من برای ادامه‌ی عمر

همیشه پاییز را مثال می‌زدم

مرا رها کنید

که دریا عمق دارد

من به عمق دریا امید ندارم

من فقط امید دارم

که هنوز نوازنده‌ی سنتور

جوان است.

              از مجموعه‌ی «لکه‌ای از عمر بر دیوار بود»


+       







طرح

با همه‌ی آنها از همه‌ی زمین‌ها روییدیم

با گل‌های اقاقیا شکفتیم

با شاخه‌های ماه به خواب رفتیم

در کشتزار انبوه ستارگان دویدیم

در آینه، تصویر همه‌ی گل‌های رویا را چیدیم

درِ باغ رویای کودکان را گشودیم و میوه‌های روشن و سبک اندیشه‌شان را چیدیم

با دست‌های شفافمان، در سبد آرزوی دختران، طلاهای دژم عشق را کاشتیم

در جام ساعت دیواری، گل‌های بنفشه را خواب کردیم

در پنجره‌ی خواب ماهیان بودیم و روی صدف‌های بسترشان طرح صیادان را کشیدیم

با همه‌ی دختران و پسران شهرهای نیافتنی، فانوس شکوفه‌ها را روشن کردیم و بر

                                                       { درختان تهی از میوه‌ی جنگلی آویختیم

از مرز همه‌ی باغ‌های شیشه‌ای روشن که آویزش زرورق بود گذشتیم

از کرانه‌ی همه‌ی دیوارهای نفوذناپذیر که روکشش کاشی پژمرده بود عبور کردیم

همه‌ی گردن‌بندهای مروارید را که دانه‌هایشان از غم بود گسستیم و دانه‌های

                                                                         { شسته و شفاف را

بر روی تصویر ماهیگیرانی که فقط حسرت را به تور کشیدند ریختیم

با رنگ‌ها به شهرها آمدیم

از شهرها بی طرح رفتیم.

 

صبحگاه، به کنار گل‌های یخ آمد

خورشید از پشت گل‌های یخ کنار رفت

تصوصر همه‌ی آنها بر روی گل‌های یخ دویده بود

تصویری از کودکان بود که از همه‌ی ما زنده‌تر بودند

 

و اندوه باغ رویای کودکان، گل‌های یخ را آب کرده بود.

 

                            از مجموعه‌ی «طرح»


+       







ثانیه، دقیقه، ساعت، در آسایشگاه کلمات

 

                                            ۱

در شنیدن چهره‌ی دریایی – مذهبی «تو»ها

و در شستن یادگارهای سکوت

درختان ایمان

                 دریاها

                 مذاهب

                 صداها

                 نام‌های گل و میلاد پروانه‌ها را

بر پوست ساکت و بینایم

                                 حک کردند.

 

ثانیه

دقیقه

ساعت

خلیج مه را آفتاب می‌کردند

مه‌های ذوب شده

                        ثانیه

                        دقیقه

                        و ساعت

                                    را مرطوب می‌کرد.

 

من در خلیج خشک حقیقت بیداری

ثانیه

دقیقه

و ساعت مرطوب را

بر فراز تن خود و خدایان پنهان آشفته‌ی کلمات نیاموخته

                                                      پرواز می‌دادم.

 

                                                   ۲

پروانه‌ها هنوز مرا نشناخته بودند

فرصت داشتم تا به خانه بازگردم

تا مه را از روی کلمات بردارم

                                - مهی که به درخت انار مسافر بود -

 

نه گفتم: «آری»

و نه گفتم: «نه»

شاید می‌شد گفت: «آری، نه»

در میان این «آری و نه» درخت می‌رویید.

 

درخت از میان «آری و نه» بیرون آمد

                                              و روبروی صبح نشست

                                              ایمان شد.

این ایمان خصوصی‌ترین گیاه خانه را کشت

درخت‌های خصوصی در عمومی‌ترین ایمان‌ها خشک شدند

درختان ایمان فقط در میلاد پیامبران گل دادند.

 

روز گل، روز تعطیل بود

پروانه‌ها به روی این تعطیل ننشستند.

 

                                            ۳

پروانه‌ها مرا شناختند و

                       به روی پوست ساکت و بینایم

                                                     به پرواز آمدند

پروانه‌ها به ثانیه رسیدند

با ثانیه بنای فرصت را ساختند

سنگ‌های بنا

              - بیداری و خواب - را

چشمانی حامل بود که رنگ آبی را

                         در شهرستان کودکیم گم کرده بود.

من ثانیه

           پوست خود

           و پروانه‌ها را

                          می‌شنیدم

خلیج‌های فرصت، سفینه‌های عرفان عظیم آب را

                                   بر من خالکوبی کردند.

 

                                              ۴

من از عکس انسان تیرباران شده شنیدم

که آنقدر وقت نیست تا گل را دلداری دهم.

 

در یک ثانیه برای خورشید لباس دوختم

در یک ثانیه آسمان آبی را به روی تخت خواباندم.

 

فرصت نبود تا در زخم خلیج‌های پوستم

                                                  گل‌های مذهبی بکارم.

 

فقط یک ثانیه فرصت بود

برای نگاهداری آن لحظه‌ی خوشبخت

که در میان خورشید و گل آفتابگردان

با نفس خویش داوری می‌کرد

 

فقط یک ثانیه فرصت بود

که آسمان نشسته بر انگشتان ژرف چمن را

وسعت دهم.

 

    

 

بر بام این آسمان کسی خفته است که خدا نیست.

 

یک ثانیه فرصت است

که بدویم و در انتهای میدان

دست‌های تابستانیمان را

به چهره‌ی خورشید بزنیم

فقط یک ثانیه فرصت است.

 

                                        ۵

گلوله‌های تن انسان تیرباران شده

دقیقه و ثانیه را از توری می‌گذرانند

آنها، با لباس شخصی و گل‌های دیوانه‌ای که بر سینه دارند

در قرنطینه‌ی نور ایستاده‌اند تا از مرز بگذرند.

 

لباس و گل‌ها را باید در قرنطینه جا گذاشت

گل‌های دیوانه بیدار می‌شوند

اما از این مرز که صبح بر آن قدم می‌زند

                                               نمی‌توانند بگذرند.

 

دقیقه و ثانیه، تهی از لباس و گل

قدم بر این مرز می‌نهند

لباس سربازهای آخرین پرسش را بر تن می‌کنند

و قلب‌های عرق ریزشان

روزنامه‌های مانده‌ی شهرستانی را ورق می‌زند.

 

                                                     ۶

دقیقه و ثانیه به تنهایی دویدند و عرق کردند

شیشه‌ی ساعت‌ها تار شد

مردمان بدنبال بوته‌ی باران می‌گشتند.

دقیقه از ساعت هراس داشت

و از بیماری اعداد وخیم

                              جان سپرد

جامه‌ی ثانیه در کنار جسد دقیقه مانده بود

ساعت رسید

جامه را بر تن کرد

و بدیدار صبح مه‌آلود کلمات رفت.

 

                                                 ۷

به کلمات رهسپاریم

این سایه، آوازخوانی است که خانه و آواز خویش را گم کرده است

ثانیه با طنز کلیدی به او داده است که فقط شب را می‌گشاید

ثانیه این کلید را با عطرهای دیوانه صیقل داده است.

 

مرد،

      ثانیه

      شب

      و آواز را

               در خلیج چشم می‌بیند

او به بهاری رهسپار است که کامل نیست

چرا که در آن

درخت انار با فراموشی فصل نخستین آفتاب

گل کرد و میوه داد.

 

درختان خرافاتی تیربارانشان می‌کنند

مرد گلوله‌ها را از تن انارها بیرون می‌کشد

گلوله‌ها طعم همه‌ی میوه‌ها را دارند

و طعم انار

             در میان آنها

                             جزیره‌ی فروتنی ست.

 

                                             ۸

من به خانه بودم

و مه از روی همه‌ی کلمات رفته بود

تنها کلمات آواز

                  مرد

                  و انار

                         مه‌آلود مانده بود.

 

                       از مجموعه‌ی «وقت خوب مصائب»


+