تبليغاتX
قافیه در باد گم می‌شود







آنا آخماتووا در سن هفتادوهفت سالگی مرد چگونه توانست آن همه سال  استالین و  هوای

سرد مسکو را تنفس کند شاعر شگفت و نادر در برف و یخ هم می‌خندد آنا آخماتووا در سرما

هر روز به استقبال بهار می‌رفت عکس‌های پیری‌اش را دوست  دارم   عکسی  را که با الگا

برگولتس در سال هزارونهصدوچهل‌وشش انداخته است روی میز جلوی الگا یک فنجان سفید

چای است  میان الگا و آنا آخماتووا یک  حباب چراغ روشن است کنار  آن دو شاعر  یک آینه 

است من چهره‌ام را در آن آینه می‌بینم من در آینه چه جوان هستم من چهره‌ی الگا را دوست

دارم  این دو زن شاعر مرده‌اند  از عکس این  دو شاعر  صدای  آکاردئون می‌شنوم سرما و 

گرسنگی و استالین نتوانستند این دو شاعر را به اغما برند


                                   از مجموعه‌ی شعرها و یادهای دفترهای کاهی

+       







من هنگامِ آمدنِ تو  به  خانه  صندلی را آماده می‌کنم تو مجبور نباشی از خستگی به

من سلام  گويی.  من به تو سلام  می‌گويم. فقط تو در روزهایِ تعطيل  به من  سلام

بگو. می‌دانم هوایِ بيرون از خانه آنقدر سرد نيست ولی ترا دوست دارم. من از انتهایِ

آتشفشان آتش را حدس می‌زنم و اگر به تو شما بگويم مبدل به آتش می‌شوم.  پس

تو نزديکِ من هستی. پس تو پله‌ها را آمده ای. پس تو نامِ مرا می‌دانی ـ چرا در سرما

بمانيم ـ چرا در زمهريرِ اسفندماه فقط گل‌هایِ زنبق را عاشق باشيم. چرا از همسايه‌ها

بترسيم که ما هنوز زنده هستيم و پرتقال‌ها را دوست داريم. ما هنوز می‌توانيم در کنارِ

پاييز در حومه‌یِ اسفندماه درِ خانه‌ها را سراسيمه بزنيم ما هنوز فراموش نکرده ايم  که

روزها کوتاه است هنگامي که پرندگان پرواز کنند روز تمام است


                                                                   از مجموعه‌ی نثرهای یومیه
+       







دوستی داشتم در اصفهان یک صبح بهاری از شدت زیبایی‌های کاشی‌های

مسجد شیخ لطف‌ا... در کوچه‌های اصفهان گم شد دیدارش همان‌قدر نایاب

و  کمیاب بود که  من  می‌خواستم  ستاره‌های آسمان کرمان  را به اصفهان

حمل کنم می‌خواستم اگر  روزی زندگی غیرقابل تحمل شد  به کرمان برویم

و ستاره‌ها  را در خورجینی بریزیم و به  اصفهان حمل کنیم و به کاشی‌های

مسجد شیخ لطف‌ا... بیاویزیم این تهدیدی بود که مرا آسوده می‌کرد


                                                     از مجموعه‌ی شعرها و یادهای دفترهای کاهی

+       







از امروز

از امروز قرار است

تسليم ابر شوم

درياهايي را كه مدام در خواب مي‌بينيم

فراموش كنم

اگر دريايي در رختخواب من

متولد شود

آن دريا را پرستار باشم

در اين صلوه ظهر

پيوسته مي‌خواهم

روز و شب را

بر يك فرفره‌ی صورتي رنگ

كه در باد مي‌چرخد

بنا كنم

چه خوشباوري است

كه اين فرفره‌ی صورتي رنگ

باد را متوقف مي‌كند

 ديگر نمي‌توان

جبران روزهاي رفته را بكنم

فرفره مي‌چرخد

الماس‌ها

ناگهان در عروسي همسايه‌ی ما

مبدل به شيشه شدند

بر سقف خانه‌ها

آويخته شدند

كه فانوس‌ها و چراغ‌ها را

از روز و شب خارج كنند.

 

 

از امروز قرار است

ديگر

رويا و تخيل را

با ميوه‌هاي پلاسيده

و

لبخند پيردختران معاوضه نكنم

تا ظهر امروز فرصت دارم

روزهاي آينده عمرم را

براي تكه ناني و سبدي ميوه

بفروشم

راستي

مرگ چه طمعكار است. 

                                      از مجموعه‌ی «عزیز من»

+       







نه رنگ...         برای: شهره

نه رنگ داشت

نه طعم داشت

پس نصیب ما دوزخ بود.

هر شب که رنگ و طعم تو

داشتیم

صبح را می‌باختیم

در محاصره‌ی چشمان تو

قامت‌های زیبا داشتیم

هزار اقاقیا

در چشمان تو هیچ بود

دل گرفتی

و ما چون منتظر بودیم

ما را در آب و آتش

رها کردی

در آب هستی

ما تشنه هستیم

ما

سرد – سرد

صدای ترا

از سیاره‌های شکسته‌ی سپیده

می‌شنیدیم

 

باد بود.

                                   از مجموعه‌ی «هزار اقاقیا در چشمان تو هیچ بود»

+       







در آینده‌ی وهم باغ        به: فروغ فرخزاد

کودکی که روشنایی را بر تکه‌های کاغذ می‌کاشت،

باران شب که در صبح‌های بهار نبارید،

پیچک‌های دیوار کودکیم،

کلید‌های سرگردان که آویخته بر صفحه‌ی شعر قلب من بود،

و آن زن، سوخته بر استخوان خویش که روزنامه می‌خواند،

و این بدن‌ها که از حرارت مصیبت

بریان می‌شد و ذوب می‌گشت

و نردبان‌های فلزی که از تن آدم‌های کنار رودخانه ساخته می‌شد،

(نردبانی که پله‌ی ابتدا و آخرینش از ذوب بازمانده بود

و میان پله‌ی ابتدا و آخرین تهی بود)

و مردمی که آرزوهای کنفی را بر این دو پله می‌آویختند،

و این اراده‌ی تخدیرشده‌ی من که فقط گل‌های افیونی می‌داد،

همه در آینده‌ی وهم باغی بودند.

در صخره‌های قلبم بوته‌های افیون روییده بود

بوته‌های کوتاه که تصویر مرا بر آب ساکن این صخره می‌ریخت

از یادم برد که سکه‌ی قلبم را در آب نیافتم.

 

می‌دیدم که مذاب گشته‌ام

اما در بسترها جاری نبودم.

برودت‌ها ذوبم کردند

و این از معصومیت عقده‌های من بود.

 

در خنکای غروب‌های سپری شده

پنجره‌ی آینده‌ی وهم باغ را گشودند

و مرا صدا زدند

و من ساکن بودم.

 

در آن پسین پاییز

از پنجره‌ی آینده‌ی وهم باغ

خود را در باغ دیدم، و در میان شاخه‌ها با پرندگان شیشه‌ای پرواز می‌کردم.

 

فریاد زدم:

-چرا درختان را از انتها بر زمین نکاشتند

که ریشه‌های آن‌ها در آسمان نفوذ کند

و زمین آسمان نباشد:

که این زمین آسمان گشته

رشد گیاه را متوقف می‌کند.

 

یا در آن شب که عطر باران، روی خارهای بسترم جاری بود...

در اتاق وهم...

روبرویم شهر...

گنبد فیروزه‌ای که تخدیر مصیبت‌ها از رویش می‌تراوید...

 

در بستر بودم

جغد الوان

چشم بر چشم من...

و تاریکی کوچه‌های بن‌بست...

زندگی پچ‌پچ‌ها...

و سپس سکوت ممتد.

 

جغد پر می‌ریخت.

بسترم در خواهش‌ها به تخدیر می‌رفت

اتاق وهم، محو می‌شد

صدای ماهیان را می‌شنیدم که تخدیر را از حوض

می‌راندند

 

و یا در همیشه‌های سپری شده

من در اتاق وهم

در میان لکه‌های گریزنده و چابک رنگ‌های شیشه‌های الوان شناور بودم.

 

در صبحگاهی که ساعت به بهار می‌رفت

در چشم‌انداز مه‌آلود من

دو صف سرباز

-دست بر ماشه-

گلوله‌های رنگین زرورقی را بر وهم درختان کاشتند

می‌دانستم که تنم چون توری تباه گشته است.

 

به به‌ها می‌اندیشم که در تور نخی

در کنارم در اتوبوس

به چهره‌ها عطر می‌پاشید،

در خنکای این عصر پاییزی در این وهم

پرزه‌های تن به‌ها به فراموشی می‌رود

و این عطرها که از چهره‌ها بر می‌خیزد

مرا به یاد دانه‌های سرخ انار می‌اندازد.

                                                         از مجموعه‌ی « روزنامه‌ی شیشه‌ای»

+       







این چترها...

این چترها که بر سرم می‌ریزد

چتر است

باران نیست

آن‌ها به دفاع من از باران

آمده بودند.

 

امروز صبح

سه روز است

که در سرتاسر این نامتناهی

می‌دوم

ترا اعتنا دارم

دعا دارم

وابسته‌ی حجم هستم

می‌ترسم

مناجات از آسمان فرو ریزد.

 

من سرشار

از دو دست

به کنار باغچه می‌روم

و دانه‌ها را در باغچه می‌کارم.

                                       از مجموعه‌ی «لکه‌ای از عمر بر دیوار بود»

+       







شهادت  می‌دهم  مسافرخانه‌ای که  در پاریس بود بوی  نم داشت  اگر عشق نبود

ما از سرما می‌مردیم دست‌های شبانه‌ی تو مرا گرم می‌کرد از پنجره‌ی مسافرخانه

پاریس  را می‌دیدم  با عجله داشت  بیدار  می‌شد  برای ما  بیداری پاریس  اهمیت

نداشت چراغ‌های  خیابان تک‌تک  خاموش می‌شدند آرامش  در فنجان شیر و قهوه

مانده بود شیر و قهوه سرد می‌شد ما خیابان‌های پاریس را  نگاه می‌کردیم شیر و

قهوه را فراموش کرده  بودیم خیلی  ساده حرف  می‌زدیم  کلمات قلمبه سلمبه را

گذاشته بودیم برای شاعران قدیمی و مهجور ما خیلی ساده حرف می‌زدیم  کبوتر

را کبوتر می‌گفتیم ابر را ابر می‌گفتیم گاهی که کلمه‌ی عشق  را می‌گفتیم   دچار

لکنت  زبان  می‌شدیم اهمیت  نداشت  ما  در پاریس  در مسافرخانه روبه‌روی هم

نشسته بودیم نور اتاق کم بود  برای  ما فرقی نمی‌کرد نور کم باشد  یا زیاد  باشد

من در اتاقی در مسافرخانه در پاریس که دیوارهای نمور داشت خیلی ساکت بودم

تو هم  همیشه کم صحبت  می‌کردی من دیگران را نمی‌دانم اما آن  مسافرخانه و

آن اتاق نمور در پاریس برای من حدس و گمان برای جهان شد آن روز صبح از خواب

بیدار شدیم همه چیز تازه و جوان بودند  باران و سر و  صدای هواپیما می‌خواستند

ما را از هم بربایند  چه خوب بود ما ساده حرف  می‌زدیم هواپیماها سرانجام ما را

ربودند امروز باران می‌بارد باران‌های تهران توأم با تو نیست فقط باران است.


                       از مجموعه‌ی «شعرها و یادهای دفترهای کاهی»

+       







دردی عتیق

باشد که حافظه‌ام را از دست بدهم و از همه‌ی پل‌های در حال ریختن

عبور کنم  اما هم‌چنان  می‌‌خواهم  ترا ببینم،  ستاره و  شک  را گزاف

شمردم، در کنار بوته‌های گُل سرخ روزهای عمر را به باد و فنا و  قصه

سپردم.  دردی عتیق،  روزی  گمان‌زده از  نابودی که از  صبحش  بوی

مرگ و نیستی به دماغ می‌خورد.

گُل‌فروشان  ولگرد  همراه  با ریشه‌های بوته‌های  گُل سرخ  به عمق

خاک  رفته  بودند  در کنار  بوته‌های گُل  سرخ  کفش‌های  مندرس و

قدیمی دیده می‌شد، باد ناقص و تهی از وزش، دو سه برگ مانده بر

درخت را در پاییز چپاول کرد، تماشای این دو سه برگ همه‌ی هفته‌ی

ما بود گفتم  برخیزم دشنه را صیقل  دهم در قلبم جای دهم، امید‌ها

همراه  با  کوه‌ها  ریزش   می‌کردند   در  برودت   نگاه  عابران  سنگ

می‌شدیم و خیال می‌کردیم هفته به پایان است با ما فقط دو  سیب

کال و تکه‌ای نان بیات همراه بود.

                                                 از مجموعه‌ی «روزی برای تو خواهم گفت»

+       







هنگام روز ...             به یاد مادر: اختر احمدی

هنگام روز
کجا می‌روی
در خانه بمان
غمگینم
گیلاس‌ها بر درختان نشسته‌اند
پرنده از تنهایی
پر نمی‌زند
هراس دارد
من
همواره در روز
زخم قلبم را به تو
نشان می‌دهم .
در خانه بمان
آوازها
از خانه دور است
یک ستاره
هنوز در آسمان
مانده است
شب می‌شود
گل‌های سرخ
در شب
در باغچه دیده نمی‌شوند
در باغچه یادبود تو است
کنار این بوته‌های گل سرخ
می خواستی بمیری
مُردی

  

به تو بانگ زدیم
تو را صدا کردیم
تو مرده بودی.


یار من
لحظه‌ای در بهشت
دوام آور.

 
شب تمام می‌شود
کلید خانه را
گم کرده بودیم
در کوچه ماندیم
در کنار خانه
علف‌ها روییده بود
اما چه سود
سایه نداشتند.


زاده شدم

که لباس نو بپوشم

جمعه‌ها تعطیل باشد

در تابستان

آب سرد بنوشم

عشق را باور کنم .

اما دیگر

کلمات مرا به ستوه نمی‌آورد

انگشتانم

در میان برگ‌های درختان

یخ می‌بندد

تسلیم روز می‌شوم

لباسها بر تنم

کهنه است

من

در تابستان آب گرم

می‌نوشم

هنوز تشنه‌ام .


             از مجموعه‌ی «ویرانه‌های دل را به باد می‌سپارم»

+       







ما صبح فردا امتحان داریم

باید

ساعت مرگ بیماران

ساعت آغاز عطر یاس

ساعت سرد شدن شیر و قهوه در فنجان

ساعت برگریزان درختان در شهرستان

ساعت ضربان قلب

-هنگام شنیدن مرگ کودکانی

که با بمب شیمیایی می‌میرند-

 

ساعت شنیدن خبرهای مه‌آلود

-از ایستگاه راه‌آهن شهرهای گرمسیری-

ساعت شستن پیرهن یوسف

ساعت مد دریا

ساعت جزر امید را امتحان دهیم.

 

ما همگی بیماریم

در امتحان فردا

که در یک میدان چمن

با هوای بهاری

و معلمین فداکار

انجام می‌شود

شرکت نمی‌کنیم.

            

            از مجموعه‌ی «قافیه در باد گم می‌شود»    

+       







هوای آغشته به مه

هوای آغشته به مه

انار آغشته به هفته و ماه را

برای تو به خانه می‌آورم

کدام را ترجیح داری و کدام را دوست داری

چه باک اگر به تو بگویم:

من مرده‌ام

به دستانت نگاه کن

هنوز لکه‌ای جوهر بر انگشتان داری

که طی همه‌ی این سال‌ها پاک نشده است

همه‌ی زخم‌های من که از سالیان جراحت یافته‌اند

کنار فنجان گرم چای تو التیام می‌پذیرند

دیگر صفت صبوری را دوست ندارم

می‌خواهم به دریا بریزم

دریا دور و من ناتوان از رسیدن به دریا

کوچه‌ات آرام و رنگ پریده بود

تو به من گیلاسی کال تعارف کردی

هنگامی که گیلاس رسیده شد

من دیگر پیر بودم

نمی‌خواستم پیری را باور کنم

چون تو هنوز

در انتهای کوچه‌ی آرام و رنگ پریده

این بار گیلاس رسیده را به من هدیه کن.

                                                از مجموعه‌ی «ساعت۱۰ صبح بود»

+       







خنده‌های رفتگران در مه

می‌درخشید

درختان در مه ریشه‌ها را

می‌پراکندند

من می‌دانستم

هنگام که مه تمام شود

ریشه‌های عریان درختان

بر کف خیابان است

ساختمان پست و تلگراف

که در روزهای دیگر سفید

بود

اکنون در مه، لرزان

و شیری رنگ بود

شیرفروشان آمدند

مه رفته بود

پسرک‌ها و دختران لاغر

از مه بیرون بودند

با نان و سبد میوه

به رویا می‌رفتند

من تمام مه را تنها آمدم

به آفتاب رسیدم

ساختمان پست و تلگراف

سفیدی روزهای دیگر را

داشت

که من در همه‌ی آن روزها

کارمندی ساده بودم

بارانی سفید و کلاهی سیاه

بر سر داشتم

در همه‌ی آن روزها

شما را مخفیانه دوست داشتم.

از مجموعه‌ی «هزار پله به دریا مانده است»

+       







داریوش  دولتشاهی به اتاق من آمد گفت بیا  جهان را  فتح کنیم گفتم ایرادی  ندارد

بگذار بعد از ساعت اداری شب تا صبح خیابان‌های تهران را طی کردیم گردو  خوردیم

عرض  و طول  جهان را حساب  کردیم فردا  صبح دیدیم  جهان  تحفه‌ای  نیست  اما

رهایش نکردیم داریوش صدها قطعه‌ی موسیقی نوشت و  من  صدها شعر  نوشتم

ما به جهان  پشت‌پا  زدیم اما هنوز  جهان  می‌چرخید  که  داریوش  تنها   بدون من

خیابان‌های  نیویورک  را گشت گردو هم نخورد در رویا جهان را  با هم  نصف  کردیم

گل‌های پیوسته نرگس سهم من و گل‌های پراکنده‌‌ی گل سرخ سهم داریوش  شد

زندگی گاهی مرا فراموش می‌کرد و به صورتم لجن می‌پاشید  داریوش  از راه  دور

دست‌هایش را از آب شفاف پر می‌کرد و بر صورت من می‌پاشید ما آب‌های مرده‌ی

جهان را که  از شط‌ها  به دریا  می‌رفت خزان زده کردیم و  افروختیم  روزهای باران

داریوش  دولتشاهی  را به  یاد  می‌آورم  صدای  تارش  را  که  شنیدم بوی خوش

افراهای  کوچه‌های قدیمی گلاب‌دره را به چشمانم آویختم از خانه‌ی من تا پورتلند

خانه‌ی داریوش دولتشاهی میلیون‌ها کیلومتر فاصله است اما من در صدا و صدای

تارش غوطه‌ور می‌شدم داریوش همیشه دوزخ را از من پنهان می‌کرد بهشت را در

یک بستنی نانی جا داد و به من داد اکنون در این دلتنگی صبح جمعه که هوا ابری

است من هم دو سه تیله‌ی شیشه‌ای دارم مانده‌ی بهشت را در یک سبد گلابی

که سرد است و طعم گیلاس دارد برای داریوش دولتشاهی می‌فرستم.

                       از مجموعه‌ی «شعرها و یادهای دفترهای کاهی»

+       







برای بهار

من هنگامی دلم را برای شما فاش می‌کنم

که دیگر لباسم سیاه نباشد

و شما روز سوگ آهوان و عاشقان را

در تقویم

در بهار خانه‌ی من به خاک بسپارید

 

زیرا زمین کوچک است

و من در زمین به دنیا آمده‌ام

خانه‌ی من در زمین است

 

ببینید

در کنار اتاقم باز هم

در غیبت شما باران می‌بارد

 

در کنار اتاق من

خون در رگ‌های شما حدس مردن مرا دارد

ولی در کنار دست‌های کهنه‌ی من

شکوفه ابر را پله می‌کند تا به ارتفاع بهار برسد

شکوفه‌ی قرمز از خون شما نیست

از جوانی منست

که همیشه را همیشه می‌دانم

گرسنه‌ی قلب شما هستم.

 

کسی چه می‌داند که هوا ابر است

کسی چه می‌داند

که من نام آن روز را می‌دانم

که باران فقط در خیابان بارید

که مرد در آن خیابان چاقو را صدا کرد

و مُرد

که نفس مرد

باز هم صدای درختان داشت

که من از کودکی از کنارشان به خانه می‌رفتم

و ابر خانه‌ی ما

بی‌محابا

نام مرد را که نام دریا بود

که نام زخم بود

به لباس‌های روز عزاداری گلدروزی کرد

من نام آن مرد را

در رشد اندوه به صدای تو دادم

صدای تو خوبست

مرا صدا کن

باران دیگر فقط بر چاقو می‌بارد

مرا صدا کن

تا چاقو را از بندر جدا کنیم

چاقو دیگر از بندر گرمتر است

چاقو کند است

چاقو کدر است

 

صدای تو خوبست

در صدای تو

قایق‌های نورس

رشد می‌کنند

می‌رسند

کشتی می‌شوند

 

گرمای چاقو از بندر بیشتر است

کشتی به بندر می‌رسد

گرمای چاقو کالای کشتی می‌شود

کشتی از بندر عبور می‌کند

به صدای تو می‌رسد

و سکوت توست

که کشتی ذوب می‌شود

قایق می‌شود

با قایق به خانه می‌رسیم

سیاره‌ای از گرما

به اتاق من میهمان می‌شود

از دلم برای شما در اتاق می‌گویم

بیرون از اتاق ابر در انتظار شماست

شما که لباس‌های زمستانی همراه ندارید

از دلم برای شما در اتاق می‌گویم

ولی

اتاق برای شما بزرگ است

شما که قلب‌های کوچک دارید

از دلم برای سیاره‌ها می‌گویم

 

خانه‌های شما کوچک است

قلب‌های کوچک دارید

قلبم را برای شما فاش نمی‌کنم

پنجره را باز کنید

قلبم برای بهار مصرف دارد.

                                       از مجموعه‌ی «من فقط سفیدی اسب را گریستم»

+       







صندلی را به کوچه بیاوریم

در خیلی از بعدازظهرها

فکر می‌کردیم

صندلی‌ها را از اتاق

به کوچه بیاوریم

و حرف آن دوست را بگوییم.

آن روزها غذای گرم را دوست نداشتیم

که اگر نامه می‌نوشتیم

بگوییم: غذا سرد می‌شد

ما نامه هم ننوشتیم

همیشه خیال می‌کردیم

دوست ما فقط تمبرهای پست را دوست دارد

متولد شد

حتی می‌توانست آرزو کند

که جمعه پایان هفته نباشد

 

کامل شد

حتی می‌توانست آرزو کند

چای زودتر از قهوه سرد شود

 

می‌توانست بگوید:

مردمان باستان غذای سرد را دوست دارند

ولی ما می‌گوییم:

در روزهای خوش هم گلدان را آب نداد

بعدازظهرها به خانه می‌آمد

ظرف‌ها را می‌شست

در آینه نگاه می‌کرد

به گلدان فرصت گل دادن نداد

فقط به خیابان رفت.

 

ما بعد از مرگ دوست

گلدان دوست را به خانه آوردیم

نام گل‌های گلدان را نمی‌دانیم

فرصت نداشت نام گل‌ها را به ما بگوید.

 

در تمام عمر دوست ما

در تمام زمین

فقط دو سه مزرعه‌ی گندم زرد شدند.

 

                                           از مجموعه‌ی «ما روی زمین هستیم»

+       







چه ظلم مبهمی است این خون

که در رگ‌های من جاری

                                  است.

 

بیا که هراس تو

جامه بر تنم تنگ می‌سازد

من که از پیراهن رها بودم

تو، به کاسه‌ای شکسته خیره

من صدای شکستن را از ابتدا

                                       شنیده بودم.

مخاطب از سیر صعود

                             فرو افتاد

و من به شامگاه

قدیمی عشق

                      هیجان داشتم.

سوار پیر

از صعود روشن من خبر داشت

و من صاحب سعادتِ ناموجه

                                     در نور بودم.                  

                                          از مجموعه‌ی «قافیه در باد گم می‌شود»    

+       







امروز روز سوم فروردین

        است

آسمان خاکستری است

خط‌های ابر آسمان را تکه‌تکه می‌کند

گاهی سفیدی ابر بر بام خانه‌ی من

اتاق‌ها را به اندوه

     می‌برد

من پرده‌ها را از باران بهاری جدا

        کردم

هنوز تصمیم ندارم

    به پنجره‌ها بیاویزم

ابرها که بر خانه است

می‌خواهم پرده‌ها را نیاویزم

ابرها که از آسمان رفتند

می‌خواهم پرده‌ها را بیاویزم

شما گل‌های این پرده را دوست

       دارید.

 

                                    از مجموعه‌ی «هزار پله به دریا مانده است»

+       







عشق با عطری کولی آغاز شد

تو را روزی

پاییز حافظه‌ی آفتاب‌های سوخته

                                           خواندم

 

تو را

چون دستی گرم،

در عمق جنگل و در انتهای قصه

                                          خاک کردم

 

در عطش آبی چشمانت

                                لختی خنک شدم

اکنون دستانت سد آبها می‌شود

و آب که می‌نوشم

                         گردش زمین

کلمات عاشقانه را صیقل می‌دهد.

این استفهام تولد عریان تو ست

که بارانِ سمج بر اسرارش می‌بارد

و خون از آینه فوران می‌کند

تا من در در طرح کامل تولد عریانت

                                               بر دیوار

تا اعماق ریشه‌ها بروم و

                                 به روز برسم.

 

آب سرد

گُلِ سراسیمه را نخ‌نما می‌کند

باران آغشته به گُل می‌بارد

و من

در صدای نیلوفریت سقوط می‌کنم.

                  

                                          از مجموعه‌ی «قافیه در باد گم می‌شود»    

 


+