تبليغاتX
قافیه در باد گم می‌شود







تو


تو رفته‌ای

حال آینده می‌شود

برف آب می‌شود

غم گم می‌شود

در برف ترا به خانه آوردم

کتاب‌ها را که ممنوع بود

در برف سوختم

همه‌ی روز

در غم

سوختن کتاب‌ها

گذشت

غم داشتم

می‌دانستم

که مرا هیچ فرصت نیست

کتاب‌های ممنوع را

در عمرم بیابم

آن شاعری

که روزهای سوختن کتاب‌های ممنوع

در برف گم شد

یارم بود


                          از مجموعه‌ هزار اقاقیا در چشمان تو هیچ بود


+       







باید گریست...     برای: داریوش دولتشاهی


باید گریست و اندوه را

با

گُل‌های داوودی و لادن

مزین کرد

شاخه‌های بید می‌خرامد

که باد سرانجام به خانه‌ی ما می‌رسد

از هم‌اکنون

شاخه‌های بید در میان شعله‌های ابر

ابر گداخته شده را باران می‌کند

سیل و صدا

در گذرگاه باد

رفتار آب‌های دریا را دارد

که بر هم انباشته و در گُل نیلوفر

غرق می‌شوند

شاید بتوانیم

در این گریستن

در این تاراج اندوه

یک شاخه‌ی گل یخ از زمستان

سلانه - سلانه - بیاوریم

ابتدا به قلب و چشمان بفشاریم

سپس دوان - دوان

تا زمستان بدویم

اگر زمستان هنوز بر جای مانده باشد


                              از مجموعه‌ی از نگاه تو در زیر آسمان لاجوردی


+       







هنگام بازگشت


از جا برخاستم

در اتاق قدم زدم

خوشحال بودم که نباید عمرم و روزهای جمعه را که سردم

بود به کسی توضیح دهم

شاید

تو اگر پرسیده بودی

به تو جواب داده بودم

در همین اتاق زیستن را ادامه می‌دهم

حتی اگر دیوارها به کنار بروند و من دریا را

ببینم

اگر در دریا هم غرق شوم کسی مرا نمی‌شناسد

سال‌ها بدون نفس و امید و ناامیدی

روی آب می‌مانم

همه‌ی این حرف‌ها را که به همسایه گفتم

فقط ابلهانه مرا نگاه کرد و رفت

هنگام بازگشت از خرید و بازار

به من تکه‌ای نان گرم

و یک قوطی کنسرو ماهی داد

سیر بودم

بی‌حوصله بودم

نان را پس دادم

قوطی کنسرو ماهی را در جوی آب

که آب نداشت انداختم

برای ماهیان کنسرو

چه تفاوت داشت

که جوی از آب خالی است

و آسمان هنوز ابر دارد


                      از مجموعه‌ی چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شود


+       







صبح


صبح تو به‌خیر

که ساعت حرکت قطار را به من غلط گفتی

که من بتوانم یک روز دیگر در کنار تو باشم

دوستان من ساعت حرکت قطار را

در شب گذشته به من گفته بودند

بر شانه‌های تو خزه و خزان روییده بود

تو توانستی با این شانه‌های مملو از خزه و خزان

سوار قطار شوی

دستانت را تا صبح نزد من

به امانت نهادی

نان را گرم کردی به من دادی

دیگر در سکوت تو کنار میز صبحانه

ما طلاها و سنگ‌های فیروزه جهان را

تصاحب کردیم

سکوت تو را چون مدالی گرم و نایاب

بر سینه آویختم

هر روز در آینه به این سکوت خیره می‌شدم

سپس روز را آغاز می‌کردم

می‌خواستم زیر پای تو را پس از صبحانه

از آفتاب فرش کنم

دندان‌های تو ارج و قرب فراوان داشت

که نان بیات شده‌ی خانه‌ی مرا

گاز زدی

ما

من و تو

چگونه به صدای پرندگان رسیدیم

که کنار پنجره از سرما جان باختند

پرندگان بی‌آشیانه را همیشه دوست داشتی

اما دیگر عمر آنان تکرار نمی‌شد

هم‌چنان که عمر من و تو هم

دیگر تکرار نمی‌شد


                            از مجموعه‌ی ساعت ده صبح بود


+       







هوای پنهان...         برای ابراهیم گلستان


هوای پنهان را

به خانه می‌آورم

زنان در آینه

دفن می‌شوند

خانه‌ی خالی و متروک

در جزر و مدّ دریا

یکبار دیگر

رویت شد


نثار می‌کنم

دستان را به هنگام ظهر

که هوا صاف است

بادها هستند

مجاور درختم

مهتاب در دستان من

لرزش دارد

ابرهای ناتمام

بر خانه‌ی من

تمام می‌شوند


پس از انهدام

شب گذشته

به خانه می‌آیم

آب در گلدان‌ها یخ بسته است


راه درازی بود

اما تمام شد

عمر بود


                             از مجموعه‌ی لکه‌ای از عمر بر دیوار بود

+       







هنگام که دیگر

از تو خبری نیست

من گمراه ابرم

آسمان را شاهد دارم

که تو در این خانه

گیسوان به باد سپردی


من چهره‌ام را در آفتاب گم کردم

تا تو

جای پنهان گیاه پژمرده را

در علفزار

بی‌پایان

بیابی


خواهش دارم

بازهم با باد بازگردی

که من چهره‌ی تو را بشناسم


ضیافت‌ها در باد دارم

باد بی‌شمار، گستاخ

بر من سلطه دارد


از بوسه‌های دریا

سرشارم

اکنون، می‌آموزم

که شبنم لغزان بر درختان صبحگاهی

مرا در افراط

تکرار نام تو

بی‌حاصل

به باد سپرد


                                      از مجموعه‌ی قافیه در باد گم می‌شود

+       







از سرما


از سرما هم اگر نمی‌مردیم

از عشق می‌مردیم


این دست‌های تو

پاسخ روز را خواهد داد

اگر گم شوند

همیشه در سایه‌های تابستان می‌مانم

بی‌آنکه نام کوچه‌ی بن‌بست را بدانم

در انتهای کوچه یک کوه است

و چون قلب از حرکت بازماند

و چون شکوفه فولاد شود

و میوه نشود

من ندانسته

در یک صبحگاه تابستانی

راهم را بر گندم‌زار به‌دوزخ به‌بهِشت

متوقف می‌کنم

به خانه‌ی تو می‌آیم


موها را تازه شانه کرده‌ای

از ایشان ساعت حرکت

قطار را پرسیده‌ای

هر کس ترا ببیند

گمان نمی‌کند

که قطار سه‌روز است

در برف مانده

پس ایستگاه‌ها

در زمستان گم می‌شود

و هر کس ندانسته

مرگ را صدا می‌کند

پس دیدار کنیم

از لادنی که در گلدانِ شکسته

گُل داد

پس با پای پیاده

در این سنگلاخ بدویم


این اردیبهشت

این فروردین

حتی سراسر تابستان ما را تسلی نیست

پس چگونه

در این کوچه‌های بن‌بست

سرازیر شدیم

دیگر ما مانده‌ایم و تا پایان عمر

این پرسش

 شاخه‌ها در قدم‌های ما

چه هستند

 آغاز خلقت

آیا گل جوانه زده بود


در چشمان من

در گرمای مرداد ماه

در آفتاب

ساعت‌ها گفتگو کردیم


                        از مجموعه‌ی ویرانه‌های دل را به باد می‌سپارم

+       







روزنه

از روزنه‌ی این اوراق مرطوب که به دریا آغشته است شمع افروخته‌ای را میبینیم

که باید تا صبح در کنار اجساد ما بسوزد- دود نکند – کسی را متوجه نکند. فقط

نور محدود – فقط نور محدود. ما میدانستیم از تفنن و آشفته حالی به این عمر

ادامه می‌دهیم. ما که از همان روز تولد در تاکستان دانسته بودیم عمر پوچ ما بر

انگورها هم سرایت می‌کند. این خانمها که غرق در آرایش بودند و در تاکستان در

جوار انگورهای کال به پیری رسیده بودند ما را دشنام میدادند. سه بار شمع را

خاموش کردیم اما هر بار شمع ناگهان روشن شد. دیگر پیر بودیم که باری دیگر

شمع را خاموش کنیم. ما در کنار شمع روشن خاموش شدیم. در کنار این شمع

روز را شناختیم انگورها را باختیم – مرگ هر بار باختن‌های ما را با امید و وعده‌ای

جبران می‌کرد. بگذریم: شمع بود، تاکستان بود، زنان باوقار در تاکستان بودند.

زنان چتر سفید تابستانی داشتند، در همه‌ی عمر حتی برای لحظه‌ای این چترهای

سفید تابستانی را به ما نسپردند.

                            از مجموعه‌ی عزیز من

+       








عبث

به عبث در باران به چتر شما خانم خیره میشوم. شاید خانم، من میپندارم این

سپیدی بر سر شما چتری تابستانی است. شما هم که خانم ساکت هستید

سکوت شما جبران این دو سبد انگور است که در کنار شما در باران جوانه میزند.

هستی مرا که خانم دیدید فقط یک تکه‌ی نان بود که در باران از هم پاشید مبدل به

یک توده خمیر شد. خانم، من چگونه این توده‌ی خمیر را دوباره به نان مبدل کنم.

من که نه جوان هستم، من که نه کیمیاگر هستم. خانم در باران از صدای سرفه‌های

من، مرا شناختید. دیگر روزهای چندانی است که دیگر سرفه را از یاد برده‌ام، پس

شما چگونه میخواهید مرا به یاد آورید. خانم روزی دستان مرا در باران شناختید

می‌خواستید دستان مرا در میان کتاب‌های شعر خشک کنید. باران آمد، شما

مرا – دستان مرا فراموش کردید. ما دوباره روز شنبه یک دیگر را دیدیم. شما مرا دوباره

به یاد آوردید خانم.

                                از مجموعه‌ی عزیز من

+       







آنا آخماتووا در سن هفتادوهفت سالگی مرد چگونه توانست آن همه سال  استالین و  هوای

سرد مسکو را تنفس کند شاعر شگفت و نادر در برف و یخ هم می‌خندد آنا آخماتووا در سرما

هر روز به استقبال بهار می‌رفت عکس‌های پیری‌اش را دوست  دارم   عکسی  را که با الگا

برگولتس در سال هزارونهصدوچهل‌وشش انداخته است روی میز جلوی الگا یک فنجان سفید

چای است  میان الگا و آنا آخماتووا یک  حباب چراغ روشن است کنار  آن دو شاعر  یک آینه 

است من چهره‌ام را در آن آینه می‌بینم من در آینه چه جوان هستم من چهره‌ی الگا را دوست

دارم  این دو زن شاعر مرده‌اند  از عکس این  دو شاعر  صدای  آکاردئون می‌شنوم سرما و 

گرسنگی و استالین نتوانستند این دو شاعر را به اغما برند


                                   از مجموعه‌ی شعرها و یادهای دفترهای کاهی

+       







من هنگامِ آمدنِ تو  به  خانه  صندلی را آماده می‌کنم تو مجبور نباشی از خستگی به

من سلام  گويی.  من به تو سلام  می‌گويم. فقط تو در روزهایِ تعطيل  به من  سلام

بگو. می‌دانم هوایِ بيرون از خانه آنقدر سرد نيست ولی ترا دوست دارم. من از انتهایِ

آتشفشان آتش را حدس می‌زنم و اگر به تو شما بگويم مبدل به آتش می‌شوم.  پس

تو نزديکِ من هستی. پس تو پله‌ها را آمده ای. پس تو نامِ مرا می‌دانی ـ چرا در سرما

بمانيم ـ چرا در زمهريرِ اسفندماه فقط گل‌هایِ زنبق را عاشق باشيم. چرا از همسايه‌ها

بترسيم که ما هنوز زنده هستيم و پرتقال‌ها را دوست داريم. ما هنوز می‌توانيم در کنارِ

پاييز در حومه‌یِ اسفندماه درِ خانه‌ها را سراسيمه بزنيم ما هنوز فراموش نکرده ايم  که

روزها کوتاه است هنگامي که پرندگان پرواز کنند روز تمام است


                                                                   از مجموعه‌ی نثرهای یومیه
+       







دوستی داشتم در اصفهان یک صبح بهاری از شدت زیبایی‌های کاشی‌های

مسجد شیخ لطف‌ا... در کوچه‌های اصفهان گم شد دیدارش همان‌قدر نایاب

و  کمیاب بود که  من  می‌خواستم  ستاره‌های آسمان کرمان  را به اصفهان

حمل کنم می‌خواستم اگر  روزی زندگی غیرقابل تحمل شد  به کرمان برویم

و ستاره‌ها  را در خورجینی بریزیم و به  اصفهان حمل کنیم و به کاشی‌های

مسجد شیخ لطف‌ا... بیاویزیم این تهدیدی بود که مرا آسوده می‌کرد


                                                     از مجموعه‌ی شعرها و یادهای دفترهای کاهی

+       







از امروز

از امروز قرار است

تسليم ابر شوم

درياهايي را كه مدام در خواب مي‌بينيم

فراموش كنم

اگر دريايي در رختخواب من

متولد شود

آن دريا را پرستار باشم

در اين صلوه ظهر

پيوسته مي‌خواهم

روز و شب را

بر يك فرفره‌ی صورتي رنگ

كه در باد مي‌چرخد

بنا كنم

چه خوشباوري است

كه اين فرفره‌ی صورتي رنگ

باد را متوقف مي‌كند

 ديگر نمي‌توان

جبران روزهاي رفته را بكنم

فرفره مي‌چرخد

الماس‌ها

ناگهان در عروسي همسايه‌ی ما

مبدل به شيشه شدند

بر سقف خانه‌ها

آويخته شدند

كه فانوس‌ها و چراغ‌ها را

از روز و شب خارج كنند.

 

 

از امروز قرار است

ديگر

رويا و تخيل را

با ميوه‌هاي پلاسيده

و

لبخند پيردختران معاوضه نكنم

تا ظهر امروز فرصت دارم

روزهاي آينده عمرم را

براي تكه ناني و سبدي ميوه

بفروشم

راستي

مرگ چه طمعكار است. 

                                      از مجموعه‌ی «عزیز من»

+       







نه رنگ...         برای: شهره

نه رنگ داشت

نه طعم داشت

پس نصیب ما دوزخ بود.

هر شب که رنگ و طعم تو

داشتیم

صبح را می‌باختیم

در محاصره‌ی چشمان تو

قامت‌های زیبا داشتیم

هزار اقاقیا

در چشمان تو هیچ بود

دل گرفتی

و ما چون منتظر بودیم

ما را در آب و آتش

رها کردی

در آب هستی

ما تشنه هستیم

ما

سرد – سرد

صدای ترا

از سیاره‌های شکسته‌ی سپیده

می‌شنیدیم

 

باد بود.

                                   از مجموعه‌ی «هزار اقاقیا در چشمان تو هیچ بود»

+       







در آینده‌ی وهم باغ        به: فروغ فرخزاد

کودکی که روشنایی را بر تکه‌های کاغذ می‌کاشت،

باران شب که در صبح‌های بهار نبارید،

پیچک‌های دیوار کودکیم،

کلید‌های سرگردان که آویخته بر صفحه‌ی شعر قلب من بود،

و آن زن، سوخته بر استخوان خویش که روزنامه می‌خواند،

و این بدن‌ها که از حرارت مصیبت

بریان می‌شد و ذوب می‌گشت

و نردبان‌های فلزی که از تن آدم‌های کنار رودخانه ساخته می‌شد،

(نردبانی که پله‌ی ابتدا و آخرینش از ذوب بازمانده بود

و میان پله‌ی ابتدا و آخرین تهی بود)

و مردمی که آرزوهای کنفی را بر این دو پله می‌آویختند،

و این اراده‌ی تخدیرشده‌ی من که فقط گل‌های افیونی می‌داد،

همه در آینده‌ی وهم باغی بودند.

در صخره‌های قلبم بوته‌های افیون روییده بود

بوته‌های کوتاه که تصویر مرا بر آب ساکن این صخره می‌ریخت

از یادم برد که سکه‌ی قلبم را در آب نیافتم.

 

می‌دیدم که مذاب گشته‌ام

اما در بسترها جاری نبودم.

برودت‌ها ذوبم کردند

و این از معصومیت عقده‌های من بود.

 

در خنکای غروب‌های سپری شده

پنجره‌ی آینده‌ی وهم باغ را گشودند

و مرا صدا زدند

و من ساکن بودم.

 

در آن پسین پاییز

از پنجره‌ی آینده‌ی وهم باغ

خود را در باغ دیدم، و در میان شاخه‌ها با پرندگان شیشه‌ای پرواز می‌کردم.

 

فریاد زدم:

-چرا درختان را از انتها بر زمین نکاشتند

که ریشه‌های آن‌ها در آسمان نفوذ کند

و زمین آسمان نباشد:

که این زمین آسمان گشته

رشد گیاه را متوقف می‌کند.

 

یا در آن شب که عطر باران، روی خارهای بسترم جاری بود...

در اتاق وهم...

روبرویم شهر...

گنبد فیروزه‌ای که تخدیر مصیبت‌ها از رویش می‌تراوید...

 

در بستر بودم

جغد الوان

چشم بر چشم من...

و تاریکی کوچه‌های بن‌بست...

زندگی پچ‌پچ‌ها...

و سپس سکوت ممتد.

 

جغد پر می‌ریخت.

بسترم در خواهش‌ها به تخدیر می‌رفت

اتاق وهم، محو می‌شد

صدای ماهیان را می‌شنیدم که تخدیر را از حوض

می‌راندند

 

و یا در همیشه‌های سپری شده

من در اتاق وهم

در میان لکه‌های گریزنده و چابک رنگ‌های شیشه‌های الوان شناور بودم.

 

در صبحگاهی که ساعت به بهار می‌رفت

در چشم‌انداز مه‌آلود من

دو صف سرباز

-دست بر ماشه-

گلوله‌های رنگین زرورقی را بر وهم درختان کاشتند

می‌دانستم که تنم چون توری تباه گشته است.

 

به به‌ها می‌اندیشم که در تور نخی

در کنارم در اتوبوس

به چهره‌ها عطر می‌پاشید،

در خنکای این عصر پاییزی در این وهم

پرزه‌های تن به‌ها به فراموشی می‌رود

و این عطرها که از چهره‌ها بر می‌خیزد

مرا به یاد دانه‌های سرخ انار می‌اندازد.

                                                         از مجموعه‌ی « روزنامه‌ی شیشه‌ای»

+       







این چترها...

این چترها که بر سرم می‌ریزد

چتر است

باران نیست

آن‌ها به دفاع من از باران

آمده بودند.

 

امروز صبح

سه روز است

که در سرتاسر این نامتناهی

می‌دوم

ترا اعتنا دارم

دعا دارم

وابسته‌ی حجم هستم

می‌ترسم

مناجات از آسمان فرو ریزد.

 

من سرشار

از دو دست

به کنار باغچه می‌روم

و دانه‌ها را در باغچه می‌کارم.

                                       از مجموعه‌ی «لکه‌ای از عمر بر دیوار بود»

+       







شهادت  می‌دهم  مسافرخانه‌ای که  در پاریس بود بوی  نم داشت  اگر عشق نبود

ما از سرما می‌مردیم دست‌های شبانه‌ی تو مرا گرم می‌کرد از پنجره‌ی مسافرخانه

پاریس  را می‌دیدم  با عجله داشت  بیدار  می‌شد  برای ما  بیداری پاریس  اهمیت

نداشت چراغ‌های  خیابان تک‌تک  خاموش می‌شدند آرامش  در فنجان شیر و قهوه

مانده بود شیر و قهوه سرد می‌شد ما خیابان‌های پاریس را  نگاه می‌کردیم شیر و

قهوه را فراموش کرده  بودیم خیلی  ساده حرف  می‌زدیم  کلمات قلمبه سلمبه را

گذاشته بودیم برای شاعران قدیمی و مهجور ما خیلی ساده حرف می‌زدیم  کبوتر

را کبوتر می‌گفتیم ابر را ابر می‌گفتیم گاهی که کلمه‌ی عشق  را می‌گفتیم   دچار

لکنت  زبان  می‌شدیم اهمیت  نداشت  ما  در پاریس  در مسافرخانه روبه‌روی هم

نشسته بودیم نور اتاق کم بود  برای  ما فرقی نمی‌کرد نور کم باشد  یا زیاد  باشد

من در اتاقی در مسافرخانه در پاریس که دیوارهای نمور داشت خیلی ساکت بودم

تو هم  همیشه کم صحبت  می‌کردی من دیگران را نمی‌دانم اما آن  مسافرخانه و

آن اتاق نمور در پاریس برای من حدس و گمان برای جهان شد آن روز صبح از خواب

بیدار شدیم همه چیز تازه و جوان بودند  باران و سر و  صدای هواپیما می‌خواستند

ما را از هم بربایند  چه خوب بود ما ساده حرف  می‌زدیم هواپیماها سرانجام ما را

ربودند امروز باران می‌بارد باران‌های تهران توأم با تو نیست فقط باران است.


                       از مجموعه‌ی «شعرها و یادهای دفترهای کاهی»

+       







دردی عتیق

باشد که حافظه‌ام را از دست بدهم و از همه‌ی پل‌های در حال ریختن

عبور کنم  اما هم‌چنان  می‌‌خواهم  ترا ببینم،  ستاره و  شک  را گزاف

شمردم، در کنار بوته‌های گُل سرخ روزهای عمر را به باد و فنا و  قصه

سپردم.  دردی عتیق،  روزی  گمان‌زده از  نابودی که از  صبحش  بوی

مرگ و نیستی به دماغ می‌خورد.

گُل‌فروشان  ولگرد  همراه  با ریشه‌های بوته‌های  گُل سرخ  به عمق

خاک  رفته  بودند  در کنار  بوته‌های گُل  سرخ  کفش‌های  مندرس و

قدیمی دیده می‌شد، باد ناقص و تهی از وزش، دو سه برگ مانده بر

درخت را در پاییز چپاول کرد، تماشای این دو سه برگ همه‌ی هفته‌ی

ما بود گفتم  برخیزم دشنه را صیقل  دهم در قلبم جای دهم، امید‌ها

همراه  با  کوه‌ها  ریزش   می‌کردند   در  برودت   نگاه  عابران  سنگ

می‌شدیم و خیال می‌کردیم هفته به پایان است با ما فقط دو  سیب

کال و تکه‌ای نان بیات همراه بود.

                                                 از مجموعه‌ی «روزی برای تو خواهم گفت»

+       







هنگام روز ...             به یاد مادر: اختر احمدی

هنگام روز
کجا می‌روی
در خانه بمان
غمگینم
گیلاس‌ها بر درختان نشسته‌اند
پرنده از تنهایی
پر نمی‌زند
هراس دارد
من
همواره در روز
زخم قلبم را به تو
نشان می‌دهم .
در خانه بمان
آوازها
از خانه دور است
یک ستاره
هنوز در آسمان
مانده است
شب می‌شود
گل‌های سرخ
در شب
در باغچه دیده نمی‌شوند
در باغچه یادبود تو است
کنار این بوته‌های گل سرخ
می خواستی بمیری
مُردی

  

به تو بانگ زدیم
تو را صدا کردیم
تو مرده بودی.


یار من
لحظه‌ای در بهشت
دوام آور.

 
شب تمام می‌شود
کلید خانه را
گم کرده بودیم
در کوچه ماندیم
در کنار خانه
علف‌ها روییده بود
اما چه سود
سایه نداشتند.


زاده شدم

که لباس نو بپوشم

جمعه‌ها تعطیل باشد

در تابستان

آب سرد بنوشم

عشق را باور کنم .

اما دیگر

کلمات مرا به ستوه نمی‌آورد

انگشتانم

در میان برگ‌های درختان

یخ می‌بندد

تسلیم روز می‌شوم

لباسها بر تنم

کهنه است

من

در تابستان آب گرم

می‌نوشم

هنوز تشنه‌ام .


             از مجموعه‌ی «ویرانه‌های دل را به باد می‌سپارم»

+