تبليغاتX
قافیه در باد گم می‌شود







گلدان‌های کوچک

من گلدان‌های کوچک را

که عطرهای پهناور دارند

دوست دارم

گلدان را شکستی

اکنون صدای آن به کوچه رسید

کسی دیگر ابدی شد

صدای فریاد است

که آب سرد می‌شود

که چای سرد می‌شود

ما روی زمین هستیم

زن همسایه‌ی من در روزنامه عینک دارد

عشق را با عینک باور نمی‌کند

و اگر عینک را از چشم بردارد

زمین را ‌نمی‌بیند

من به دنبال یک مفهوم هستم

تا فردا خانه را سفید کنم

گلدان را آب دهم.

ما روی زمین هستیم

کبریت‌های من تمام شد

من دیگر ترا نخواهم دید

زن همسایه‌ی من در روزنامه غصه دارد

که چرا دست‌های او کوتاه است

روزها بلند است.

و روزهای دخترش در اختیار او نیست.

                                      از مجموعه‌ی «ما روی زمین هستیم»

 

+       







اکنون...

اکنون هراس پرنده

آن است

که آسمان زمین شود

اکنون

پرنده از طنین ابر

            صدای باران

در آغاز سفری است

که داستانی شنیدنی ندارد

یک شب

که ما به حمایت ابر نیازمند بودیم

در آسمان دیدیم

که پرنده

شب را به جان ما

می‌سپرد

ما

به درختی تکیه دادیم

میان لخته‌های خون

که در بدن‌های فقیر ما

سماجت به ماندن در زمین داشت

شرح مرگ را گفتیم

پرنده در دهانه‌ی چاه

نشسته بود

و مرگ را نگاه می‌کرد

مرگ را نظاره می‌کرد.

                                               از مجموعه‌ی «هزار اقاقیا در چشمان تو هیچ بود»

 

+       







دوام سن من

این دست‌هاست که از عشق پینه بسته‌ است

این دست‌هاست که از عشق پینه بسته‌ است

دستم آرام، آهسته ترا می‌شناسد.

دوام سن من، دو  چشم است

                         رفیق است

مرا دعوت نکرده‌اند

ولی من چهره را می‌خواهم

که در فنا

           در یک زبان تاریک

                                به‌دنیا آمد.

 

دیگر می‌دانم نهایت در چیست

از تو سئوال نمی‌کنم.

در این سپیدی که هدیه‌ی روزهای برهنگی است

می‌توان رفت

می‌توان راه رفت

و  فقط یک تن می‌داند

که سواری از دریا پایم را بسته است

زنی دیگر، که اسب را می‌شناسد.

 

دیگر شنیده‌های من عصیان نمی‌کنند

 نه بر شما، و نه بر سربازان

 

باور کنید

من تیرباران را ندیده‌ام

من در باران تنها جسدها را دیدم.

 

آه! آه!

دستم را آزاد بگذارید

تا آسمان را پاک کنم.

                                                 از مجموعه‌ی «وقت خوب مصائب»

         

+       









چشمان بودند
 

با همه‌ی طرح مشوشی که درباره‌ی چشمان تو داشتم

آن را زیبا یافتم

زیباتر از میخی که بر گل میخک حک شده است

از دیوار دود سیگار تا رویایم حصاری بود که فقط چشمان تو می‌توانست 

                                                                             [ آن را بردارد

 اما چشمان تو با پندار ناخرسند من به روی این دیوار

رنگ مرده‌ی پرنده را کشیدند

و پرنده در حسرت مرگ رنگ، بر روی رویایم پر ریخت:

پرهای سیاه

پرهای سوگوار

 

روز دیگر چشمان کنجکاوت را چون تصویری کدر بر لاله یافتم، که دود

                                                       [ سیگار آن را سوخته بود

و شب در آسمان فنجان چای چشمانت بودند

و فنجان شکسته بود، رویای من حسرت این شکست را می‌خورد

 

و شبی دیگر،

شب خستگی مهتاب، چشمانت بر تکه‌های خرد شده‌ی ماه خدشه

                                                                             [ انداختند

و چشمان من از شدت بینایی کور بودند

دستهایم به همراه شبگردان مهتاب، خدشه‌های مرده‌ی ماه را دنبال کردند

اما دیگر تکه‌های ماه خدشه نداشتند،

زیرا شب در بادگیر مرده بود.

                                                                 از مجموعه‌ی «طرح»

+       







از انتهای خانه‌‌ی  من که با جهان یکسان نیست - زبان لکنت دارد و جاده  انبوه

 از قلب و سهولت مرگ است. کسی در باران حوصله‌ی روشن کردن چراغ ندارد

- تو همیشه  در نور هم به من  کبریت  تعارف  می‌کردی - یادت نیست - من در

باران  کبریت  را روشن می‌کردم و برای  این  روشنایی  محدود می‌گریستم - در

عرشه‌ی این هفته آموختم  که  فقط در این روشنایی‌های محدود - عمر  بی‌باک

کبریت‌ها  می‌توان دوست داشت شب‌ها که پریشان است می‌توان چشمان ترا

اتلاف نکرد - همراه داشت  انسان اگر روزها را در اندوه هم تلف کند  می‌تواند با

کبریتی  و چشمانی  که هدیه‌ی تو است  همه حقیقت  این  زمین چسبیده به

هراس  و سرفه را در ابر گم کند - می‌توان  در انبوه  خاکسترهای داغ، مانده در

کوچه‌های  بن‌بست  که سئوالی را  جواب نمی‌دهند  در عریانی  پنهان  گشت

- پیرهن را در عرشه‌ی روزهای اتفاقی آفتاب آویخت. پوشیده از ملال - بی‌جواب

به تماشای قطار انبوه از میوه و روایت آدمیان از روز و شب رفت.

                                    از مجموعه‌ی «هزار پله به دریا مانده است»

 

+       







تفاوت روز با شب
 

در خماری و سرگیجه چراغ‌های کوچه به خانه‌ام

آمدی

به عمق زمین رفتیم

با یک دانه سیب

و با تکه‌ای نان به عمق زمین رفتیم

نمی‌دانستم چه زمان

در عمق زمین من و تو خواهیم ماند

زمین دلتنگی و عشق ما را برای کسی فاش نکرد

گاهی زمین اندوه خود را با ما تقسیم می‌کرد

زندگی ما با شتاب می‌گذشت

تفاوت روز با شب را نمی‌دانستیم

ستارگان را فراموش کرده بودیم

کودکی را فراموش کرده بودیم

مرگ را فراموش کرده بودیم

گاهی سیب همراه را بو می‌کردیم

از عطر سیب می‌دانستیم

که جوان هستیم

گاهی آرزوی قطار-هواپیما-کشتی

داشتیم

گاهی یکدیگر را صدا می‌کردیم

رطوبت زمین به دور ما دو تن

عشقه شده بود

گاهی از دهان ما گُلی سرخ فوران می‌کرد

نامت را روزی سه بار تکرار می‌کردم

تا گیاهان رشد سرسام‌آور را

متوقف کنند

ما در یک آینه

با رشد یک نیلوفر از عمق زمین

بیرون آمدیم

بر زمین دیدیم

کنار نیلوفرها کودکان بازی می‌کنند

ساعت ده صبح بود.

                                                از مجموعه‌ی «ساعت۱۰ صبح بود»

 

+       







ای یارم...                              برای دکتر محمد اباذری
 

ای یارم

چون گریستم

زبانم را گُم کردم

دلم چه سخت

بر سپیده‌ی صبح می‌ریخت

در دستانم

همیشه بهار بود

پاییز همیشه در گفتارم خون بود

شامگاهان

همیشه ترانه را

در دستانم ترک می‌گفت.

 

پیچک‌های یاس را

بر لبانم حدس زده بودند

که مرا پیوسته

هر صبح صدا می‌کردند.

 

ای یارم

چه دلگیر در خانه می‌ماندم

جرقه‌های آتش را

حادثه می‌دانستم

جوان بودم

و دستان ترا

ای یارم

برای ادامه‌ی روز

کافی می‌دانستم.

                                           از مجموعه‌ی « لکه‌ای از عمر بر دیوار بود»

 

+       







اگر در بسته شود
 

آن اطلسی که گُل است

و در ابر ریشه می‌کند

                              می‌میرد.

وقتی که تو از خانه

                         به خیابان می‌روی

من نمی‌دانم

ریشه‌ی دوباره‌ای در خاک

                                  دارم؟

تمام این هفته

این اطلسی گل نمی‌دهد

اگر ریشه‌ی این دست‌ها

که رگ‌های آبی دارد

تمام شود

من در برابر ابر

چراغ را روشن می‌کنم

از ابر صبر می‌خواهم

 

مرا صدا کردند

من از هراس مُردن

در دست تو

                   خفتم.

 

این بار

که از تمام پله‌ها بالا رفتم

تو را نخواهم گفت

که مسیر ابری است

و سفیدی افق

                   دور است.

چراغ را خاموش می‌کردم

از تاریکی صبر می‌خواستم

باید هفته را در شاهراه‌های

رگ‌های تو

دفن کنم.

 

در روزهای ابری

من شگفتم

از عمر تو

                                      از مجموعه‌ی «قافیه در باد گم می‌شود»

 

+       







ساقه‌های ...
 

ساقه‌های این گُل لادن

غلتان در لیوان گم می‌شود

ابتدای هفته است

امروز شنبه است

مخلوطی از پایان عمر

و انگشتان ما

شبنم می‌شود

و بر گُل یادبود می‌شود

سال‌ها بود که ما شبنم را ندیده بودیم

اینک شبنم

نگاه

و

تلخی میوه‌ای که در تابستان

خوردیم.

 

چگونه است

اکنون بینا

دریا موج دارد

قایق دارد

از گُل ابر می‌چکد در باغ

ما هنوز ایستاده‌ایم

و همه‌ی مانده‌ی عمر را

با یک لیوان آب معاوضه می‌کنیم.

 

از سقوط ابر بر لیوان آب است

که شکیبایی را می‌آموزیم.

                            از مجموعه‌ی «ویرانه‌های دل را به باد می‌سپارم»

 

+       







چهار فصل سال
 

مرا  به بخش، گاهی  چهار فصل سال  بیداد می‌کند، مرا به بخش.  امروز

این دو میوه به  خانه‌ی ما  آوار شد، نازل شد.  شاید  تا غروب  به ما  امید

ماندن  دهد. شاید  کُرک‌های این دو میوه ما را  تا غروب گرمی  دهد.  آنان

جواب  سلام من را نمی‌گویند در هراسند که مبادا من  از آنان طلب  تکه‌ی

نانی  کنم.  آن روزها  که  می‌پنداشتم  عمر صد ساله دارم  از  آنان  طلب

تکه‌ای نان کرده بودم. دیگر برای من زمستان قدیمی است. عمر  تابستان

را  می‌دانم.  دیگر  طعم  میوه‌ها  را  از  بام خانه  حدس  می‌زنم.  در  پاییز

وصیتنامه‌ام را نوشتم فقط تا فردا صبحش دوام داشت پاره‌های وصیتنامه‌‌ام

را  صبح در کوچه دیدم. مرا به بخش گاهی چهار فصل سال  بیداد می‌کند،

دیگر چهار فصل سال همیشه بیداد می‌کند مرا برای همیشه به بخش.

                                                              از مجموعه‌ی «عزیز من»

 

+       







از حدس ...                                         برای: آیدین آغداشلو

از حدس و گمان‌های تو ویران

نمی‌شوم

مرا نام تو کفایت می‌کند

تا در سرما و بوران

زمان و هفته را نفی کنم

مرا

که می‌دانی

نه قایق است، نه پارو

بر تو خجسته باشد

گیلاس‌هایی را

که بر گیسوان آویخته‌ای

تو صبر داری

تا خواب من پایان پذیرد

تا به دیدار من آیی.

 

صبح است

سبو را از آب

پر کرده‌ام

کتاب‌ها را با شراب

شسته‌ام

می‌دانستم تو کتاب‌های

سفید را دوست داری

و پارچه‌های آغشته به ابر را

از دور می‌شناسی

نه نزدیک تو می‌آیم

نه پارچه‌های آغشته به ابر را

به تو تعارف می‌کنم.

 

بی‌گمان

سبدهایی از ماهیان دریا را

بر دوش دارم

به کنار تو می‌آیم

نام دریا را

فراموش کرده‌ام.

یاد جوانی و گل‌های پامچال

مرا کفایت می‌کند

بسوی دریا می‌روم

دوباره دریا را به یاد می‌آورم

پارچه‌های آغشته به ابر را

دوست دارم

پنهان کنم

رنگ پارچه‌ها را

فراموش کرده‌ام

دریا در طغیان است

پارچه‌های آغشته به ابر

آغشته به دریا می‌شوند

من راه خانه‌ی ترا گم کرده‌ام

در کنار دریا می‌مانم

سالیان است

که من قطره قطره

دریا را از یاد می‌برم

راستی پارچه‌های آغشته به دریا را

در ستایش ابر در خانه‌ی تو

گم می‌کنم

راستی خانه‌ی تو در بیداری

کجاست؟

      از مجموعه‌ی «یک منظومه‌ی دیریاب در برف و باران یافت شد»

 

+       







چای در غروب جمعه

دل‌پذیری اکنون از خانه رخت می‌بندد، همراه با  بادبادک‌های کودکان ولگرد کوچه

در آسمان گم می‌شود نیستی  و حجم اندوه آن‌قدر  در خانه شکوفه می‌دهند و

میوه می‌دهند که ما را چاره‌ای نیست که به کوچه پناه بریم دل‌سرد از خون‌بهای

خودم  که ارزش  یک سکه‌ی حلبی  را هم ندارد می‌خواهم ترا هم‌چنان  دوست

داشته باشم  و حتی بوته‌های گل سرخ  را برای  بهار آماده کرده‌ام که در باغچه

بکارم شگفت  از خورشید که  هنوز بر ما می‌تابد و  می‌خواهد انگورهای کال را

دعوت به رسیدن کند

تا انگورهای کال شراب شود

کو انگور

کو پاییز

کو شرابی که در زمستان باید رخ دهد

سه بار در زیر درختان برگْ ریخته‌ی پاییزی معنی ترا یافتم  - جوابی نداشتی

که بگویی سیب‌های سرخ نشانه‌ای از عمر ما نداشتند در کمین ما بودند که

ما را به تاراج برند

بسیار بیداری بود

بسیار خواب بود

روزهای جمعه ابر داشتیم

اما نمی‌توانستیم

بیداری و خواب و ابر جمعه را

زندگی نام بگذاریم

پس خواب را انکار کردیم

پس بیداری را انکار کردیم

روزهای جمعه از خانه بیرون رفتیم

که ابر را نبینیم

چه حاصل

که عمر به پایان بود

و چای در غروب جمعه

روی میز سرد می‌شد.

                  از مجموعه‌ی « چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شود»

 

+       







قانونی است ...

قانونی است

که ابر در بهار ببارد

در بهار

من به زن جوان

خیره شوم.

روز را

گاهی خواب باشم

شقیقه‌هایم در بهار

لطف دارند

سه و چهار ساعت پیاپی

کنار پنجره

عبور غم را می‌بینم.

 

در شب گذشته

اندام من آب شدند

به خیابان ریختند

عابرانی که از روی اندام

آب شده و سرد من

به خانه می‌رفتند

نانی گرم در دست داشتند

قانونی است