تبليغاتX
قافیه در باد گم می‌شود







شعری مشترک از فروغ فرخزاد و احمدرضا احمدی
فروغ: روز آبی، پیچک خشک، پرنده‌ی محبوس، دیوار سیمانی
احمدی: درخت‌های پرسش بگو و مگو باز می‌گردند
و به اطراف هرزهای دستچین
منزل می‌شوند
فروغ: آسمان از دهانه‌ی خشک ناودان‌ها فرو می‌ریزد و باز همچنان دست نیافتنی است.
احمدی: کبوتر، دو سه بار با مشایعت رنگ سبز
به کنار علامت سوال پرید
و علامت سوال را نقطه‌های حرف آخر اسم تو می‌کند
فروغ: به زنی که پوستش خستگی بطالت‌ها ست، لیوانی آب تعارف می‌کنی
آب خشک است. آب را می‌نوشم و خشک است.
احمدی: آدم‌های نشسته
با این پیچک‌ها فرمان می‌دهند
که خود را به انتهای داربست برساند
فروغ: من از جسدی مغروق سرگردانترم
اگر راست می‌گویی دریا را برای من بیاور
و لذت پوسیدگی را به من ببخش
احمدی: در پشت این اطوارهای سنگ بی‌گمان هزار مینایی است
و هزاران لالی
که سرانجام دیوار را بیان می‌کند
فروغ: این سرفه‌ها جوانی تو را هزار برابر می‌کند
و جوانی تو به من می‌گوید: احمق!
احمدی: از انتهای خیابان شمارش اعداد را آغاز می‌کنم
که این فروشندگان بی‌پیمانه درست بدانند
خشکسالی در پیاده‌رو ایستاده است.
فروغ: گاهی در آفتاب به یاد می‌آورم که گیسوانم می‌درخشیدند
دندان‌های شیری یادآور معصومیت حضورند
احمدی: آن قدر جلد من در
شستشو نشد که من لبخند عابران را
شادی‌ها بدانم.

                   از  فصلنامه‌ی «گوهران»، شماره‌ی شانزده، تابستان هشتادوشش


+       







در کمین...

در كمین اندوه هستم 
بانو
مرا دریاب 
به خانه ببر 
گُلی را فراموش كرده‌ام 
كه بر چهره‌ام می‌تابید. 
زخم‌های من دهان گشوده‌اند 
همه‌ی روزگار پروازم 
اندوه بود 
بانو مرا 
قطره قطره دریاب 
در این خانه 
جای سخن نیست 
زبان بستم 
عمری گذشت 
مرا از این خانه 
بیرون ببر.

 


سرنوشت من 
به بدگمانی
به خوناب دل 
خاموشی لب 
اشك‌های یخ بسته 
بر صورت من است 
هیچكس یورش دل را 
در خانه ندید 
بانو
من فرو ریختم
و دیدم 
كه دل چگونه 
فرو می‌ریزد 
و قلب در اوج 
رها می‌شود 
و بر كف خیابان می‌ریزد 
بانو مرا دریاب 
ما شب چراغ نبودیم
ما در شب باختیم.

                        از مجموعه‌ی «لکه‌ای از عمر بر دیوار بود»


+       







سرود عاشقانه‌ی احمد رضا احمدی

از خویشتن کنده شده‌ام

به باغ نگاهت راهی نیست.

ساعت را بر دیواری نمور آویخته‌ام تا ساکت باشد.

اگر لال بشوم برایت خواهم گفت:

دیوار را باید به ساعت آویخت.

 

اکنون رفتن‌ها و آمدن‌ها

و پروازهای نگاه‌های شبانه

و هر چیز که در حال رشد است

برایم یکسان است.

 

تو خویش را پرواز داده‌ای

اما من بر جای خواهم ماند

اکنون در اتاق و در بازار

و در هر جای دیگری که سقف دارد

مردمان خود را به چلیپا کشیده‌اند

اما من کوه و جنگل و زندگی دوگانه‌ی بهاری

و همه‌ی فصول دیگر را در جام ساعت خویش انبار کرده‌ام

اما من، خویش را

به خاطر عظمت یک فریاد و یک فغان

در پیچک‌های نجوا جاری نموده‌ام

 

من شاگرد تنبل کتاب‌فروشی‌ها

اکنون نیک می‌بینم

بشریت ایستاده است

و با همه‌ی گفته‌ها باز می‌توان سخن گفت:

 

که ما دو پنجره بودیم روبروی یکدیگر

یکی همیشه روشن

و دیگری همیشه تاریک

و می‌توان سرود:

ما دو شهر خواهیم شد

یکی انباشته از مردم

و دیگری تهی

ما دو واژه خواهیم شد در دو زبان

که هر دو گویای یک معنا ست

اگرچه نیک می‌دانم

که میوه‌ی آخرین همیشه آن خواهد بود

که مروارید اندیشه‌ها و خواسته‌های الوان ما

برای دختران شهر گردن‌بندی خاموش گردد

و جام آوای ما در سینه‌ی هیچ مرجانی نخواهد نشست

مگر تاریخ چیز دیگری

جز صف‌آرایی دو واژه در مقابل یکدیگر

ارمغان دارد؟

و ما همیشه فراموش می‌کنیم

که این دو واژه چه بوده است

و آسوده و بی‌خیال می‌گوییم:

در واژه‌ای که روبرویش

واژه‌ی متضاد او ست

استخوان اندیشه در تکه‌های رنگ پنهان گشته بود

 

پس چرا در سایه‌ی اندوهناک یک گل لاله عباسی

بنشینم و تاریخ را ورق زنم

و از هراس نخندم

من خواهم خندید

و خواهم گفت:

زندگی دور از هر تاریخی

انباشته از من، تو، نور، درخت و دیگران است

و گفته‌ام و باز می‌گویم

هر قفسی تجلی‌گاه پرواز است

 

و باز خواهم گفت:

من مادر آفتاب را به بند کشیده‌ام

تا پرستار درخت تنیده در میان من و تو باشد

من حوض را آب کرده‌ام

من ماهیان را نان داده‌ام

من باغ را شکوفانده‌ام

من از زرورق‌های مهربان زنجیر ساخته‌ام

و هراسی ندارم که پرندگان را در قفس باران کنم

 

بیا با هم به میدان شهر پرواز کنیم

آفتاب در میدان جاری است

درختان میدان گل‌های ابریشمی خواهد داد

چشمان تو میدان را آبی خواهد کرد

و من ماهیان را نیز آبی خواهم دید

ما در سبد خود بارورترین میوه‌ها را

به شهر خواهیم برد

شهر با همه‌ی گفتگوهای خود در ما خواهد نشست

و ما هر شب فانوس‌های آویخته بر بادبادک‌ها را

راهی آسمان خواهیم کرد

تا ابرهایی را که در مقابل ماه پرده‌ی استفهام کشیده است

بسوزانیم

نباید از قلاب‌سنگ‌ها بترسی.

 

                        از مجموعه‌ی «روزنامه‌ی‌‌ شیشه‌ای»


+       







چندان...

چندان به تحمل نزدیک نیست

چهره‌ی تو

چهره‌ی تو در آفتاب ابری است

در روزهای ابری چهره‌ی تو آفتابی است

هنوز وقت آن نرسیده است

چهره‌ی ترا در زمستان و پاییز

نام دهم و صدا کنم

روزی در یک کافه که از  خانه‌ی ما دور بود چهره‌ی ترا در باران صدا  کردم

جواب  قطره‌های ناتمام باران بر شیشه‌ها بود صاخبان کافه قادر  نبودند

باران را متوقف کنند پس آمدند با صلابت بر چهره‌ی تو  پارچه‌های  سیاه

آویختند. چشمان سیاه تو در انبوه پارچه‌ای سیاه زنده بود و نفس نفس

می‌زد. گمانم تا غروب صاحبان کافه نتوانستند یک دیگر را صدا کنند پس

کافه  را  تعطیل  کردند  من  و تو  در خیابان  در زیر باران بدون چتر مانده

بودیم.  چهره‌ی تو  چندان  به کمال  نزدیک بود که برای ما  بارید و شاید

آخرین بار در باران یک‌دیگر را صدا کردیم.

نه جمعه بود – نه تعطیل بود – همه‌ی تقویم را ورق  زدیم نتوانستیم آن

روز بارانی را بیابیم که باران بود و چهره‌ی تو به کمال بود.


                           از مجموعه‌ی «یک منظومه‌ی دیریاب در برف و باران یافت شد»


+       







هنگامی که مرا در تابوت می‌گذارید لطفاً کف دستم را نگاه کنید که خط عمر من تا کجا

ادامه داشته  است من فرصت  نداشتم خط‌های دستم را ببینم چهره آخماتووا در تابوت

را دوست ندارم دست‌های آخماتووا در عکس دیده نمی‌شد که ببینم با خود از این جهان

چه می‌برد سکه حلقه‌ی ازدواج پر یک کبوتر یک ظرف عسل تنگ‌های پُر ِ سرما تنگدستی

یک فنجان چای یک آینه‌ی کدر و شکسته از انقلاب هزار و نهصد و هفده عکسی از

استالین و بریا در خیابان‌های سرمازده‌ لنین‌گراد در روزهای جنگ یک تکه نان که شباهت

به نان نداشت و اراده‌ی آن‌ها که در سرمای سیبری برای عاشقان نامه می‌نوشتند


                                   از مجموعه‌ی «شعرها و یادهای دفترهای کاهی»


+       







این جمله‌های...

این جمله‌های طولانی

سرانجام به خیابان طولانی

منتهی می‌شود

که تو در انتهای آن خیابان

ایستاده‌ای

که در قلمروی آواز تو

حُزن روئیده است

اکنون به خاطر آن حُزن

تا سپیده در خیابان

منتظر می‌مانیم

اینان

سکوت ما را

در انتهای خیابان

لباسی

بی‌قواره و فرسوده

می‌دانند

پس چه می‌نوشیدیم

که گرم بود

چه می‌نوشیدیم

که در خیابان صبح شد

تو با سبدی از اندوه از خانه

به کوچه آمده بودی

سپس به خیابان آمده بودی

هنگام

که برگها در کنار تو

بر زمین ریخت

دانستی

پاییز است

اما دیرزمانی

ساحل بر ما آویخته بود

عشق را در آسمان خیابان بیخته بودیم

ناخالصی‌های عشق از آسمان

بر ما می‌ریخت

تکه‌هایی از اندوه

حتی در شب

نور داشتند.

                              از مجموعه‌ی «ویرانه‌های دل را به باد می‌سپارم»

+       







تو


تو رفته‌ای

حال آینده می‌شود

برف آب می‌شود

غم گم می‌شود

در برف ترا به خانه آوردم

کتاب‌ها را که ممنوع بود

در برف سوختم

همه‌ی روز

در غم

سوختن کتاب‌ها

گذشت

غم داشتم

می‌دانستم

که مرا هیچ فرصت نیست

کتاب‌های ممنوع را

در عمرم بیابم

آن شاعری

که روزهای سوختن کتاب‌های ممنوع

در برف گم شد

یارم بود


                          از مجموعه‌ هزار اقاقیا در چشمان تو هیچ بود


+       







باید گریست...     برای: داریوش دولتشاهی


باید گریست و اندوه را

با

گُل‌های داوودی و لادن

مزین کرد

شاخه‌های بید می‌خرامد

که باد سرانجام به خانه‌ی ما می‌رسد

از هم‌اکنون

شاخه‌های بید در میان شعله‌های ابر

ابر گداخته شده را باران می‌کند

سیل و صدا

در گذرگاه باد

رفتار آب‌های دریا را دارد

که بر هم انباشته و در گُل نیلوفر

غرق می‌شوند

شاید بتوانیم

در این گریستن

در این تاراج اندوه

یک شاخه‌ی گل یخ از زمستان

سلانه - سلانه - بیاوریم

ابتدا به قلب و چشمان بفشاریم

سپس دوان - دوان

تا زمستان بدویم

اگر زمستان هنوز بر جای مانده باشد


                              از مجموعه‌ی از نگاه تو در زیر آسمان لاجوردی


+       







هنگام بازگشت


از جا برخاستم

در اتاق قدم زدم

خوشحال بودم که نباید عمرم و روزهای جمعه را که سردم

بود به کسی توضیح دهم

شاید

تو اگر پرسیده بودی

به تو جواب داده بودم

در همین اتاق زیستن را ادامه می‌دهم

حتی اگر دیوارها به کنار بروند و من دریا را

ببینم

اگر در دریا هم غرق شوم کسی مرا نمی‌شناسد

سال‌ها بدون نفس و امید و ناامیدی

روی آب می‌مانم

همه‌ی این حرف‌ها را که به همسایه گفتم

فقط ابلهانه مرا نگاه کرد و رفت

هنگام بازگشت از خرید و بازار

به من تکه‌ای نان گرم

و یک قوطی کنسرو ماهی داد

سیر بودم

بی‌حوصله بودم

نان را پس دادم

قوطی کنسرو ماهی را در جوی آب

که آب نداشت انداختم

برای ماهیان کنسرو

چه تفاوت داشت

که جوی از آب خالی است

و آسمان هنوز ابر دارد


                      از مجموعه‌ی چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شود


+       







صبح


صبح تو به‌خیر

که ساعت حرکت قطار را به من غلط گفتی

که من بتوانم یک روز دیگر در کنار تو باشم

دوستان من ساعت حرکت قطار را

در شب گذشته به من گفته بودند

بر شانه‌های تو خزه و خزان روییده بود

تو توانستی با این شانه‌های مملو از خزه و خزان

سوار قطار شوی

دستانت را تا صبح نزد من

به امانت نهادی

نان را گرم کردی به من دادی

دیگر در سکوت تو کنار میز صبحانه

ما طلاها و سنگ‌های فیروزه جهان را

تصاحب کردیم

سکوت تو را چون مدالی گرم و نایاب

بر سینه آویختم

هر روز در آینه به این سکوت خیره می‌شدم

سپس روز را آغاز می‌کردم

می‌خواستم زیر پای تو را پس از صبحانه

از آفتاب فرش کنم

دندان‌های تو ارج و قرب فراوان داشت

که نان بیات شده‌ی خانه‌ی مرا

گاز زدی

ما

من و تو

چگونه به صدای پرندگان رسیدیم

که کنار پنجره از سرما جان باختند

پرندگان بی‌آشیانه را همیشه دوست داشتی

اما دیگر عمر آنان تکرار نمی‌شد

هم‌چنان که عمر من و تو هم

دیگر تکرار نمی‌شد


                            از مجموعه‌ی ساعت ده صبح بود


+       







هوای پنهان...         برای ابراهیم گلستان


هوای پنهان را

به خانه می‌آورم

زنان در آینه

دفن می‌شوند

خانه‌ی خالی و متروک

در جزر و مدّ دریا

یکبار دیگر

رویت شد


نثار می‌کنم

دستان را به هنگام ظهر

که هوا صاف است

بادها هستند

مجاور درختم

مهتاب در دستان من

لرزش دارد

ابرهای ناتمام

بر خانه‌ی من

تمام می‌شوند


پس از انهدام

شب گذشته

به خانه می‌آیم

آب در گلدان‌ها یخ بسته است


راه درازی بود

اما تمام شد

عمر بود


                             از مجموعه‌ی لکه‌ای از عمر بر دیوار بود

+       







هنگام که دیگر

از تو خبری نیست

من گمراه ابرم

آسمان را شاهد دارم

که تو در این خانه

گیسوان به باد سپردی


من چهره‌ام را در آفتاب گم کردم

تا تو

جای پنهان گیاه پژمرده را

در علفزار

بی‌پایان

بیابی


خواهش دارم

بازهم با باد بازگردی

که من چهره‌ی تو را بشناسم


ضیافت‌ها در باد دارم

باد بی‌شمار، گستاخ

بر من سلطه دارد


از بوسه‌های دریا

سرشارم

اکنون، می‌آموزم

که شبنم لغزان بر درختان صبحگاهی

مرا در افراط

تکرار نام تو

بی‌حاصل

به باد سپرد


                                      از مجموعه‌ی قافیه در باد گم می‌شود

+       







از سرما


از سرما هم اگر نمی‌مردیم

از عشق می‌مردیم


این دست‌های تو

پاسخ روز را خواهد داد

اگر گم شوند

همیشه در سایه‌های تابستان می‌مانم

بی‌آنکه نام کوچه‌ی بن‌بست را بدانم

در انتهای کوچه یک کوه است

و چون قلب از حرکت بازماند

و چون شکوفه فولاد شود

و میوه نشود

من ندانسته

در یک صبحگاه تابستانی

راهم را بر گندم‌زار به‌دوزخ به‌بهِشت

متوقف می‌کنم

به خانه‌ی تو می‌آیم


موها را تازه شانه کرده‌ای

از ایشان ساعت حرکت

قطار را پرسیده‌ای

هر کس ترا ببیند

گمان نمی‌کند

که قطار سه‌روز است

در برف مانده

پس ایستگاه‌ها

در زمستان گم می‌شود

و هر کس ندانسته

مرگ را صدا می‌کند

پس دیدار کنیم

از لادنی که در گلدانِ شکسته

گُل داد

پس با پای پیاده

در این سنگلاخ بدویم


این اردیبهشت

این فروردین

حتی سراسر تابستان ما را تسلی نیست

پس چگونه

در این کوچه‌های بن‌بست

سرازیر شدیم

دیگر ما مانده‌ایم و تا پایان عمر

این پرسش

 شاخه‌ها در قدم‌های ما

چه هستند

 آغاز خلقت

آیا گل جوانه زده بود


در چشمان من

در گرمای مرداد ماه

در آفتاب

ساعت‌ها گفتگو کردیم


                        از مجموعه‌ی ویرانه‌های دل را به باد می‌سپارم

+       







روزنه

از روزنه‌ی این اوراق مرطوب که به دریا آغشته است شمع افروخته‌ای را میبینیم

که باید تا صبح در کنار اجساد ما بسوزد- دود نکند – کسی را متوجه نکند. فقط

نور محدود – فقط نور محدود. ما میدانستیم از تفنن و آشفته حالی به این عمر

ادامه می‌دهیم. ما که از همان روز تولد در تاکستان دانسته بودیم عمر پوچ ما بر

انگورها هم سرایت می‌کند. این خانمها که غرق در آرایش بودند و در تاکستان در

جوار انگورهای کال به پیری رسیده بودند ما را دشنام میدادند. سه بار شمع را

خاموش کردیم اما هر بار شمع ناگهان روشن شد. دیگر پیر بودیم که باری دیگر

شمع را خاموش کنیم. ما در کنار شمع روشن خاموش شدیم. در کنار این شمع

روز را شناختیم انگورها را باختیم – مرگ هر بار باختن‌های ما را با امید و وعده‌ای

جبران می‌کرد. بگذریم: شمع بود، تاکستان بود، زنان باوقار در تاکستان بودند.

زنان چتر سفید تابستانی داشتند، در همه‌ی عمر حتی برای لحظه‌ای این چترهای

سفید تابستانی را به ما نسپردند.

                            از مجموعه‌ی عزیز من

+       








عبث

به عبث در باران به چتر شما خانم خیره میشوم. شاید خانم، من میپندارم این

سپیدی بر سر شما چتری تابستانی است. شما هم که خانم ساکت هستید

سکوت شما جبران این دو سبد انگور است که در کنار شما در باران جوانه میزند.

هستی مرا که خانم دیدید فقط یک تکه‌ی نان بود که در باران از هم پاشید مبدل به

یک توده خمیر شد. خانم، من چگونه این توده‌ی خمیر را دوباره به نان مبدل کنم.

من که نه جوان هستم، من که نه کیمیاگر هستم. خانم در باران از صدای سرفه‌های

من، مرا شناختید. دیگر روزهای چندانی است که دیگر سرفه را از یاد برده‌ام، پس

شما چگونه میخواهید مرا به یاد آورید. خانم روزی دستان مرا در باران شناختید

می‌خواستید دستان مرا در میان کتاب‌های شعر خشک کنید. باران آمد، شما

مرا – دستان مرا فراموش کردید. ما دوباره روز شنبه یک دیگر را دیدیم. شما مرا دوباره

به یاد آوردید خانم.

                                از مجموعه‌ی عزیز من

+       







آنا آخماتووا در سن هفتادوهفت سالگی مرد چگونه توانست آن همه سال  استالین و  هوای

سرد مسکو را تنفس کند شاعر شگفت و نادر در برف و یخ هم می‌خندد آنا آخماتووا در سرما

هر روز به استقبال بهار می‌رفت عکس‌های پیری‌اش را دوست  دارم   عکسی  را که با الگا

برگولتس در سال هزارونهصدوچهل‌وشش انداخته است روی میز جلوی الگا یک فنجان سفید

چای است  میان الگا و آنا آخماتووا یک  حباب چراغ روشن است کنار  آن دو شاعر  یک آینه 

است من چهره‌ام را در آن آینه می‌بینم من در آینه چه جوان هستم من چهره‌ی الگا را دوست

دارم  این دو زن شاعر مرده‌اند  از عکس این  دو شاعر  صدای  آکاردئون می‌شنوم سرما و 

گرسنگی و استالین نتوانستند این دو شاعر را به اغما برند


                                   از مجموعه‌ی شعرها و یادهای دفترهای کاهی

+       







من هنگامِ آمدنِ تو  به  خانه  صندلی را آماده می‌کنم تو مجبور نباشی از خستگی به

من سلام  گويی.  من به تو سلام  می‌گويم. فقط تو در روزهایِ تعطيل  به من  سلام

بگو. می‌دانم هوایِ بيرون از خانه آنقدر سرد نيست ولی ترا دوست دارم. من از انتهایِ

آتشفشان آتش را حدس می‌زنم و اگر به تو شما بگويم مبدل به آتش می‌شوم.  پس

تو نزديکِ من هستی. پس تو پله‌ها را آمده ای. پس تو نامِ مرا می‌دانی ـ چرا در سرما

بمانيم ـ چرا در زمهريرِ اسفندماه فقط گل‌هایِ زنبق را عاشق باشيم. چرا از همسايه‌ها

بترسيم که ما هنوز زنده هستيم و پرتقال‌ها را دوست داريم. ما هنوز می‌توانيم در کنارِ

پاييز در حومه‌یِ اسفندماه درِ خانه‌ها را سراسيمه بزنيم ما هنوز فراموش نکرده ايم  که

روزها کوتاه است هنگامي که پرندگان پرواز کنند روز تمام است


                                                                   از مجموعه‌ی نثرهای یومیه
+       







دوستی داشتم در اصفهان یک صبح بهاری از شدت زیبایی‌های کاشی‌های

مسجد شیخ لطف‌ا... در کوچه‌های اصفهان گم شد دیدارش همان‌قدر نایاب

و  کمیاب بود که  من  می‌خواستم  ستاره‌های آسمان کرمان  را به اصفهان

حمل کنم می‌خواستم اگر  روزی زندگی غیرقابل تحمل شد  به کرمان برویم

و ستاره‌ها  را در خورجینی بریزیم و به  اصفهان حمل کنیم و به کاشی‌های

مسجد شیخ لطف‌ا... بیاویزیم این تهدیدی بود که مرا آسوده می‌کرد


                                                     از مجموعه‌ی شعرها و یادهای دفترهای کاهی

+       







از امروز

از امروز قرار است

تسليم ابر شوم

درياهايي را كه مدام در خواب مي‌بينيم

فراموش كنم

اگر دريايي در رختخواب من

متولد شود

آن دريا را پرستار باشم

در اين صلوه ظهر

پيوسته مي‌خواهم

روز و شب را

بر يك فرفره‌ی صورتي رنگ

كه در باد مي‌چرخد

بنا كنم

چه خوشباوري است

كه اين فرفره‌ی صورتي رنگ

باد را متوقف مي‌كند

 ديگر نمي‌توان

جبران روزهاي رفته را بكنم

فرفره مي‌چرخد

الماس‌ها

ناگهان در عروسي همسايه‌ی ما

مبدل به شيشه شدند

بر سقف خانه‌ها

آويخته شدند

كه فانوس‌ها و چراغ‌ها را

از روز و شب خارج كنند.

 

 

از امروز قرار است

ديگر

رويا و تخيل را

با ميوه‌هاي پلاسيده

و

لبخند پيردختران معاوضه نكنم

تا ظهر امروز فرصت دارم

روزهاي آينده عمرم را

براي تكه ناني و سبدي ميوه

بفروشم

راستي

مرگ چه طمعكار است. 

                                      از مجموعه‌ی «عزیز من»

+