تبليغاتX
قافیه در باد گم می‌شود







از سرما


از سرما هم اگر نمی‌مردیم

از عشق می‌مردیم


این دست‌های تو

پاسخ روز را خواهد داد

اگر گم شوند

همیشه در سایه‌های تابستان می‌مانم

بی‌آنکه نام کوچه‌ی بن‌بست را بدانم

در انتهای کوچه یک کوه است

و چون قلب از حرکت بازماند

و چون شکوفه فولاد شود

و میوه نشود

من ندانسته

در یک صبحگاه تابستانی

راهم را بر گندم‌زار به‌دوزخ به‌بهِشت

متوقف می‌کنم

به خانه‌ی تو می‌آیم


موها را تازه شانه کرده‌ای

از ایشان ساعت حرکت

قطار را پرسیده‌ای

هر کس ترا ببیند

گمان نمی‌کند

که قطار سه‌روز است

در برف مانده

پس ایستگاه‌ها

در زمستان گم می‌شود

و هر کس ندانسته

مرگ را صدا می‌کند

پس دیدار کنیم

از لادنی که در گلدانِ شکسته

گُل داد

پس با پای پیاده

در این سنگلاخ بدویم


این اردیبهشت

این فروردین

حتی سراسر تابستان ما را تسلی نیست

پس چگونه

در این کوچه‌های بن‌بست

سرازیر شدیم

دیگر ما مانده‌ایم و تا پایان عمر

این پرسش

 شاخه‌ها در قدم‌های ما

چه هستند

 آغاز خلقت

آیا گل جوانه زده بود


در چشمان من

در گرمای مرداد ماه

در آفتاب

ساعت‌ها گفتگو کردیم


                        از مجموعه‌ی ویرانه‌های دل را به باد می‌سپارم

+       







هنگام روز ...             به یاد مادر: اختر احمدی

هنگام روز
کجا می‌روی
در خانه بمان
غمگینم
گیلاس‌ها بر درختان نشسته‌اند
پرنده از تنهایی
پر نمی‌زند
هراس دارد
من
همواره در روز
زخم قلبم را به تو
نشان می‌دهم .
در خانه بمان
آوازها
از خانه دور است
یک ستاره
هنوز در آسمان
مانده است
شب می‌شود
گل‌های سرخ
در شب
در باغچه دیده نمی‌شوند
در باغچه یادبود تو است
کنار این بوته‌های گل سرخ
می خواستی بمیری
مُردی

  

به تو بانگ زدیم
تو را صدا کردیم
تو مرده بودی.


یار من
لحظه‌ای در بهشت
دوام آور.

 
شب تمام می‌شود
کلید خانه را
گم کرده بودیم
در کوچه ماندیم
در کنار خانه
علف‌ها روییده بود
اما چه سود
سایه نداشتند.


زاده شدم

که لباس نو بپوشم

جمعه‌ها تعطیل باشد

در تابستان

آب سرد بنوشم

عشق را باور کنم .

اما دیگر

کلمات مرا به ستوه نمی‌آورد

انگشتانم

در میان برگ‌های درختان

یخ می‌بندد

تسلیم روز می‌شوم

لباسها بر تنم

کهنه است

من

در تابستان آب گرم

می‌نوشم

هنوز تشنه‌ام .


             از مجموعه‌ی «ویرانه‌های دل را به باد می‌سپارم»

+       







من بسیار...                       برای: مسعود کیمیایی

من بسیار گریسته‌ام

هنگام که آسمان ابر است

مرا نیت آن است

که از خانه بدون چتر بیرون باشم.

 

من بسیار زیسته‌ام

اما اکنون مراد من است

که از این پنجره برای باری

جهان را آغشته به شکوفه‌های گیلاس بی‌هراس

                                                            بی‌محابا

                                                            ببینم

این خواب‌ها

که در این اتاق آشفته است

مدام

مرا با شتاب از خانه بیرون می‌برد

بندرت

از پنجره کوچه را نگاه می‌کنم

که ولگردان یک دیگر را

پند می‌دهند که امروز برای

ماندن در کوچه کافی است.

 

گل‌های آفتابگردان را

به خانه آورده‌ایم

اما در لیوان جای نمی‌گیرند

از این پس

از امروز

باید مدام آب لیوان را عوض کنیم.

 

بسیار زیسته‌ام

اما اکنون مراد من است

که در خیابان‌های آسفالت

اسبان سفید را ببینم

که بسوی ماه فروردین می‌روند

دیگر دیر است

خوب این بود

که رویای من

در این سن سامان گیرد

بسیار آموخته بودم:

                  از تخت بیمارستان

                  از ملافه‌های همیشه سفید.

 

در این ایوان

که اکنون ایستاده‌ام

سال تحویل می‌شود

با این فاصله‌ی خانه‌ی من

تا بیمارستان

با همه‌ی کوچه‌ها و درختان و آواز پرندگان

بر شاخه‌ها

هنوز بوی دوای

بی‌هوشی از بیمارستان

به دماغم می‌رسد.

 

در این ایوان

که اکنون ایستاده‌ام

سال تحویل می‌شود

در آن غروب ماه اسفند

از همه‌ی یاران شاعرم

در این ایوان یاد کرده‌ام

مادرم در این ایوان

در روزی بارانی

سفره را پهن کرده بود

برای فهرست عمر من

ناتمام گریه کرده بود

همه‌ی عمر در پی فرصتی بود

که برای من در این ایوان

از یک صبح تا یک شب

گریه کند.

 

شفای من

سال‌های پیش در یک غروب پاییزی

در خیابانی که سرانجام دانستم

انتها ندارد

گم شد

مادرم

در ایوان

وقوع خوشبختی را برای ما دو تن

من و مادرم

حدس زده بود

پاییز آمیخته به سایه و روشن ابر

به خانه‌ی ما سقوط کرد

از هفته‌ی پیش

صدای برگ‌ها را شنیده بودیم

آمیخته به ابر بودم

زبانم لکنت داشت

قدر و منزلت اندوه را می‌دانستم

پس

هنگامی که گریه هم بر من عارض شد

قدر گریه را هم دانستم

همسایه‌ها

به من گفتند: اندوه به تو لطف داشته‌ است

                           که در ماه اسفند به سراغ تو آمده است

 

مادرم

در نخستین روز ماه اسفند وفات یافت

هیچ روزی از اسفندهای عمر

برای من آن‌قدر عتیقه نبود

مادرم گریسته بود

مادرم از درد رها شده بود

در کوچه‌های ژرف

او را تشیع کردیم

آن‌گاه

از آسمان بر سر ما

هزاران پرنده نازل شد

پرندگان

زنبق‌های ارزانی بودند

که از هول و وحشت ما از مرگ

گاه تا غروب آفتاب

در کوچه می‌ماندند.

 

بسیار زیسته‌ام

تمام شب

برادرم بال گسترد

امید پرواز داشت

نمی‌خواست بیاد آورد

که انسان است و بال ندارد

پس

ترسان

از بام به کوچه رفت

ما دیگر برادرم را ندیدیم

هم‌چنان که دیگر مادرم را هم ندیدیم

دیگر

از فراز بام از صبح تا شام

مهاجران را می‌دیدیم

که عکس‌های جوانی را می‌سوختند

تا از سرما

به خوابی ابدی فرو نروند.

 

عصرها

ما گاهی صدای سوت قطار را

می‌شنیدیم

گاهی از زنبق‌های پژمرده یاد می‌کردیم

که پرنده شدند

و سپس پژمرده شدند

گاهی زنانی را می‌دیدیم

که از دفن شوهران بازگشته بودند

آنها را زنان دیگر

محاصره می‌کردند و از آنها مدام

می‌پرسیدند که شوهران در هنگام

مرگ چه پرنده‌ای را صدا

می‌کردند.

                عزیز دل

                پس بگذار

                ما گلدان‌ها را

                آب بدهیم.

 

                با دیدگان

                آمیخته به اشک

                برای هواخوری

                به کوچه‌ها برویم

               اتاق‌ها را

               دوباره رنگ سفید

               بزنیم.

 

عزیز من

حوصله کن

شاید معجزه‌ای رخ دهد

اتاق‌ها

خود به خود

سفید شوند.

 

نازنین من

می‌دانی

که من و تو

بسیار فقیر هستیم.

هراسان و تنها

از این کوچه

به آن خیابان

می‌رویم.

 

این وصیت نیست

لبخند را دوست دارم

من بسیار گریسته‌ام

سرانجام

بوته‌های اطلسی

گل می‌دهد.

 

                                               از مجموعه‌ی «ویرانه‌های دل را به باد می‌سپارم»



+       







ساقه‌های ...
 

ساقه‌های این گُل لادن

غلتان در لیوان گم می‌شود

ابتدای هفته است

امروز شنبه است

مخلوطی از پایان عمر

و انگشتان ما

شبنم می‌شود

و بر گُل یادبود می‌شود

سال‌ها بود که ما شبنم را ندیده بودیم

اینک شبنم

نگاه

و

تلخی میوه‌ای که در تابستان

خوردیم.

 

چگونه است

اکنون بینا

دریا موج دارد

قایق دارد

از گُل ابر می‌چکد در باغ

ما هنوز ایستاده‌ایم

و همه‌ی مانده‌ی عمر را

با یک لیوان آب معاوضه می‌کنیم.

 

از سقوط ابر بر لیوان آب است

که شکیبایی را می‌آموزیم.

                            از مجموعه‌ی «ویرانه‌های دل را به باد می‌سپارم»

 

+       







این که ...

این که ما تا سپیده سخن از گل‌های بنفشه بگوییم
شب‌های رفته را بیاد بیآوریم
آرام و با پچ پچ برای یک دیگر از طعم کهن مرگ بگوییم
همه‌ی هفته در خانه را ببندیم
برای یک دیگر اعتراف کنیم
که در جوانی کسی را دوست داشته‌ایم
که اکنون سوار بر درشکه‌ای مندرس
در برف مانده است و مرده است
نه
باید دیگر همین امروز

در چاه آب خیره شد

زمستان را آموخت

                       گل‌های بنفشه

                       طعم کهن مرگ

                       درشکه‌ی مانده در برف را
                       باید فراموش کنیم
هفته‌ها راه است تا به درشکه‌ی مانده در برف برسیم
ماه‌ها راه است تا به گل‌های بنفشه برسیم
گل‌های بنفشه را در شب‌های رفته بشناسیم
ما نخواهیم توانست با هم مانده‌ی عمر را
در میان کشتزاران برویم
اما من تنها
گاهی چنان آغشته از روز می‌شوم
که تک و تنها
در میان کشتزاران می‌دوم
و در آستانه‌ی زمستان
سخن از گرما می گویم
من چندان هم
برای نشستن در کنار گل‌های بنفشه
بیگانه و پیر نیستم
هفته‌ها از آن روزی گذشته است
که درشکه‌ی مندرس در برف مانده بود
مسافران
که از آن راه آمده‌اند
می‌گویند:
برف آب شده است

و نشانی از مسافر و درشکه نیست
هفته‌ها است
در آن خانه‌ای که صحبت از مرگ می‌گفتیم
آن خانه
در زیر آوار گل‌های اقاقیا
گم شده است
مرا می‌بخشید
که باز هم
سخن از
                گل‌های بنفشه

                طعم کهن مرگ

                درشکه‌ی مانده در برف گفتم

گاهی تکرار روزهای
گذشته
برای من تسلی است

فقط گاهی که چراغ‌ها خاموش می‌شود

ما شمع روشن می‌کنیم

من در نور شمع گذشته را به یاد می‌آورم
مرا می‌بخشید.

              از مجموعه‌ی «ویرانه‌های دل را به باد می‌سپارم»

 

+       







زیباترین...

زیباترین قول تو این است

که هرگز باز نخواهی آمد.

زاده‌ی قول تو هستم

در غبار.

 

پس می‌دانم

که رنج در خانه است

در انتهای پله‌ها خانه دارد

تنها انزوای من است

که در باران مرا شکر می‌کند

که تا صبح فردا

زنده هستم

چرا

تمام هفته را با پاروی شکسته

در خانه ماندم

خانه کوچک بود

در خلوتی خانه

از میان همه‌ی عادت‌ها

و سوگندها

فقط ترا صدا کردم.

 

زیباترین قول تو این است

که هرگز باز نخواهی آمد.

           از مجموعه‌ی «ویرانه‌های دل را به باد می‌سپارم»

 

+       







من از کجا ...

من از کجا وهم وصل را بدانم

هنگام که ستاره اندوه می‌شود

و بر دستان من می‌چکد

دیوارها در پس حادثه

فرو می‌چکند

وقتی در گذرگاهی در مهتاب

تنها مانده بودم

راستی

قرار بود

چه کسی به سراغ من آید

درختی سبز و خرم

یک جفت کبوتر

پی در پی

آشکار می‌شدند و می‌مُردند –

در من کسوفی شکست

که نام آنرا نمی‌دانستم

آنجا که من بدنیا آمده بودم

فقط یک رویای کاذب می‌دوید

و ارتفاع آسمان تا زمین

فقط یک چوب‌کبریت بود

کبریت را که آتش زدم

آسمان فرو ریخت

چه دخمه‌ها

 که فقرآسا گم شدند.

 

در قایقی

در خلیجی که این گونه

سکوت داشت

جسم من به یغما می‌رفت

من با ماه آسمان

اشتراک داشتم.

 

می‌خواستم

عمر را ادامه بدهم

اما در گرمای آن تابستان

در لیوان آب

دیگر یخ نبود.

        از مجموعه‌ی «ویرانه‌های دل را به باد می‌سپارم»

 

+