هنگام روز کجا میروی در خانه بمان غمگینم گیلاسها بر درختان نشستهاند پرنده از تنهایی پر نمیزند هراس دارد من همواره در روز زخم قلبم را به تو نشان میدهم . در خانه بمان آوازها از خانه دور است یک ستاره هنوز در آسمان مانده است شب میشود گلهای سرخ در شب در باغچه دیده نمیشوند در باغچه یادبود تو است کنار این بوتههای گل سرخ می خواستی بمیری مُردی
به تو بانگ زدیم تو را صدا کردیم تو مرده بودی.
یار من لحظهای در بهشت دوام آور.
شب تمام میشود کلید خانه را گم کرده بودیم در کوچه ماندیم در کنار خانه علفها روییده بود اما چه سود سایه نداشتند.
این که ما تا سپیده سخن از گلهای بنفشه بگوییم شبهای رفته را بیاد بیآوریم آرام و با پچ پچ برای یک دیگر از طعم کهن مرگبگوییم همهی هفته در خانه را ببندیم برای یک دیگر اعتراف کنیم که درجوانی کسی را دوست داشتهایم که اکنون سوار بر درشکهای مندرس در برف ماندهاستو مرده است نه باید دیگر همین امروز
در چاه آب خیره شد
زمستان را آموخت
گلهای بنفشه
طعم کهن مرگ
درشکهی مانده در برف را باید فراموش کنیم هفتهها راه است تا به درشکهی مانده در برف برسیم ماهها راه است تا به گلهای بنفشه برسیم گلهای بنفشه را در شبهای رفتهبشناسیم ما نخواهیم توانست با هم ماندهی عمر را در میان کشتزارانبرویم اما من تنها گاهی چنان آغشته از روز میشوم که تک و تنها درمیان کشتزاران میدوم و در آستانهی زمستان سخن از گرما می گویم منچندان هم برای نشستن در کنار گلهای بنفشه بیگانه و پیر نیستم هفتههااز آن روزی گذشته است که درشکهی مندرس در برف مانده بود مسافران که ازآن راه آمدهاند میگویند: برف آب شده است
و نشانی از مسافر و درشکه نیست هفتهها است در آن خانهای که صحبت از مرگ میگفتیم آن خانه در زیر آوار گلهای اقاقیا گم شدهاست مرا میبخشید که باز هم سخن از گلهای بنفشه
طعم کهن مرگ
درشکهی مانده در برف گفتم
گاهی تکرارروزهای گذشته برای من تسلی است
فقط گاهی که چراغها خاموش میشود
ما شمع روشن میکنیم
من در نور شمع گذشته را به یاد میآورم مرا میبخشید.
در اين وبلاگ تلاش خواهم کرد، گزيدهای از
نوزده کتاب شعری که از احمدرضا احمدی از
سال ۱۳۴۱ تا سال ۱۳۸۷ منتشر شده است
را فراهم آورم
!آه! آه
دستم را آزاد بگذاريد
تا آسمان را پاک کنم