تبليغاتX
قافیه در باد گم می‌شود







بر این جاده‌ها...           برای: شهره

بر این جاده‌ها قدری گُل

قدری شبنم نشسته است

امروز می‌دانستم هوا ابری است

بر این جاده‌ها قدری ابر نشسته است

گمان دارم

به هنگام عبور ما

از این جاده‌ها این ابر باران شود

تقویم ایام شباهت به ابر دارد

تقویم ایام شباهت به این جاده‌ها دارد

کسانی دور

کسانی که خنیاگر نیستند

جهان را آرزو دارند

بی‌خار و بی‌اندوه دوست دارند

پس چنین است که جهان خار دارد

پس چنین است که جهان اندوه دارد

هراسان ترا در راهرو دیده بودم

که به دنبال یک کبریت

در خاموشی می‌دویدی

هنگام که کبریت را روشن کردی

لبخند ترا در راهرو دیدم

فرصت کوتاه بود که بگویم:

بر این جاده‌ها قدری گُل

قدری شبنم نشسته است

هنگام که نور کبریت تمام شد

دوباره یک ظلمت ابدی

دوباره ابرها که آسمان را

گم کرده بودند

و می‌خواستند بر روی آلبوم خانوادگی

باران شوند.

می‌دانستم اگر کبریت داشتی

در روشنایی

می‌گفتی: پاییز در دستان من

برگ می‌شود

دستان تو

در پاییز بوی غزل داشت

و از قصیده‌ها دور بود

در پاییز صف کولیان را می‌دیدم

که تمام درهای خانه‌ها را می‌کوبیدند

که شام در کدام خانه

در پاییز آماده است

من دانستم سرانجام از پاییز

من ‌دانستم سرانجام از خانه

من می‌دانستم سرانجام از شام

خسته می‌شوم

رو در روی تو در پاییز

بگشای این در را که پاییز را

تنها ببینم.

 

      از مجموعه‌ی «از نگاه تو در زیر آسمان لاجوردی»

 

+       







باید گریست...     برای: داریوش دولتشاهی


باید گریست و اندوه را

با

گُل‌های داوودی و لادن

مزین کرد

شاخه‌های بید می‌خرامد

که باد سرانجام به خانه‌ی ما می‌رسد

از هم‌اکنون

شاخه‌های بید در میان شعله‌های ابر

ابر گداخته شده را باران می‌کند

سیل و صدا

در گذرگاه باد

رفتار آب‌های دریا را دارد

که بر هم انباشته و در گُل نیلوفر

غرق می‌شوند

شاید بتوانیم

در این گریستن

در این تاراج اندوه

یک شاخه‌ی گل یخ از زمستان

سلانه - سلانه - بیاوریم

ابتدا به قلب و چشمان بفشاریم

سپس دوان - دوان

تا زمستان بدویم

اگر زمستان هنوز بر جای مانده باشد


                              از مجموعه‌ی از نگاه تو در زیر آسمان لاجوردی


+       







مرا فقط ...

مرا

فقط تا غروب آفتاب تسلی دهید

من تا پایان سال این عمر را ادامه می‌دهم

کلیدهای یخ بسته‌ی خانه را در آفتاب می‌گذارم

انبوه جراحت‌ها را سراسیمه در میان برگ‌ها

گم می‌کنم می‌گویم:

آنان نیک بودند که حدس آفتاب داشتند

و کندوی اندک زنبوران را شکستند تا شاید

این انبوه جراحت‌ها التیام پذیرد

گمراهی ابر بود که باران شد

حدیث تنهایی ما بود

که همسایه را از خانه‌ روانه‌ی درختان

سیب کرد

اگر چه هنگام که در پایان سال

به خانه آمد سبدها از سیب تهی بود

فقط لبخندی ریاکارانه بر لب داشت.

تا این غروب و بر زلف‌های ما سایه انداخت

ابر آمد و بر زلف‌های ما سایه انداخت

باران بهاری فقط بر این سه گلدان شمعدانی

که در بالکن خانه مانده بود بارید

یاران و ما باور نداشتیم باران بهاری است

دشنه‌ها از نیام بیرون آوردیم

به گلدان‌های شمعدانی خیره شدیم

دشنه‌ها بر قلب خویش فرو کردیم

نمی‌دانم

چرا سال تمام نمی‌شد.

                  از مجموعه‌ی «از نگاه تو در زیر آسمان لاجوردی»

 

+       







تمام این سال...

تمام این سال را در خانه ماندم

گاهی برای خرید یک روزنامه

که خبرهای دیروز را داشت

از خانه

به کوچه می‌رفتم

تیره‌بختان قوم من

به دنبال یک چاشت گرم

تا غروب در کوچه می‌ماندند

و ما دستخوش سرفه‌های شبانه بودیم

بارها بارها

پشیمانی من بود

که چرا از خواب صبحگاهی

بیدار شدم

و چشمان تو که در خواب هم

دیده می‌شد

خلوت من و ما وسیع بود

من همیشه در خانه بودم

وسوسه‌های ابر

باران

گُل و اندوه

ما را کافی بود

که همه‌ی سال را در خانه باشیم.

                 از مجموعه‌ی «از نگاه تو در زیر آسمان لاجوردی»

 

+