تبليغاتX
قافیه در باد گم می‌شود







تو


تو رفته‌ای

حال آینده می‌شود

برف آب می‌شود

غم گم می‌شود

در برف ترا به خانه آوردم

کتاب‌ها را که ممنوع بود

در برف سوختم

همه‌ی روز

در غم

سوختن کتاب‌ها

گذشت

غم داشتم

می‌دانستم

که مرا هیچ فرصت نیست

کتاب‌های ممنوع را

در عمرم بیابم

آن شاعری

که روزهای سوختن کتاب‌های ممنوع

در برف گم شد

یارم بود


                          از مجموعه‌ هزار اقاقیا در چشمان تو هیچ بود


+       







نه رنگ...         برای: شهره

نه رنگ داشت

نه طعم داشت

پس نصیب ما دوزخ بود.

هر شب که رنگ و طعم تو

داشتیم

صبح را می‌باختیم

در محاصره‌ی چشمان تو

قامت‌های زیبا داشتیم

هزار اقاقیا

در چشمان تو هیچ بود

دل گرفتی

و ما چون منتظر بودیم

ما را در آب و آتش

رها کردی

در آب هستی

ما تشنه هستیم

ما

سرد – سرد

صدای ترا

از سیاره‌های شکسته‌ی سپیده

می‌شنیدیم

 

باد بود.

                                   از مجموعه‌ی «هزار اقاقیا در چشمان تو هیچ بود»

+       







اکنون...

اکنون هراس پرنده

آن است

که آسمان زمین شود

اکنون

پرنده از طنین ابر

            صدای باران

در آغاز سفری است

که داستانی شنیدنی ندارد

یک شب

که ما به حمایت ابر نیازمند بودیم

در آسمان دیدیم

که پرنده

شب را به جان ما

می‌سپرد

ما

به درختی تکیه دادیم

میان لخته‌های خون

که در بدن‌های فقیر ما

سماجت به ماندن در زمین داشت

شرح مرگ را گفتیم

پرنده در دهانه‌ی چاه

نشسته بود

و مرگ را نگاه می‌کرد

مرگ را نظاره می‌کرد.

                                               از مجموعه‌ی «هزار اقاقیا در چشمان تو هیچ بود»

 

+       







بر لب ...

بر لب‌های من گُل نیاویزید

بر من لیوان آب سردی

تعارف نکنید

کلمات کال و نارس را

بر من نیاویزید

کوچه هنوز روشن است

من آشفته

در باران می‌مانم

نوازنده‌ی کور را

در باران می‌بینم

که سازش در باران

آشفته است.

 

اکنون دیر است

کلمات کال و نارس

در فرهنگ لغات مرده‌اند

ما به تشییع کلمات

به باران می‌رویم.

                           از مجموعه‌ی «هزار اقاقیا در چشمان تو هیچ بود»

 

+       







بادها...

بادها

از چهره‌ی من

وصف بهار را

می‌دانستند

درِ خانه باز بود

اما بادها

از پنجره به خانه آمدند

جهان را

در خانه

در آتش کبریت تو

خاموش کردم.

 

از انتهای چهره‌ی تو

رانده شدم

به خانه آمدم

درِ خانه بسته بود

ماه

پاره، پاره در آسمان

از خانه‌ی ما گریخت.

 

خانه را به که بسپارم

که آسمان ابر است.

           از مجموعه‌ی «هزار اقاقیا در چشمان تو هیچ بود»

 

+       







تو...

تو هم‌چنان

بسوی باغ خفته در مه صبحگاهی

رهسپاری

و من بی‌باور در مه

رهسپار باغ هستم

ولی نه

باور کن

همه‌ی باغ خفته در مه صبحگاهی را

سم اسبان

حرکت سیارات

نزاع زن و مرد

بی‌غذایی کودک

سرد شدن شیر و قهوه در باد

انفجار قطار حامل گُل سرخ

در مه مدفون کرده است

فقط در کنار دیوار باغ

مردی از تلفن عمومی

به زنی تلفن می‌کند

که آن زن خود را در خانه

حلق‌آویز کرده است

پس تا ابد

تلفن زنگ می‌زند

و تا ابد

کسی گوشی را بر نمی‌دارد.

              از مجموعه‌ی «هزار اقاقیا در چشمان تو هیچ بود»

 

+