تبليغاتX
قافیه در باد گم می‌شود







من از کجا ...                  برای: خسرو خورشیدی

من  از کجا باید آغاز کنم  که چشمان  ترا در  یک فرودگاه  گم کردم - مرا

دسترسی به غزل و آینه نبود که خودم را در آن ببینم - قادر بودم فرودگاه

را در یک  لیوان  شیر سرد حل کنم  و بنوشم – اما دریغ  که  فرودگاه در

گل‌های اطلسی کنار جاده گم شد – گل‌های اطلسی تا غروب در کنارم

بودند – چگونه  گم شدند و  محو شدند – نمی‌دانم – در  آن غروب سرد

پاییزی دست‌های  تو  در حافظه مانده بود – دست‌ها را از  حافظه بیرون

آوردم کنار سبدهای میوه‌های  پاییزی نهادم – نشستم  با رغبت پاییز را

نگاه کردم – پاییز  مرا نشناخت – مصیبت روی مصیبت – غزل  و آینه گم

شد - گل‌های اطلسی محو شد -دست‌های تو محو شد - فرودگاه مانده

بود و  صدای هواپیما  که تا غروب  ادامه داشت – در  وسوسه ماندم  که

هواپیما  را  صدا کنم یا در کنار  معجزه‌ی پنجره‌های باران  متوقف کنم  

یا در خیمه‌ی عاشقان  مکث کنم – همه‌ی  این حوادث  می‌توانست  رخ

دهد -اما تا شب رخ نداد - هنگامی رخ داد که هواپیما با یک بال شکسته

کنار گل‌های شمعدانی دیده شد – به خواب رفتم.

  از مجموعه‌ی «یک منظومه‌ی دیریاب در برف و باران یافت شد»

 

+       







از حدس ...                                         برای: آیدین آغداشلو

از حدس و گمان‌های تو ویران

نمی‌شوم

مرا نام تو کفایت می‌کند

تا در سرما و بوران

زمان و هفته را نفی کنم

مرا

که می‌دانی

نه قایق است، نه پارو

بر تو خجسته باشد

گیلاس‌هایی را

که بر گیسوان آویخته‌ای

تو صبر داری

تا خواب من پایان پذیرد

تا به دیدار من آیی.

 

صبح است

سبو را از آب

پر کرده‌ام

کتاب‌ها را با شراب

شسته‌ام

می‌دانستم تو کتاب‌های

سفید را دوست داری

و پارچه‌های آغشته به ابر را

از دور می‌شناسی

نه نزدیک تو می‌آیم

نه پارچه‌های آغشته به ابر را

به تو تعارف می‌کنم.

 

بی‌گمان

سبدهایی از ماهیان دریا را

بر دوش دارم

به کنار تو می‌آیم

نام دریا را

فراموش کرده‌ام.

یاد جوانی و گل‌های پامچال

مرا کفایت می‌کند

بسوی دریا می‌روم

دوباره دریا را به یاد می‌آورم

پارچه‌های آغشته به ابر را

دوست دارم

پنهان کنم

رنگ پارچه‌ها را

فراموش کرده‌ام

دریا در طغیان است

پارچه‌های آغشته به ابر

آغشته به دریا می‌شوند

من راه خانه‌ی ترا گم کرده‌ام

در کنار دریا می‌مانم

سالیان است

که من قطره قطره

دریا را از یاد می‌برم

راستی پارچه‌های آغشته به دریا را

در ستایش ابر در خانه‌ی تو

گم می‌کنم

راستی خانه‌ی تو در بیداری

کجاست؟

      از مجموعه‌ی «یک منظومه‌ی دیریاب در برف و باران یافت شد»

 

+       







ما ...

ما روی بالکن ایستاده بودیم

باران بیداد می‌کرد

ما انتهای خیابان را نگاه می‌کردیم

تنها سخنی که به هم گفتیم

آه بود و سکوت

از جمعه‌ی‌ گذشته

می‌خواستیم

گلدان‌های شمعدانی را

از بالکن به اتاق بیآوریم

ما به انتهای خیابان

خیره بودیم

در انتهای خیابان

دوازده چتر سیاه

و یک چتر قرمز را می‌دیدیم

چترها در باران به طرف ما آمدند

در بالکن ایستاده بودیم

از رادیو آواز را می‌شنیدم

همسرم گفت:

به اتاق برویم

ما که نمی‌توانیم

تا آخر عمر باران را

تماشا کنیم

یا در باران باشیم.

سال‌ها بود

که حرف‌های همسرم را

باور می‌کردم

ما به اتاق آمدیم

همیشه

همسرم پس از باران

روی صندلی چوبی می‌نشست

و بافتنی می‌بافت

من

همیشه پس از باران

به اتاق می‌آمدم

عکس‌های سیاه و سفید

کودکی‌ام را

با گُل‌های شمعدانی صورتی و قرمز

رنگ می‌کردم.

    از مجموعه‌ی «یک منظومه‌ی دیریاب در برف و باران یافت شد»

 

+