چندان...
چندان به تحمل نزدیک نیست
چهرهی تو
چهرهی تو در آفتاب ابری است
در روزهای ابری چهرهی تو آفتابی است
هنوز وقت آن نرسیده است
چهرهی ترا در زمستان و پاییز
نام دهم و صدا کنم
روزی در یک کافه که از خانهی ما دور بود چهرهی ترا در باران صدا کردم
جواب قطرههای ناتمام باران بر شیشهها بود صاخبان کافه قادر نبودند
باران را متوقف کنند پس آمدند با صلابت بر چهرهی تو پارچههای سیاه
آویختند. چشمان سیاه تو در انبوه پارچهای سیاه زنده بود و نفس نفس
میزد. گمانم تا غروب صاحبان کافه نتوانستند یک دیگر را صدا کنند پس
کافه را تعطیل کردند من و تو در خیابان در زیر باران بدون چتر مانده
بودیم. چهرهی تو چندان به کمال نزدیک بود که برای ما بارید و شاید
آخرین بار در باران یکدیگر را صدا کردیم.
نه جمعه بود – نه تعطیل بود – همهی تقویم را ورق زدیم نتوانستیم آن
روز بارانی را بیابیم که باران بود و چهرهی تو به کمال بود.
از مجموعهی «یک منظومهی دیریاب در برف و باران یافت شد»
