تبليغاتX
قافیه در باد گم می‌شود







روزنه

از روزنه‌ی این اوراق مرطوب که به دریا آغشته است شمع افروخته‌ای را میبینیم

که باید تا صبح در کنار اجساد ما بسوزد- دود نکند – کسی را متوجه نکند. فقط

نور محدود – فقط نور محدود. ما میدانستیم از تفنن و آشفته حالی به این عمر

ادامه می‌دهیم. ما که از همان روز تولد در تاکستان دانسته بودیم عمر پوچ ما بر

انگورها هم سرایت می‌کند. این خانمها که غرق در آرایش بودند و در تاکستان در

جوار انگورهای کال به پیری رسیده بودند ما را دشنام میدادند. سه بار شمع را

خاموش کردیم اما هر بار شمع ناگهان روشن شد. دیگر پیر بودیم که باری دیگر

شمع را خاموش کنیم. ما در کنار شمع روشن خاموش شدیم. در کنار این شمع

روز را شناختیم انگورها را باختیم – مرگ هر بار باختن‌های ما را با امید و وعده‌ای

جبران می‌کرد. بگذریم: شمع بود، تاکستان بود، زنان باوقار در تاکستان بودند.

زنان چتر سفید تابستانی داشتند، در همه‌ی عمر حتی برای لحظه‌ای این چترهای

سفید تابستانی را به ما نسپردند.

                            از مجموعه‌ی عزیز من

+       








عبث

به عبث در باران به چتر شما خانم خیره میشوم. شاید خانم، من میپندارم این

سپیدی بر سر شما چتری تابستانی است. شما هم که خانم ساکت هستید

سکوت شما جبران این دو سبد انگور است که در کنار شما در باران جوانه میزند.

هستی مرا که خانم دیدید فقط یک تکه‌ی نان بود که در باران از هم پاشید مبدل به

یک توده خمیر شد. خانم، من چگونه این توده‌ی خمیر را دوباره به نان مبدل کنم.

من که نه جوان هستم، من که نه کیمیاگر هستم. خانم در باران از صدای سرفه‌های

من، مرا شناختید. دیگر روزهای چندانی است که دیگر سرفه را از یاد برده‌ام، پس

شما چگونه میخواهید مرا به یاد آورید. خانم روزی دستان مرا در باران شناختید

می‌خواستید دستان مرا در میان کتاب‌های شعر خشک کنید. باران آمد، شما

مرا – دستان مرا فراموش کردید. ما دوباره روز شنبه یک دیگر را دیدیم. شما مرا دوباره

به یاد آوردید خانم.

                                از مجموعه‌ی عزیز من

+       







از امروز

از امروز قرار است

تسليم ابر شوم

درياهايي را كه مدام در خواب مي‌بينيم

فراموش كنم

اگر دريايي در رختخواب من

متولد شود

آن دريا را پرستار باشم

در اين صلوه ظهر

پيوسته مي‌خواهم

روز و شب را

بر يك فرفره‌ی صورتي رنگ

كه در باد مي‌چرخد

بنا كنم

چه خوشباوري است

كه اين فرفره‌ی صورتي رنگ

باد را متوقف مي‌كند

 ديگر نمي‌توان

جبران روزهاي رفته را بكنم

فرفره مي‌چرخد

الماس‌ها

ناگهان در عروسي همسايه‌ی ما

مبدل به شيشه شدند

بر سقف خانه‌ها

آويخته شدند

كه فانوس‌ها و چراغ‌ها را

از روز و شب خارج كنند.

 

 

از امروز قرار است

ديگر

رويا و تخيل را

با ميوه‌هاي پلاسيده

و

لبخند پيردختران معاوضه نكنم

تا ظهر امروز فرصت دارم

روزهاي آينده عمرم را

براي تكه ناني و سبدي ميوه

بفروشم

راستي

مرگ چه طمعكار است. 

                                      از مجموعه‌ی «عزیز من»

+       







چهار فصل سال
 

مرا  به بخش، گاهی  چهار فصل سال  بیداد می‌کند، مرا به بخش.  امروز

این دو میوه به  خانه‌ی ما  آوار شد، نازل شد.  شاید  تا غروب  به ما  امید

ماندن  دهد. شاید  کُرک‌های این دو میوه ما را  تا غروب گرمی  دهد.  آنان

جواب  سلام من را نمی‌گویند در هراسند که مبادا من  از آنان طلب  تکه‌ی

نانی  کنم.  آن روزها  که  می‌پنداشتم  عمر صد ساله دارم  از  آنان  طلب

تکه‌ای نان کرده بودم. دیگر برای من زمستان قدیمی است. عمر  تابستان

را  می‌دانم.  دیگر  طعم  میوه‌ها  را  از  بام خانه  حدس  می‌زنم.  در  پاییز

وصیتنامه‌ام را نوشتم فقط تا فردا صبحش دوام داشت پاره‌های وصیتنامه‌‌ام

را  صبح در کوچه دیدم. مرا به بخش گاهی چهار فصل سال  بیداد می‌کند،

دیگر چهار فصل سال همیشه بیداد می‌کند مرا برای همیشه به بخش.

                                                              از مجموعه‌ی «عزیز من»

 

+       







بال

مادرم بر پیراهنم بال‌هایی دوخته بود که به آسمان پرواز کنم. من تا آن تابستان گم در هیاهوی رفتگران و گرما بودم، این بال‌ها را ندیده بودم، در صبحی بال‌ها را بر پیراهنم دیدم، اما نمی‌دانستم باید به کجا پرواز کنم به کدام شهر –به دیدار چه کسی. همه‌ی ارثیه‌ی رویایم را در همه‌ی این سالیان خرج کرده بودم، هنوز دو و سه محله از کودکی را به یاد داشتم می‌گفتم: گیرم که به محله‌ی کودکی رفتم عابران و ساکنان که همه مرده‌اند، دکان‌ها که دیگر نیست، درختان اقاقیا که در سرمای یک سال سوختند. آن دخترانی را که ستایش می‌کردم –کجا-کجا-کجا هستند. دیگر آن کوچه قلمروی پاییز نیست. می‌خواستم مادرم را از خواب بیدار کنم تا بال‌ها را از پیراهنم جدا کند. اما یادم رفته بود که مادرم در اسفندماه در روزی برفی در خیابانی انبوه از درخت و چمن و برف وفات یافته بود. پیراهنم را که در غروب شستم بال‌ها از پیراهنم جدا شد غروب بال‌ها را به کبوتران در بام تعارف کردم –کبوتران بال‌های پارچه‌ای را در بام نوک زدند، از بام رفتند- کبوتران دیگر تا امروز به بام نیامدند.

                                          از مجموعه‌ی «عزیز من»

 

+       







من انتظار                              به: ماهور

من انتظار نداشتم

با این برف محض

روبرو شوم

من انتظار نداشتم

با این عشق محض

روبرو شوم

این مرغان خفته در لعاب کاشی‌ها

به ما اعلام می‌کنند

این عشق محض

در آن برف محض آب می‌شود

اگر بدانید

که من چگونه

تاک را سوختم

در روز آدینه دیدم

حتی فرصت نبود

آن عشق محض را

انکار کنم

از بس در عمر

خرابه‌ها دیدم

گریه کودک در روز آدینه

دیدم

از بس در عمر

جا‌سیگاری‌های انبوه

از سیگارهای سوخته دیدم

که صاحبان آنها مرده بودند

از بس در عمر

روز ویرانی دیدم

که محتاج شهادت

کسی نبود

گاهی

دیده بودم

عمر یک شعله‌ی کبریت

از عمر یاران من

بیشتر بود

گاهی دیده بودم کسی در باران بدنبال نشانی خانه‌ای بود

پس از آنکه من نشانی را گفتم ناگهان آتش

گرفت و خاکستر شد

 

من در عمرم

کسانی را تسلی دادم که سرانجام این خیابان به پایان می‌رسد

و آن کسان مرا تسلی دادند که در انتهای این

خیابان یک سبد انگور در انتظار من است.

 

این عشق محض

این برف محض را

در میان دیوان حافظ

به امانت می‌گذارم که بماند

تا کی بماند

نمی‌دانم

تا چند ساعت

نمی‌دانم

                        از مجموعه‌ی «عزیز من»

 

+       







برگها

این برگها -این برگهای عزیز من

منتظر پاییزاند

که فرو ریزند

آنگاه

در کف خیابان‌ها

در زیر پای عابران

گمنام و تنها بمیرند

پس چرا

برای دلداری ما

حتی برای فقط یکبار

طغیان نکردند

که تا زمستان بر شاخه‌ها بمانند

پس ما

خویش را در انبوه این برگهای

بر زمین مانده یافتیم

چه عجب ما هم منتظر پاییز بودیم

آن گاه که آن برگهای عزیز و دوست داشتنی

در کنار ما می‌مردند، ما را به یاد نیاوردند

در میان گورها

در کنار صدف‌ها

خفته بودیم

ما شاهد بودیم

آنان

در حضور ما چگونه

روز و رویا و بهار نارنج‌ها را در میان خود تقسیم کردند

سپس جرعه‌ای آب نوشیدند و به اتاق رفتند

آنان

ندانستند:

ما کنایه‌ای از دریا بودیم

ما کنایه‌ای از مه بودیم

ما کنایه‌ای از این بهار نارنج‌ها بودیم

که حتی در شب هم عزیز و دلنشین بودند

پس ما تسلیم آن اندک سکه شدیم

که برای تکه‌ای نان زنده بودیم

به یاد آوردی

دریا از ما دور بود

به یاد آوردی

عشق از ما دور بود

به یاد آوردی

تکه‌ای نان و جرعه‌ای آب

از ما دور بود

کارهای بی‌حاصل کردیم

بهار نارنج‌ها را به بهت‌زدگان سپردیم

سپس

کتاب‌های بی‌خواننده را

در نور شمع

در زیر حمله‌های هوایی

غلط گیری کردیم

به آنانی سلام گفتیم

که سال‌ها پیش

مرده بودند

راستی ما به چه دلخوش بودیم

به بهار نارنج‌هایی

که با قطار شب به پایتخت برده شدند و کسی عطر آنها را نبویید

به لبخند بی‌آلایش دخترانی که در قطار ساعت ۱۰ صبح در مه گم شدند

و در ساعت ۱۱ صبح کسی دیگر آنان را به یاد نداشت

به صدای سنتوری که ناگهان در بمباران غروب جمعه ساکت شد-

خاموش شد

در زیر بمباران‌های هوایی در کنار سفره‌ای که کسی رغبت نشستن در

کنار آنرا نداشت، تو با حوصله -تو با اشتیاق- مدادها را برای من آماده

می‌کردی که من این دوران مرگ سفره میان اتاق -مرگ عسل و مرگ

غزل را بنویسم من هم نپرسیدم برای چه کسی بنویسم

برای کسی که سرانجام روزی در زلزله می‌میرد

پس من و تو دانستیم:

باید سفره را

باید

غزل را

باید عسل را

باید روزهای بی‌ آلایش را

باید روزهای با‌ آلایش را

به باد سپرد

اما نتوانستیم

پس دوباره:

ما زنان آبستن را دوست داشتیم

ما پسران عاشق را دوست داشتیم

ما گیاهان مرده در قبرستان را دوست داشتیم

دریغ که ما

بهت زدگان در غروب را صدا کردیم

آنگاه

که زنان آبستن سرانجام زائیدند

آنگاه

که ما پسران عاشق را از قبرستان

به خانه آوردیم

چای را گرم کردیم -نان را گرم کردیم

سفره را در میان اتاق پهن کردیم

در خانه را قفل کردیم

به نوازنده سنتور که به ما خیره بود

گفتیم: ما بر تو احترام داریم

که در همه‌ی این سال‌ها

در کنار این سفره بی‌نان

ما را

یار بودی.

                                 از مجموعه‌ی «عزیز من»

 

+