برگها
این برگها -این برگهای عزیز من
منتظر پاییزاند
که فرو ریزند
آنگاه
در کف خیابانها
در زیر پای عابران
گمنام و تنها بمیرند
پس چرا
برای دلداری ما
حتی برای فقط یکبار
طغیان نکردند
که تا زمستان بر شاخهها بمانند
پس ما
خویش را در انبوه این برگهای
بر زمین مانده یافتیم
چه عجب ما هم منتظر پاییز بودیم
آن گاه که آن برگهای عزیز و دوست داشتنی
در کنار ما میمردند، ما را به یاد نیاوردند
در میان گورها
در کنار صدفها
خفته بودیم
ما شاهد بودیم
آنان
در حضور ما چگونه
روز و رویا و بهار نارنجها را در میان خود تقسیم کردند
سپس جرعهای آب نوشیدند و به اتاق رفتند
آنان
ندانستند:
ما کنایهای از دریا بودیم
ما کنایهای از مه بودیم
ما کنایهای از این بهار نارنجها بودیم
که حتی در شب هم عزیز و دلنشین بودند
پس ما تسلیم آن اندک سکه شدیم
که برای تکهای نان زنده بودیم
به یاد آوردی
دریا از ما دور بود
به یاد آوردی
عشق از ما دور بود
به یاد آوردی
تکهای نان و جرعهای آب
از ما دور بود
کارهای بیحاصل کردیم
بهار نارنجها را به بهتزدگان سپردیم
سپس
کتابهای بیخواننده را
در نور شمع
در زیر حملههای هوایی
غلط گیری کردیم
به آنانی سلام گفتیم
که سالها پیش
مرده بودند
راستی ما به چه دلخوش بودیم
به بهار نارنجهایی
که با قطار شب به پایتخت برده شدند و کسی عطر آنها را نبویید
به لبخند بیآلایش دخترانی که در قطار ساعت ۱۰ صبح در مه گم شدند
و در ساعت ۱۱ صبح کسی دیگر آنان را به یاد نداشت
به صدای سنتوری که ناگهان در بمباران غروب جمعه ساکت شد-
خاموش شد
در زیر بمبارانهای هوایی در کنار سفرهای که کسی رغبت نشستن در
کنار آنرا نداشت، تو با حوصله -تو با اشتیاق- مدادها را برای من آماده
میکردی که من این دوران مرگ سفره میان اتاق -مرگ عسل و مرگ
غزل را بنویسم من هم نپرسیدم برای چه کسی بنویسم
برای کسی که سرانجام روزی در زلزله میمیرد
پس من و تو دانستیم:
باید سفره را
باید
غزل را
باید عسل را
باید روزهای بی آلایش را
باید روزهای با آلایش را
به باد سپرد
اما نتوانستیم
پس دوباره:
ما زنان آبستن را دوست داشتیم
ما پسران عاشق را دوست داشتیم
ما گیاهان مرده در قبرستان را دوست داشتیم
دریغ که ما
بهت زدگان در غروب را صدا کردیم
آنگاه
که زنان آبستن سرانجام زائیدند
آنگاه
که ما پسران عاشق را از قبرستان
به خانه آوردیم
چای را گرم کردیم -نان را گرم کردیم
سفره را در میان اتاق پهن کردیم
در خانه را قفل کردیم
به نوازنده سنتور که به ما خیره بود
گفتیم: ما بر تو احترام داریم
که در همهی این سالها
در کنار این سفره بینان
ما را
یار بودی.
از مجموعهی «عزیز من»