تبليغاتX
قافیه در باد گم می‌شود







صبح


صبح تو به‌خیر

که ساعت حرکت قطار را به من غلط گفتی

که من بتوانم یک روز دیگر در کنار تو باشم

دوستان من ساعت حرکت قطار را

در شب گذشته به من گفته بودند

بر شانه‌های تو خزه و خزان روییده بود

تو توانستی با این شانه‌های مملو از خزه و خزان

سوار قطار شوی

دستانت را تا صبح نزد من

به امانت نهادی

نان را گرم کردی به من دادی

دیگر در سکوت تو کنار میز صبحانه

ما طلاها و سنگ‌های فیروزه جهان را

تصاحب کردیم

سکوت تو را چون مدالی گرم و نایاب

بر سینه آویختم

هر روز در آینه به این سکوت خیره می‌شدم

سپس روز را آغاز می‌کردم

می‌خواستم زیر پای تو را پس از صبحانه

از آفتاب فرش کنم

دندان‌های تو ارج و قرب فراوان داشت

که نان بیات شده‌ی خانه‌ی مرا

گاز زدی

ما

من و تو

چگونه به صدای پرندگان رسیدیم

که کنار پنجره از سرما جان باختند

پرندگان بی‌آشیانه را همیشه دوست داشتی

اما دیگر عمر آنان تکرار نمی‌شد

هم‌چنان که عمر من و تو هم

دیگر تکرار نمی‌شد


                            از مجموعه‌ی ساعت ده صبح بود


+       







هوای آغشته به مه

هوای آغشته به مه

انار آغشته به هفته و ماه را

برای تو به خانه می‌آورم

کدام را ترجیح داری و کدام را دوست داری

چه باک اگر به تو بگویم:

من مرده‌ام

به دستانت نگاه کن

هنوز لکه‌ای جوهر بر انگشتان داری

که طی همه‌ی این سال‌ها پاک نشده است

همه‌ی زخم‌های من که از سالیان جراحت یافته‌اند

کنار فنجان گرم چای تو التیام می‌پذیرند

دیگر صفت صبوری را دوست ندارم

می‌خواهم به دریا بریزم

دریا دور و من ناتوان از رسیدن به دریا

کوچه‌ات آرام و رنگ پریده بود

تو به من گیلاسی کال تعارف کردی

هنگامی که گیلاس رسیده شد

من دیگر پیر بودم

نمی‌خواستم پیری را باور کنم

چون تو هنوز

در انتهای کوچه‌ی آرام و رنگ پریده

این بار گیلاس رسیده را به من هدیه کن.

                                                از مجموعه‌ی «ساعت۱۰ صبح بود»

+       







تفاوت روز با شب
 

در خماری و سرگیجه چراغ‌های کوچه به خانه‌ام

آمدی

به عمق زمین رفتیم

با یک دانه سیب

و با تکه‌ای نان به عمق زمین رفتیم

نمی‌دانستم چه زمان

در عمق زمین من و تو خواهیم ماند

زمین دلتنگی و عشق ما را برای کسی فاش نکرد

گاهی زمین اندوه خود را با ما تقسیم می‌کرد

زندگی ما با شتاب می‌گذشت

تفاوت روز با شب را نمی‌دانستیم

ستارگان را فراموش کرده بودیم

کودکی را فراموش کرده بودیم

مرگ را فراموش کرده بودیم

گاهی سیب همراه را بو می‌کردیم

از عطر سیب می‌دانستیم

که جوان هستیم

گاهی آرزوی قطار-هواپیما-کشتی

داشتیم

گاهی یکدیگر را صدا می‌کردیم

رطوبت زمین به دور ما دو تن

عشقه شده بود

گاهی از دهان ما گُلی سرخ فوران می‌کرد

نامت را روزی سه بار تکرار می‌کردم

تا گیاهان رشد سرسام‌آور را

متوقف کنند

ما در یک آینه

با رشد یک نیلوفر از عمق زمین

بیرون آمدیم

بر زمین دیدیم

کنار نیلوفرها کودکان بازی می‌کنند

ساعت ده صبح بود.

                                                از مجموعه‌ی «ساعت۱۰ صبح بود»

 

+       







 


پاییز پشت پنجره

تا همه‌ی ما در پاییز
در گل‌های داوودی غرق نشدیم
تند پارو بزن
درد می‌آید و می‌رود
اما
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
تند پارو بزن
تا عمر به پایان نرسیده است
به خانه برویم، سرد است
چراغ راهرو را روشن گذاشته‌ام
کسانی دیر آمدند چراغ را خاموش کردند

کاش دزد بودند

حالا که شب می‌شود
به یاد تو هستم
کاش
خداحافظی نمی‌کردی و می‌رفتی
من عمری خداحافظی تو را
به یاد داشتم
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
مرا نظاره می‌کند
که چرا من
هنوز جهان را ترک نکرده‌ام
من که قلب فرسوده دارم
من که باید با قلب فرسوده
کم‌کم تو را فراموش کنم.

                                                از مجموعه‌ی «ساعت۱۰ صبح بود»

 

+       







بر شاخه‌ها پاییز محو می‌شود

به یک چاقو نیاز دارم

که این سیب پاییزی را بشکافم

که رؤیای درونش را آزاد کنم

پرنده از هراس چاقو پَر زد و رفت

از کسی نپرسیدم خوشبختی سهم چه کسی است

عابران چنان گیج و گنگ به دنبال تکه نانی

و سبدی میوه می‌دویدند

که حوصله‌ی جواب مرا نداشتند

بر شاخه‌ها پاییز محو می‌شود

میوه‌ی درختان گلوله‌های رنگارنگ کاموا است

بهشتی در زندگی ما نیست

ما فقط سعی کردیم

فنجان‌های چای در زمستان یخ نبندند

آسمان بیش از این تیره نشود

و کودکان در قدم اول از پله‌ها پرتاب نشوند

چه خواب مجروحی دیدم

که تو در انتهای خیابان

بر دیوار سیمانی کوفته شده بودی

صدای بوق ماشین‌ها مرا از خواب بیدار کرد

اما تو دیگر در روز و شب ما شریک نبودی

فنجان چای سرد می‌شود

اجازه بده چای را بنوشم.

                     از مجموعه‌ی «ساعت۱۰ صبح بود»

 

+       







یک روز

یک روز سرانجام با تو

وداعی آبی می‌کنم

می‌دانم

روزی از من خواهی پرسید

مگر وداع هم رنگ دارد

آن هم به رنگ آبی

من در جواب تو

فقط چشمانم را می‌بندم

سالی که بر من و تو گذشت

فقط  ۳۶۵ روز نبود

جمعه‌ها را باید دو روز حساب کرد

باید تقویم‌ها را در آفتاب نهاد

تا رنگ ببازد

آسمان آویخته به من و تو است

باد می‌آمد

تو بطری‌ها را

از آب پر کرده بودی

ما تا غروب خیال می‌کردیم

درون بطری‌ها شراب است

سفره را پهن کردی

من دلواپس باران بودم که نبارد

باران نبارید

تو زود به خواب رفتی

هنگام خواب تو

باران بارید

صفحات پاییز را از تقویم کندم

به جوی آب انداختم

در ازدحام برگ‌های پاییز

گُم  شد

تو از خواب بیدار شدی

صبحانه آماده بود.

                  از مجموعه‌ی «ساعت۱۰ صبح بود»

 

+       







بوی کاج جنگلی

 

خود را حلق آویز کرد

 

جسدش را در دریا یافتند

 

جسدش را باد از درخت رها کرده بود

 

 به دریا برده بود

 

می دانستم

 

دریا را دوست دارد

 

یک بار در یک خیابان خلوت

 

دستانش که بوی کاج جنگلی می‌داد

 

در دستان من پناه گرفت و تا سپیده در دستان  من

 

دفن شد

 

یک جمعه تا غروب در خانه‌ای که فقط یک درخت خرمالو

 

داشت

 

در انتظار من بود

 

مرگ در حد و مرز او نبود

 

مرگ تسلیم او شد

 

شب هنگام کنار دریا روئیده بود

 

میوه داده بود

 

میوه او را از دریا و از زندگان ربود

 

به مردگان هدیه کرد

 

می‌دانستم

 

به مرگ جرعه‌ای چای گرم تعارف کرده است

 

نه آن که بخواهد مرگ را فریب دهد

 

می خواست با مرگ رفاقت کند

 

مرگ

 

از درختی که خود را حلق آویز کرده بود

 

تا دریا او را مشایعت کرده بود

 

مرگ

 

طناب و فنجان چای را

 

به یادگار با خود برده بود

 

هنگامی

 

که او را از درخت پایین آوردند

 

حتی کسی نام او را نمی‌دانست

 

تا سال‌های سال

 

آهوان هر صبح سنگ قبر او را

 

می‌بوییدند و بوسه می‌زدند

 

آهوان گاهی روزهای آدینه‌ی پاییز

 

تا سپیده در کنار قبرش می‌ماندند

 

که برگ‌های پاییزی سنگ قبرش را

 

از برگ انبوه نکنند

 

درختان پاییزی به احترامش

 

برگ‌ها را به دریا می‌بردند

 

چه حکایتی بود مرگش

 

طنابی که خود را با آن حلق آویز کرد

 

جنگلی که پس از مرگ او

 

راهش برای مسافران گُم شد

 

من در پایان هر آدینه

 

سنگ قبرش را در خواب می‌بینم

 

چه حکایتی دارد

 

این حکایت را هر شب به بستر می‌برم. 

 

                        از مجموعه‌ی «ساعت۱۰ صبح بود»

 

+