تبليغاتX
قافیه در باد گم می‌شود







هنگام بازگشت


از جا برخاستم

در اتاق قدم زدم

خوشحال بودم که نباید عمرم و روزهای جمعه را که سردم

بود به کسی توضیح دهم

شاید

تو اگر پرسیده بودی

به تو جواب داده بودم

در همین اتاق زیستن را ادامه می‌دهم

حتی اگر دیوارها به کنار بروند و من دریا را

ببینم

اگر در دریا هم غرق شوم کسی مرا نمی‌شناسد

سال‌ها بدون نفس و امید و ناامیدی

روی آب می‌مانم

همه‌ی این حرف‌ها را که به همسایه گفتم

فقط ابلهانه مرا نگاه کرد و رفت

هنگام بازگشت از خرید و بازار

به من تکه‌ای نان گرم

و یک قوطی کنسرو ماهی داد

سیر بودم

بی‌حوصله بودم

نان را پس دادم

قوطی کنسرو ماهی را در جوی آب

که آب نداشت انداختم

برای ماهیان کنسرو

چه تفاوت داشت

که جوی از آب خالی است

و آسمان هنوز ابر دارد


                      از مجموعه‌ی چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شود


+       







چای در غروب جمعه

دل‌پذیری اکنون از خانه رخت می‌بندد، همراه با  بادبادک‌های کودکان ولگرد کوچه

در آسمان گم می‌شود نیستی  و حجم اندوه آن‌قدر  در خانه شکوفه می‌دهند و

میوه می‌دهند که ما را چاره‌ای نیست که به کوچه پناه بریم دل‌سرد از خون‌بهای

خودم  که ارزش  یک سکه‌ی حلبی  را هم ندارد می‌خواهم ترا هم‌چنان  دوست

داشته باشم  و حتی بوته‌های گل سرخ  را برای  بهار آماده کرده‌ام که در باغچه

بکارم شگفت  از خورشید که  هنوز بر ما می‌تابد و  می‌خواهد انگورهای کال را

دعوت به رسیدن کند

تا انگورهای کال شراب شود

کو انگور

کو پاییز

کو شرابی که در زمستان باید رخ دهد

سه بار در زیر درختان برگْ ریخته‌ی پاییزی معنی ترا یافتم  - جوابی نداشتی

که بگویی سیب‌های سرخ نشانه‌ای از عمر ما نداشتند در کمین ما بودند که

ما را به تاراج برند

بسیار بیداری بود

بسیار خواب بود

روزهای جمعه ابر داشتیم

اما نمی‌توانستیم

بیداری و خواب و ابر جمعه را

زندگی نام بگذاریم

پس خواب را انکار کردیم

پس بیداری را انکار کردیم

روزهای جمعه از خانه بیرون رفتیم

که ابر را نبینیم

چه حاصل

که عمر به پایان بود

و چای در غروب جمعه

روی میز سرد می‌شد.

                  از مجموعه‌ی « چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شود»

 

+       







گندم‌ها می‌سوختند

باروری درختان را سجده می‌کنم

که در غیبت ما از خانه میوه دادند

ساعتی از غروب مانده بود که باران تند تند بارید و سپس خفه

شد

گرداگرد ما آتش بود و گندم

گندم‌ها می‌سوختند

ما نمی‌توانستیم در حریق یک دیگر را صدا کنیم، نام تو شعله‌ها

را به طغیان می‌آورد - از گیسوی تو خوشه‌ای انگور روییده

بود، من قادر نبودم این خوشه‌ی انگور را از گیسوان تو بچینم،

انگور در آفتاب از گیسوان تو شراب می‌شد بر زمین می‌بارید ما

به حریق و انگور و حسرت و خوف بافته شده بودیم دستان‌مان

در زایش شراب جان می‌گرفت مبدل به تبسمی می‌شد که بر

لبان تو خورشید می‌شد زمان ما را خسته می‌کرد، ما دیگر

باروری در خانه را هم فراموش کرده بودیم.

                   از مجموعه‌ی «چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شود»
 
+       







در صدای کبوتران

دیروز:

در صدای کبوتران پنهان شدن

رنگ‌های غروب را در مرداب انکار کردن

لحظه‌ای که شیر در فنجان سرد شد

شامی که خام بود و ما از ناچاری تناول کردیم

امروز:

دستانم در صدای کبوتران جوان شدند

دشنه را برداشتم به آینه سپردم

آینه دشنه‌ای خون آلودی را به من پس

داد

می‌دویدم

در مه نقشی از من بر دیوار حک شده بود

اواخر تابستان را فقط به یاد داشتم پس همه‌ی

این عمر به هدر رفت

باغچه آب می‌خواست

خانه در خشک‌سالی دست و پا می‌زد

علف‌های زرد و مندرس می‌خواستند

ما را تسلی دهند ما نه علف‌ها را باور

داشتیم نه سیاهی شب را باور داشتیم

امّا

این شکوفه‌ی گیلاس بر شاخه دل‌پذیر

بود و تسلی بود

شکوفه را بر سینه دوختم

کنار آینه رفتم

در آینه نگاه کردم

شکوفه‌ی گیلاس در قلبم گیلاس شده بود

می‌خواستم

گیلاس را از آینه بچینم

آینه عمیق شد

گیلاس در عمق آینه

گم شد.

     از مجموعه‌ی « چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شود» 

 

+       







تو در باد آشفته                                     به: مسعود کیمیایی

بر این رنگارنگی گُلهای پامچال بیفزای
من شهادت می‌دهم كه گیسوان تو در باد آشفته بود
خروسان سحرخیز
آشفته و بال گسترده
پنجره‌های ما را با آواز كال نابود می‌كنند
جویبارهایی كه از ملافه‌های ما عبور می‌كنند
در یك فنجان چای خانه می‌گیرند
كجاست
دست‌های تو كه در مهمانخانه‌ای نمور و بی آسانسور
در پاریس گم شد
كاش بودی و می‌دیدی

كه چگونه گُل‌های پامچال در دستان پیر من
یخ می‌بندند
جهانی گسترده داشتم:
خانه‌ای از كاغذ
قایقی از كاغذی الوان
نانی كه در آفتاب معنی خوشبختی می‌داد
ناگهان:
ابرها آمدند -باران سیل آسا آمد
درِ سالن مهمانخانه‌ای در پایتخت گشوده شد
چشمان تو در قاب در بود
بر تن پیرهن الوان كه در زیر چشمانی گم می‌شد
پاییز مسافر بود
من تا آسمان را نگاه كردم

تا ساعتم را كوك كردم
من تا گل‌های پیرهن را از رؤيا و روز و شب

رها كردم
رفت
دیگر 

نه به باران ایمان داشتم
نه سیبی در بشقاب بود
و نه تكه‌ای از آسمان آبی را در میان

ملافه‌های سفید جای می‌دادم
پاییز رفت
با پاییز رفته بود
پاییزهایی دیگر آمدند
مرا پیر كردند و رفتند
بر تنم زخم پاییز دهان می‌گشود
صدای برگ‌ها را با صدای قلبم
گاهی اشتباه می‌گرفتم
دیگر در پیرهن و شب گم می‌شدم
هر كس مرا صدا می‌كرد
به بیرون از پاییز دعوتش می‌كردم
بیرون از پاییز باد بود
نقشی از پیرهن بود كه در باد پاییز

با صاحبش گم شد
سنگ‌ها در پاییز از صدای پای من
شكسته می‌شدند و عتیقه می‌شدند
اما چه سود:
پیرهن الوان لختی در پاییز به درختان

سرو شیراز ماند
و سپس با درختان سرو در زمان كه دهان

گشوده بود نیست شد
چه كسی شهادت می‌دهد
كه من دوستش داشتم
و كبوتران می‌توانستند بی‌دغدغه و بی‌دانه

در دستانش پناه بگیرند
كسی باور نمی‌كند لبخندش می‌توانست
پلی باشد كه جمعه را به همه‌ی روزهای

هفته پیوند بزند
از این جمعه به آن شنبه
همه‌ی هفته از شنبه تا جمعه

از بوته‌ی اطلسی

از چشمان تو

لبریز می‌شوم
زمین جمعه چون همیشه نمناك و تابناك

است
در زمین جمعه دو و سه بوته‌ی اطلسی

كه از مادرم به یادگار مانده است
می‌كارم
بوته‌ها تا غروب جمعه باید گل دهند
و در صبح شنبه پژمرده شوند
یاد پاییز                             

یاد پیراهنی الوان كه با صاحبش

در پاییز گم شد
بر دیوارهای اتاق می‌دود
در پاییز آخر بود كه این یاد از دیوار اتاق

پوسته شد و بر بسترم ریخت
بر ملافه‌های سفید چكید
ملافه‌های سفید الوان شدند

رنگ پیرهنی را یافتند كه یك روز صبح

در پاییز گم شد.
    از مجموعه‌ی «چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شود»

 

 

+