تبليغاتX
قافیه در باد گم می‌شود







دردی عتیق

باشد که حافظه‌ام را از دست بدهم و از همه‌ی پل‌های در حال ریختن

عبور کنم  اما هم‌چنان  می‌‌خواهم  ترا ببینم،  ستاره و  شک  را گزاف

شمردم، در کنار بوته‌های گُل سرخ روزهای عمر را به باد و فنا و  قصه

سپردم.  دردی عتیق،  روزی  گمان‌زده از  نابودی که از  صبحش  بوی

مرگ و نیستی به دماغ می‌خورد.

گُل‌فروشان  ولگرد  همراه  با ریشه‌های بوته‌های  گُل سرخ  به عمق

خاک  رفته  بودند  در کنار  بوته‌های گُل  سرخ  کفش‌های  مندرس و

قدیمی دیده می‌شد، باد ناقص و تهی از وزش، دو سه برگ مانده بر

درخت را در پاییز چپاول کرد، تماشای این دو سه برگ همه‌ی هفته‌ی

ما بود گفتم  برخیزم دشنه را صیقل  دهم در قلبم جای دهم، امید‌ها

همراه  با  کوه‌ها  ریزش   می‌کردند   در  برودت   نگاه  عابران  سنگ

می‌شدیم و خیال می‌کردیم هفته به پایان است با ما فقط دو  سیب

کال و تکه‌ای نان بیات همراه بود.

                                                 از مجموعه‌ی «روزی برای تو خواهم گفت»

+       







 

خوابگرد

خوابگرد از من نشانی درختان گیلاس را می‌پرسد بر سینه یک شکوفه‌ی گیلاس آویخته

است نشانی همه‌ی پل‌هایی را که به درختان گیلاس رهسپار است به خوابگرد می‌دهم

اما

پل‌ها را انکار می‌کند

ایام هفته چنان خوابگرد را غارت کرده است که چشمان را به هنگام شنیدن نام شکوفه‌ی

گیلاس می‌بندد

برای من می‌گفت چگونه بسترش در مهتاب بدون جرقه‌ای دچار حریق شد

با غصه می‌گفت: رؤیایش در حریق سوخت

دستان خوابگرد را گرفتم و به کنار درختان سرو بردم

اما

خوابگرد درختان گیلاس را فراموش نکرد گیلاس‌ها در ذهنش آماس کرده بود خوابگرد

می‌خواست از رؤیایش برای من بگوید

من حوصله‌ی شنیدن نداشتم

پس

کوچه‌های تاریک را میان هم تقسیم کردیم کوچه‌های بن‌بست سهم خوابگرد شد

اما

خوابگرد خوشبخت بود

چون شکوفه‌های گیلاس در چهارفصل سال در چشمانش گیلاس می‌شدند.

                                                           از مجموعه‌ی «روزی برای تو خواهم گفت»

+       







فقط ریا

محو شو

که دیگر نمی‌خواهم کنار من

بمانی

نمی‌دانم اگر بمانی چه خواهد شد

صاعقه بر عکس‌های جوان ما

می‌زند

نمی‌دانم چه خواهد شد

چه خواهد شد

این سقوط انگور بر خیابان‌ها

و این گمان دور

که می‌خواهد انگور شود

دشنه‌ای در دست داشت

و مرا دشنام می‌داد

من فقط سکوت کردم

تا غوره‌ها انگور شود

و صبح صادق پنجره را

بشکافد

به اتاق بیاید

و من ملافه‌های

سفید را نشان دهم

دستانش را بر چراغ سقفی

آویخته بود

مرا صدا کرد

گفتم:

به من مهلت بده

تا من یکبار دیگر ترا صدا کنم

و ترا بپوشم

راستی چرا به گیسوان گل سرخ

آویخته بود

اگر چشمانم دیگر نمی‌دید

دیگر باور نمی‌کردم

نه جاده‌ها را

نه خیابان‌های انبوه

از ماشین را

و نه عشق‌هایی را که در بعدازظهر

پنج‌شنبه رخ می‌داد

پرنده می‌خواست بشکفد

چراغ را خاموش کردم

سقف را دیدم

بر سقف دو لکه ابر بود

که قادر نبود باران شود

پس نیستی بود

و چراغ‌هایی که در شهر خاموش

می‌شد

یک جرعه آب نوشیدم

باور کنید

فقط یک جرعه

غروب بود

دیگر غروب بود.

                                                از مجموعه‌ی «روزی برای تو خواهم گفت»

+