تبليغاتX
قافیه در باد گم می‌شود







هنگامی که مرا در تابوت می‌گذارید لطفاً کف دستم را نگاه کنید که خط عمر من تا کجا

ادامه داشته  است من فرصت  نداشتم خط‌های دستم را ببینم چهره آخماتووا در تابوت

را دوست ندارم دست‌های آخماتووا در عکس دیده نمی‌شد که ببینم با خود از این جهان

چه می‌برد سکه حلقه‌ی ازدواج پر یک کبوتر یک ظرف عسل تنگ‌های پُر ِ سرما تنگدستی

یک فنجان چای یک آینه‌ی کدر و شکسته از انقلاب هزار و نهصد و هفده عکسی از

استالین و بریا در خیابان‌های سرمازده‌ لنین‌گراد در روزهای جنگ یک تکه نان که شباهت

به نان نداشت و اراده‌ی آن‌ها که در سرمای سیبری برای عاشقان نامه می‌نوشتند


                                   از مجموعه‌ی «شعرها و یادهای دفترهای کاهی»


+       







آنا آخماتووا در سن هفتادوهفت سالگی مرد چگونه توانست آن همه سال  استالین و  هوای

سرد مسکو را تنفس کند شاعر شگفت و نادر در برف و یخ هم می‌خندد آنا آخماتووا در سرما

هر روز به استقبال بهار می‌رفت عکس‌های پیری‌اش را دوست  دارم   عکسی  را که با الگا

برگولتس در سال هزارونهصدوچهل‌وشش انداخته است روی میز جلوی الگا یک فنجان سفید

چای است  میان الگا و آنا آخماتووا یک  حباب چراغ روشن است کنار  آن دو شاعر  یک آینه 

است من چهره‌ام را در آن آینه می‌بینم من در آینه چه جوان هستم من چهره‌ی الگا را دوست

دارم  این دو زن شاعر مرده‌اند  از عکس این  دو شاعر  صدای  آکاردئون می‌شنوم سرما و 

گرسنگی و استالین نتوانستند این دو شاعر را به اغما برند


                                   از مجموعه‌ی شعرها و یادهای دفترهای کاهی

+       







دوستی داشتم در اصفهان یک صبح بهاری از شدت زیبایی‌های کاشی‌های

مسجد شیخ لطف‌ا... در کوچه‌های اصفهان گم شد دیدارش همان‌قدر نایاب

و  کمیاب بود که  من  می‌خواستم  ستاره‌های آسمان کرمان  را به اصفهان

حمل کنم می‌خواستم اگر  روزی زندگی غیرقابل تحمل شد  به کرمان برویم

و ستاره‌ها  را در خورجینی بریزیم و به  اصفهان حمل کنیم و به کاشی‌های

مسجد شیخ لطف‌ا... بیاویزیم این تهدیدی بود که مرا آسوده می‌کرد


                                                     از مجموعه‌ی شعرها و یادهای دفترهای کاهی

+       







شهادت  می‌دهم  مسافرخانه‌ای که  در پاریس بود بوی  نم داشت  اگر عشق نبود

ما از سرما می‌مردیم دست‌های شبانه‌ی تو مرا گرم می‌کرد از پنجره‌ی مسافرخانه

پاریس  را می‌دیدم  با عجله داشت  بیدار  می‌شد  برای ما  بیداری پاریس  اهمیت

نداشت چراغ‌های  خیابان تک‌تک  خاموش می‌شدند آرامش  در فنجان شیر و قهوه

مانده بود شیر و قهوه سرد می‌شد ما خیابان‌های پاریس را  نگاه می‌کردیم شیر و

قهوه را فراموش کرده  بودیم خیلی  ساده حرف  می‌زدیم  کلمات قلمبه سلمبه را

گذاشته بودیم برای شاعران قدیمی و مهجور ما خیلی ساده حرف می‌زدیم  کبوتر

را کبوتر می‌گفتیم ابر را ابر می‌گفتیم گاهی که کلمه‌ی عشق  را می‌گفتیم   دچار

لکنت  زبان  می‌شدیم اهمیت  نداشت  ما  در پاریس  در مسافرخانه روبه‌روی هم

نشسته بودیم نور اتاق کم بود  برای  ما فرقی نمی‌کرد نور کم باشد  یا زیاد  باشد

من در اتاقی در مسافرخانه در پاریس که دیوارهای نمور داشت خیلی ساکت بودم

تو هم  همیشه کم صحبت  می‌کردی من دیگران را نمی‌دانم اما آن  مسافرخانه و

آن اتاق نمور در پاریس برای من حدس و گمان برای جهان شد آن روز صبح از خواب

بیدار شدیم همه چیز تازه و جوان بودند  باران و سر و  صدای هواپیما می‌خواستند

ما را از هم بربایند  چه خوب بود ما ساده حرف  می‌زدیم هواپیماها سرانجام ما را

ربودند امروز باران می‌بارد باران‌های تهران توأم با تو نیست فقط باران است.


                       از مجموعه‌ی «شعرها و یادهای دفترهای کاهی»

+       







داریوش  دولتشاهی به اتاق من آمد گفت بیا  جهان را  فتح کنیم گفتم ایرادی  ندارد

بگذار بعد از ساعت اداری شب تا صبح خیابان‌های تهران را طی کردیم گردو  خوردیم

عرض  و طول  جهان را حساب  کردیم فردا  صبح دیدیم  جهان  تحفه‌ای  نیست  اما

رهایش نکردیم داریوش صدها قطعه‌ی موسیقی نوشت و  من  صدها شعر  نوشتم

ما به جهان  پشت‌پا  زدیم اما هنوز  جهان  می‌چرخید  که  داریوش  تنها   بدون من

خیابان‌های  نیویورک  را گشت گردو هم نخورد در رویا جهان را  با هم  نصف  کردیم

گل‌های پیوسته نرگس سهم من و گل‌های پراکنده‌‌ی گل سرخ سهم داریوش  شد

زندگی گاهی مرا فراموش می‌کرد و به صورتم لجن می‌پاشید  داریوش  از راه  دور

دست‌هایش را از آب شفاف پر می‌کرد و بر صورت من می‌پاشید ما آب‌های مرده‌ی

جهان را که  از شط‌ها  به دریا  می‌رفت خزان زده کردیم و  افروختیم  روزهای باران

داریوش  دولتشاهی  را به  یاد  می‌آورم  صدای  تارش  را  که  شنیدم بوی خوش

افراهای  کوچه‌های قدیمی گلاب‌دره را به چشمانم آویختم از خانه‌ی من تا پورتلند

خانه‌ی داریوش دولتشاهی میلیون‌ها کیلومتر فاصله است اما من در صدا و صدای

تارش غوطه‌ور می‌شدم داریوش همیشه دوزخ را از من پنهان می‌کرد بهشت را در

یک بستنی نانی جا داد و به من داد اکنون در این دلتنگی صبح جمعه که هوا ابری

است من هم دو سه تیله‌ی شیشه‌ای دارم مانده‌ی بهشت را در یک سبد گلابی

که سرد است و طعم گیلاس دارد برای داریوش دولتشاهی می‌فرستم.

                       از مجموعه‌ی «شعرها و یادهای دفترهای کاهی»

+