قصیدهای برای گُلی
۱
پدرم لبخند را هنگامی ناتمام رها کرد
که صدای گلوله از آب شور دریا گذشته بود
و اکنون در میان اتاق بود
ساحل آب شیرین را شست
این از ناامیدی همسایه و پدرم بود
پدرم نمیدانست
و دیگران نمیتوانستند
ساحران را از ملکوت ادارات دولتی
از تلفنهای خسته، انباشته از سکههای حلبی
به ساحت مقدس زمین بیاورند،
زمین که از خستگی گاوان میلرزید
زمین که از اساطیر میگریخت
و به سوی خانهی ما در آفتاب پناه میآورد.
۲
من تمام حجم درخت را در خواب دیدم
من جاهطلب نبودم
که خواب خود را برای شما بازگو کنم
شاخههای درخت بیداری من بود.
نام مرگ
نام اصلی مرگ که عریان بود
به من گفته شد
نام مرگ از حسد زمین
و گردش شما در باغهای بهاری دور بود...
فقط همسایه میدانست
که فریاد پدرم در آفتاب
خون را گرم میکند
و آفتاب از خستگی کارخانهها
به سوی ذرتها میدود
و عطر و صدای سازها غم را مضاعف میکند.
۳
من فقط گفتم: بازگردیم
سخن از گلهای داوودی بگوییم
که پس از تشییع جنازه
من آنها را به خانه آوردم.
۴
کاش خانه، شاید سه اتاق
آنها گلدان داشتند
ما گلدان آنها را شکستیم
کبوتران پر زدند
پر زدن کبوتران از صبح
و رسیدن کبوتران به شب حرکتی در طول نبود در عمق بود.
۵
من فقط گفتم: بازگردیم
سخن از خطا بگوییم
که مطلع رنگین کمان است
تمام کوچهها با مطلع سطلهای شیر منتظر ما بود
سطلهای شیر را ریختند
کبوتران از سفیدی سطلهای شیر پر زدند
به سوی دورترین نقطهی جاده
که فقط چشمهای را خنک میکرد
رهسپار شدند
گل میخک در انتهای رنگین کمان از مرگ من
میترسید
سطلهای شیر خالی بودند
در دورترین نقطهی ساحلی
سکهها از صدای سم اسبان به زیر ابر رفتند.
۶
آیا عمر من کفاف آن را میدهد
که تمام پولهای خردم را خرج کنم؟
۷
اسبان از کلام باران هراس داشتند
این طنین سکهی ابر بود که باران ببارد
و ما در خانهها تنها باشیم
دریا تا خانهی دشمن من از مه پر بود
و همهی شما با تلاوتی از باران به سوی تبرها
بازگشتید
تبرها که زنگ خورده بودند.
۸
روز به تلاطم میرفت
و قایق از چشم من کمرنگتر میشد
دیگر نمیتوانستم صدای هزاران مرغ دریایی را
بشنوم
ولی اینک صدای پای تو که حجم مرگ است
تیشه را در خون من تطهیر میکند
و یاران خوابآلوده
سخن از تیشه و مرگ میگویند
حسننیت من ستایش از برگ بود
که در دست تو گم شد
تو همانقدر خوب بودی که جسم من
دیوار قدیمی را خراب کرد
تو همانقدر خوب بودی که من ایستگاههای
راهآهن را دوستانه میشمردم
خطی از قوس قزح از روی صورت تو
به لیوان ریخت
و آب لیوان قرمز شد
روز آنقدر برای قضاوت دراز نبود
تو فقط با لبخند، اعتماد را به من گفتی
ولی اطمینان لحظهای رخ داد
که باران لیوان را از شراب خالی کرده بود.
۹
جنگل را به نام من تلاوت کنید من تمام شیشهها را که در معادن ذغالسنگ یافتم
برای شرابهای گرم شما
از خانه به جنگل میآوردم
لباس من سفید میشود
و شما با چشمانی از صداقت ارابه را میبینید
که باران فقط بر آن میبارد
و ارابه جنازهی مرد را
همراه با گل سرخ به خانهی شما میآورد.
۱۰
من در سفیدی آن خانه نمیتوانستم
خوبی را تلفظ کنم
من بد هم نبودم
ولی ناگهان بهار شد
گل خریدیم
میوه خریدیم
من هراس داشتم سال دوباره تحویل شود
چرا که
من ترا دوست داشتم
خانه هم که هنوز سفید بود.
از مجموعهی «ما روی زمین هستیم»