تبليغاتX
قافیه در باد گم می‌شود







صندلی را به کوچه بیاوریم

در خیلی از بعدازظهرها

فکر می‌کردیم

صندلی‌ها را از اتاق

به کوچه بیاوریم

و حرف آن دوست را بگوییم.

آن روزها غذای گرم را دوست نداشتیم

که اگر نامه می‌نوشتیم

بگوییم: غذا سرد می‌شد

ما نامه هم ننوشتیم

همیشه خیال می‌کردیم

دوست ما فقط تمبرهای پست را دوست دارد

متولد شد

حتی می‌توانست آرزو کند

که جمعه پایان هفته نباشد

 

کامل شد

حتی می‌توانست آرزو کند

چای زودتر از قهوه سرد شود

 

می‌توانست بگوید:

مردمان باستان غذای سرد را دوست دارند

ولی ما می‌گوییم:

در روزهای خوش هم گلدان را آب نداد

بعدازظهرها به خانه می‌آمد

ظرف‌ها را می‌شست

در آینه نگاه می‌کرد

به گلدان فرصت گل دادن نداد

فقط به خیابان رفت.

 

ما بعد از مرگ دوست

گلدان دوست را به خانه آوردیم

نام گل‌های گلدان را نمی‌دانیم

فرصت نداشت نام گل‌ها را به ما بگوید.

 

در تمام عمر دوست ما

در تمام زمین

فقط دو سه مزرعه‌ی گندم زرد شدند.

 

                                           از مجموعه‌ی «ما روی زمین هستیم»

+       







گلدان‌های کوچک

من گلدان‌های کوچک را

که عطرهای پهناور دارند

دوست دارم

گلدان را شکستی

اکنون صدای آن به کوچه رسید

کسی دیگر ابدی شد

صدای فریاد است

که آب سرد می‌شود

که چای سرد می‌شود

ما روی زمین هستیم

زن همسایه‌ی من در روزنامه عینک دارد

عشق را با عینک باور نمی‌کند

و اگر عینک را از چشم بردارد

زمین را ‌نمی‌بیند

من به دنبال یک مفهوم هستم

تا فردا خانه را سفید کنم

گلدان را آب دهم.

ما روی زمین هستیم

کبریت‌های من تمام شد

من دیگر ترا نخواهم دید

زن همسایه‌ی من در روزنامه غصه دارد

که چرا دست‌های او کوتاه است

روزها بلند است.

و روزهای دخترش در اختیار او نیست.

                                      از مجموعه‌ی «ما روی زمین هستیم»

 

+       







نامی برای تو ندارم

نامی برای تو ندارم

که بتوانم تابستان را ادعا کنم.

 

ابریشم از دست تو دور است.

گل‌های بعد از ظهر پنجشنبه

اکنون چشم‌انداز برگ می‌شوند

دیگر گرما

صعودی بر خلیج پشت بندرگاه نیست.

فراموش کن

که فقط دو گل سرخ

در بعد از ظهر

از سرخی در بندرگاه شکستند

صدای ابر بود

که ارغوان را خسته کرد.

 

ابریشم به دست‌های تو نزدیک است

ولی من فقط دست‌های خودم را غافلگیر می‌دانم.

 

گاهگاهی

خروج گرما را از روی نخل‌ها به آب می‌بینم

 

و جاده را

تا انتهای سراسیمگی نیلوفر از خفگی می‌پوشم.

 

آغاز می‌کنم از تو

که نمی‌توانم فراموش کنم.

                                           از مجموعه‌ی «ما روی زمین هستیم»

 

+       







قصیده‌ای برای گُلی

۱

 

پدرم لبخند را هنگامی ناتمام رها کرد

که صدای گلوله از آب شور دریا گذشته بود

و اکنون در میان اتاق بود

ساحل آب شیرین را شست

این از ناامیدی همسایه و پدرم بود

پدرم نمی‌دانست

و دیگران نمی‌توانستند

ساحران را از ملکوت ادارات دولتی

از تلفن‌های خسته، انباشته از سکه‌های حلبی

به ساحت مقدس زمین بیاورند،

زمین که از خستگی گاوان می‌لرزید

زمین که از اساطیر می‌گریخت

و به سوی خانه‌ی ما در آفتاب پناه می‌آورد.

 

۲

 

من تمام حجم درخت را در خواب دیدم

من جاه‌طلب نبودم

که خواب خود را برای شما بازگو کنم

شاخه‌های درخت بیداری من بود.

نام مرگ

نام اصلی مرگ که عریان بود

به من گفته شد

نام مرگ از حسد زمین

و گردش شما در باغ‌های بهاری دور بود...

فقط همسایه می‌دانست

که فریاد پدرم در آفتاب

خون را گرم می‌کند

و آفتاب از خستگی کارخانه‌ها

به سوی ذرت‌ها می‌دود

و عطر و صدای سازها غم را مضاعف می‌کند.

 

۳

 

من فقط گفتم: بازگردیم

سخن از گل‌های داوودی بگوییم

که پس از تشییع جنازه

من آنها را به خانه آوردم.

 

۴

 

کاش خانه، شاید سه اتاق

آنها گلدان داشتند

ما گلدان آنها را شکستیم

کبوتران پر زدند

پر زدن کبوتران از صبح

و رسیدن کبوتران به شب حرکتی در طول نبود در عمق بود.

 

۵

 

من فقط گفتم: بازگردیم

سخن از خطا بگوییم

که مطلع رنگین کمان است

تمام کوچه‌ها با مطلع سطل‌های شیر منتظر ما بود

سطل‌های شیر را ریختند

کبوتران از سفیدی سطل‌های شیر پر زدند

به سوی دورترین نقطه‌ی جاده

که فقط چشمه‌ای را خنک می‌کرد

رهسپار شدند

 

گل میخک در انتهای رنگین کمان از مرگ من

می‌ترسید

سطل‌های شیر خالی بودند

در دورترین نقطه‌ی ساحلی

سکه‌ها از صدای سم اسبان به زیر ابر رفتند.

 

۶

 

آیا عمر من کفاف آن را می‌دهد

که تمام پول‌های خردم را خرج کنم؟

 

۷

 

اسبان از کلام باران هراس داشتند

این طنین سکه‌ی ابر بود که باران ببارد

و ما در خانه‌ها تنها باشیم

دریا تا خانه‌ی دشمن من از مه پر بود

و همه‌ی شما با تلاوتی از باران به سوی تبرها

بازگشتید

تبرها که زنگ خورده بودند.

 

۸

 

روز به تلاطم  می‌رفت

و قایق از چشم من کمرنگ‌تر می‌شد

دیگر نمی‌توانستم صدای هزاران مرغ دریایی را

بشنوم

ولی اینک صدای پای تو که حجم مرگ است

تیشه را در خون من تطهیر می‌کند

و یاران خواب‌آلوده

سخن از تیشه و مرگ می‌گویند

حسن‌نیت من ستایش از برگ بود

که در دست تو گم شد

تو همان‌قدر خوب بودی که جسم من

دیوار قدیمی را خراب کرد

تو همان‌قدر خوب بودی که من ایستگاه‌های

راه‌آهن را دوستانه می‌شمردم

خطی از قوس قزح از روی صورت تو

به لیوان ریخت

 و آب لیوان قرمز شد

روز آن‌قدر برای قضاوت دراز نبود

تو فقط با لبخند، اعتماد را به من گفتی

ولی اطمینان لحظه‌ای رخ داد

که باران لیوان را از شراب خالی کرده بود.

 

۹

 

جنگل را به نام من تلاوت کنید من تمام شیشه‌ها را که در معادن ذغال‌سنگ یافتم

برای شراب‌های گرم شما

از خانه به جنگل می‌آوردم

لباس من سفید می‌شود

و شما با چشمانی از صداقت ارابه را می‌بینید

که باران فقط بر آن می‌بارد

و ارابه جنازه‌ی مرد را

همراه با گل سرخ به خانه‌ی شما می‌آورد.

 

۱۰

 

من در سفیدی آن خانه نمی‌توانستم

خوبی را تلفظ کنم

من بد هم نبودم

ولی ناگهان بهار شد

گل خریدیم

میوه خریدیم

من هراس داشتم سال دوباره تحویل شود

چرا که

من ترا دوست داشتم

خانه هم که هنوز سفید بود.

                    از مجموعه‌ی «ما روی زمین هستیم»

 

+       







من ترا سرتاسر نبودم

من خودم را پوشیدم

فصل نبود

در لباس بی‌فصل

من ترا سرتاسر نبودم

من تو بودم

من ترا خوب گفتم

که گلهای شمعدانی را پوشیدم.

اتاق من دیگر سفید است

گلدان اکنون خالی است                                                          

مرا دوست بدار                            

گلدان گل می‌دهد

اتاق سفیدتر می‌شود

مرا دوست بدار                                                                   

گلدان گل می‌دهد

اتاق سفیدتر می‌شود

مرا دوست بدار.                  

 

 

من در اتاق سفید                                     

ترا خفته ام

ترا پوشیده ام

سفیدی را صدا نمی‌کنم.                                                           

مرا دوست بدار.

               از مجموعه‌ی «ما روی زمین هستیم»

 

+