باد خشکی میوزید-در انتهای پلکان در جنوب خانه آهسته در باز میشد بسته میشد تو در آستانهی در ظهور میکردی تا من لبخند میزدم تو محو میشدی تو در اتاق بودی -یادت نیست- از سقف شیر میچکید فنجانها را میآوردم –لیوانها را آوردی- استکانها را میآوردم- همه را زیر سقف میچیدیم همه از شیر گرم پر میشدند-اتاق رنگ قهوهای داشت- اتاق سفید شد بدن مرا سفیدی گرفت -صورتم از شیر بیرون مانده بود -خواستم زن صاحبخانه مرا نبیند- با صورت سفید زن صاحبخانه مرا نبیند -تو ساکت و با سکوت ابریشمی از طلوع صبح و فنجان چای برخواستی به طرف من آمدی نامم را پرسیدی من نام ترا گفتم دوباره به دنیا آمدیم -من کلید را به همسایه دادم همسایه مرا نمیشناخت. زن صاحبخانه هم ترا نمیشناخت -زن صاحبخانه ترا نمیدید- تو در کنار من ایستاده بودی و من ترا دوست داشتم.
شروع آتشبازی است. باران بیشکوه و کاذب بر پنجرهی من میبارد. دست تو در دست من نیست. کسی پیرهن با رنگ شیر دارد و یک داغ روی پیرهن است از روزی است که در تقویم نیست و معنی سوختن میدهد. بشقابها بعد از رفتن تو باید سپید باشند تا میوهای از فصل در آن ریخته شود. پرتقال در بشقاب منتظر تو ست. پرتقال در عمر من در عمر تو عمر کوتاهی دارد -نمیداند زمین با نبض من و تو در حرکت است. میدانستم کسی باید از آسمان خانهی من به زمین برسد تا میوهها از درختان بگریزند در خیابان و کوچههای مرطوب انبوه باشند. قول باران همیشه از تو ست. ناگهان چشم و چشمان را که بگشائی شیوع یک حقیقت است صدای پای تو است. کوچه ها تمام می شود خیابان آغاز می شود، بیابان تمام می شود- تو ایستادهای در باد هنوز قول باران داری. چند ماه بعد تنها عکسی از تو بر دیوار مانده است یک لبخند همیشگی از تو ست مدعوین این جهان آن را نمیشناسند مدعوین بدنبال کشف لغات فرهنگ لغات را ورق میزنند، کسی نمیخواهد معنی لبخند همیشگی و سراسری ترا معنی کند. من معنی این لبخند ترا دوست دارم که حرمت برهنهی اندوه من است - در بعدازظهری که میخواستیم راه خانه را گم کنیم لبخند تو قول باران میداد.
آتشبازی تا کف اتاق رسبده بود. گیسوان ژولیده تو، نه پیش آمدم ترا صدا کردم پیرهن از ابتدای روز گلدار بود. من زنده بودم میخواستم در یک ارتفاع زیر باران، خودم را تأیید کنم که من زندهام من دوباره زنده شدم من دوباره زنده شدم من دوباره تنفس میکنم. من در تنفس تو خودم را اثبات کردم -آتشبازی از گیسوان تو دور میرفت، برگ را نمیسوخت. هوش نگران در کنار پارچههای سوخته ظهور می کرد. به من میرسیدی، سلام میکردی من در آتشبازی فقط یک کلمه به غنیمت بردم یک کلمه تو هم شنیدهای. این کلمه را مینویسم امروز تمام شود.
در انتهای راهرو بوی تابستان رنگ باخته است. ماهی عریان، کسی از دریا آمده است. من نمیتوانم تو را صدا کنم. جواب از فصلی است که شهرها را برای بمباران از ماهی خالی کردهاند. فقط در انتهای راهرو پیرمردی روی صندلی نشسته است - با همهی مسافران شوخی میکند. مردی در ساعت ۲۰ دقیقه مانده به ۱۱ باید بمیرد باید با همین قطار به سفر برود. چای را ناتمام رها میکند. چای سرد شد مرد به قطار نرسد زنده ماند چای سرد را آرام نوشید. پیرمرد در انتهای راهرو به خواب رفت من و تو در کنار شیشهها که آغشته به خون بودند یکدیگر را بوسیدیم. چراغهاکه روشن شد برگها از درختان به زمین ریختند. کسی در باد سنتور مینواخت. تو با چشمان آبی در کنار فقر چمدان را باز کردی رنگ لباسها رنگ لباسهای ساعت حرکت نبود. از صدای جویبار بیدار شدیم.
کبوتری از صدای پاییز روی زمین باغ تنها میدوید. تو از کسی تشکر کردی که خوشبخت نبود -به تو پیرهن داده بود. از آن پیرهن روزهای درازی با گرما مانده است. روزی سرانجام باید سه اتاق را خالی کرد دوباره به اتاق اول رفت. در هر سه اتاق آینهها شکسته بودند. در حضور تو ماهی عریان را از تیغها رها میکنند. تو همان کتابی را میخوانی که تا امروز هزار بار خواندهای. حفظ نیستی. باز میخوانی. پیرمرد در انتهای راهرو از خواب بیدار میشود. استخوانهای ماهی را برای مردن گلهای شمعدانی، مینا، خواهران، برادران از آرواره جدا میکند روی تکههای شکسته آینه انبار می کند.
به دنبال کبوتر به باغ رهسپار میشویم. در میان باغ روی نیمکتها با رنگ سبز خواب تلویزیون میبینم. خدمتکاران باجامههای زربافت تلویزیون را در پاییز برای ما روشن میکنند. در صبحها از چشمان خسته و پفآلود ما در باغ برنامههای شب گذشتهی تلویزیون را حدس میزنند. ما سرگردان باران و ماهی عریان در باغ هستیم.
کبوتر دیگر روزها به دنبال پاییز به باغ نمیآید. تنها کتابی که همراه داریم دیروز تمام شد. ما به زبان مادری فقط همان یک کتاب را همراه داشتیم. کبوتر هم تنها است. میگویند خرگوشها در برف به باغ میرسند.
هنوز در راه هستند. آموختهایم چای را فقط برای مهمانان دم کنیم. در این باغ چای همیشه گرم است و مهمانان همیشه قبل از طلوع آفتاب و آمدن کبوتر به باغ از سفر باز میگردند. زنی کنار من و تو در باغ روی نیمکت نشسته است. فقط میخندد. ساعتش را کوک میکند. چشمان پسرش به رنگ دریا است. پسر با صدای نبض ما زن را صدا میکند زن پس از آن که پسر صدایش کرد به انتهای باغ میرود ساعتی میخرد و باز میگردد ولی هر بار پس از بازگشت پیرتر میشود. پسر آنقدر پیراست که زبان ما را فراموش کرده و دیگر مادر را نمیشناسد.
زن هر روز میخواهد راه برود. کلمات را روی تخته سیاه غلط بنویسد و از ما معذرت نخواهد. زن در غم آن نیست که پیرهن تابستانی دارد و امروز سه روز مدام است که باغ در زیر برفها مدفون است ولی ما هر شب به زن شب بخیر میگوییم.
در اين وبلاگ تلاش خواهم کرد، گزيدهای از
نوزده کتاب شعری که از احمدرضا احمدی از
سال ۱۳۴۱ تا سال ۱۳۸۷ منتشر شده است
را فراهم آورم
!آه! آه
دستم را آزاد بگذاريد
تا آسمان را پاک کنم