تبليغاتX
قافیه در باد گم می‌شود







من هنگامِ آمدنِ تو  به  خانه  صندلی را آماده می‌کنم تو مجبور نباشی از خستگی به

من سلام  گويی.  من به تو سلام  می‌گويم. فقط تو در روزهایِ تعطيل  به من  سلام

بگو. می‌دانم هوایِ بيرون از خانه آنقدر سرد نيست ولی ترا دوست دارم. من از انتهایِ

آتشفشان آتش را حدس می‌زنم و اگر به تو شما بگويم مبدل به آتش می‌شوم.  پس

تو نزديکِ من هستی. پس تو پله‌ها را آمده ای. پس تو نامِ مرا می‌دانی ـ چرا در سرما

بمانيم ـ چرا در زمهريرِ اسفندماه فقط گل‌هایِ زنبق را عاشق باشيم. چرا از همسايه‌ها

بترسيم که ما هنوز زنده هستيم و پرتقال‌ها را دوست داريم. ما هنوز می‌توانيم در کنارِ

پاييز در حومه‌یِ اسفندماه درِ خانه‌ها را سراسيمه بزنيم ما هنوز فراموش نکرده ايم  که

روزها کوتاه است هنگامي که پرندگان پرواز کنند روز تمام است


                                                                   از مجموعه‌ی نثرهای یومیه
+       







دیر رسیدم. همیشه با یک تأخیر که رفته رفته و آرام مرا پیر می کند. 7 سال

دیر رسیدن هوای سرد سردابه را بر سرم ریخت و آوار شد. من تمام آن شب

که درختان سخت در قاب فصل جای می گرفتند – دویدم ولی ابر بود و دیر بود.  

گیسوان تو تا بامداد روی صورتت بودند. من ترا دو سه بار گم کردم جوانی هم

از من می‌گریخت. من می‌دانستم اگر کسی آن شب حرمت مرا غنیمت شمرد

و مرا به دشنام بسپارد سینه‌ام را می‌شکافم خط‌های دست تو را بر قلبم نشان

می‌دهم بوی سحر بود ولی فریاد نمی‌زدم من دوستت دارم – من دوست دارم

من بیدارم مرا در بیداری کسی صدا نمی‌زد حرمت من در خواب بود همان شب

هنگام که پنجره تهی بود و دو گلدان را در سبزی باور نمی‌کرد در انتهای آن

تاریکی تنهای مرگ بودم من پرواز کردم – من می‌خواستم هر روز بعد از ظهر کنار آن

پنجره بنشینم خیابان را فراموش کنم، در سبزی درختان آراسته و گرانبها فراموش

شوم - در سالها بعد من و تو نیستیم و هفت سال از آغاز لباس پوشیدن ما می‌گذرد

و کوچه‌ها انبوه از چراغ است.

***


در خیابان دست تو در میان گیسوان من بود اعلام روز بود و کنجکاوی انگورها که در

خانه‌ها میوه بودند. هنوز در این اتاق تنها کسی که از عشق کبود است بازوان را برای

طلوع صبح خانه‌ی تو انکار نمی‌کند. آن صبحگاه تکرار دو صبحگاه دیگر بود. من در

سپیده بدنبال خوشبختی بودم، در آن صبحگاه تو، لباس‌ها برای من کوچک می‌شدند

پیرهن کوچک می‌شد، کفش کوچک بود من رشد کرده بودم. خبرهای روزنامه آن صبحگاه

دیوارها را از چشمان تو پیر می‌کرد. تمام کوچه را آمدم چشمان تو بر دیوارها کنده شده

بود من می‌خواستم بدنت را روی پوست درخت‌ها حکاکی کنم.


آنچه همه خبر نداشتند آن بود من ترا دوست دارم. ریشه‌ی من دوباره در خاک بود من دیگر

با یک فنجان چای هم خوشبخت بودم. من دوباره صفات خودم را می‌شمردم. لبخند ترا با

چشمانت همراه با صفات خودم می‌شمردم.


نگران صبر تو بودم. نگران آفتاب بودم که می‌رسید و خانه را روشن می‌کرد. من کبریت

می‌زدم آفتاب تأخیر کند به خانه‌ی تو مهمان نباشد. تا آن سپیده دستم با سال‌های عمرم

شناخته نمی‌شد. دست ترا نگران بودم که در آفتاب رشد کند.

***


دستم بدل ستاره‌ها بود. در دلم پیر می‌شدم. کمک کن این ابر را بخانه بریم کمک کن در

حفره ستاره پنهان شویم، کمک کن این خواب را تعبیر کنم که هفته هفت روز است و

سال 365 روز. کمک کن راه خانه را گم کنیم، کمک کن تکه‌های شکسته این آینه را از کف

کوچه برداریم من و تو در این تکه‌ها نگاه کنیم ویران نشویم. کمک کن در سایه این دیوار

قدیمی جوان شویم. کمک کن سایه من و تو روی زمین بماند کودکی از راه برسد سایه

من و تو را از زمین بردارد ببوسد و گم کند. بخانه که برسد نام خود را ویران کند خود را بنام تو

صدا کند.


پیر شدم که ترا صدا کردم. من شباهت تمام این روزها را در آسمان دیدم نه در تقویم.

یکنفر در این اتاق دوباره ساعتش را کوک می‌کند که به مهمانی رود. یکنفر در پنجره‌ی این

اتاق در زندان مانده مکث می‌کند دوباره پنجره را می‌بندد بعد از ظهر این روز طبیعی را که

آفتاب دارد و ابر دارد نبیند.


ساعت 8 صبح می‌دانستم از باران و ابر و گیسوان تو در امان نیستم کسی از سپیدی

بیمارستان به طرفم آمد. پنهان است و کسی است که از سپیدی بیمارستان عبور کرده

است. نهان است مرا موقت صدا می‌کند جواب می‌دهم دیگر شروع نمی‌کند. کسی است

که فقط یکبار ترا صدا می‌کند دیوار هنوز سفید است بوی ادویه بیمارستان را تنفس می‌کنم

 – نیلوفری در اتاقم روییده است عطر قدیمی دارد قادرم در این عطر غرق شوم و 7 سال

دیگر این نیلوفر را به تو نشان دهم. من در سپیدی اتاق و عطر نیلوفر گم هستم مرا پیدا کن

مرا ویران کن. نیلوفر در سپیدی اتاق رشد می‌کند – مرا ویران کن در این هجوم پرشتاب سال

که مرا پیر می‌کند تو مرا ویران کن پیری را نمی‌خواهم من برای پیری دیرم.

                                                                        از مجموعه‌ی «نثرهای یومیه»

+       







... من ترا خواهم – من ترا می‌گویم بر هر کوچه هزار دژخیم ایستاده است که

خواب مرا تفسیر کنند: تو نیستی،  دست تو کو؟  تا من تمام فقر  رفیقانم  را

دیگر  ندانم. از همه  کس ترا می‌پرسم – هنوز کسی به کوچه نیست  که مرا

برای  ضیافت  چشمان تو  به خانه برد - سیاهی شام باشد،  سیاهی  طعام

باشد.  هرگز عذر  مرا به  دلم  به گواه نیاوردی من ترا دوستم، من  ترا  دوست

 دارم.  ایستاده‌ام،  اطلسی صفت  است، فراموشی است. ترسم توبه کنم و

در توبه نام ترا، چشم ترا، دست ترا، توبه کنم. ...

                                                          از مجموعه‌ی «نثرهای یومیه»

+       







باد خشکی می‌وزید -در انتهای پلکان در جنوب خانه آهسته در باز می‌شد بسته می‌شد تو در آستانه‌ی در ظهور می‌کردی تا من لبخند می‌زدم تو محو می‌شدی تو در اتاق بودی -یادت نیست- از سقف شیر می‌چکید فنجان‌ها را می‌آوردم –لیوان‌ها را آوردی- استکان‌ها را می‌آوردم- همه را زیر سقف می‌چیدیم همه از شیر گرم پر می‌شدند-اتاق رنگ قهوه‌ای داشت- اتاق سفید شد بدن مرا سفیدی گرفت -صورتم از شیر بیرون مانده بود -خواستم زن صاحبخانه مرا نبیند- با صورت سفید زن صاحبخانه مرا نبیند -تو ساکت و با سکوت ابریشمی از طلوع صبح و فنجان چای برخواستی به طرف من آمدی نامم را پرسیدی من نام ترا گفتم دوباره به دنیا آمدیم -من کلید را به همسایه دادم همسایه مرا نمی‌شناخت. زن صاحبخانه هم ترا نمی‌شناخت -زن صاحبخانه ترا نمی‌دید- تو در کنار من ایستاده بودی و من ترا دوست داشتم.

                                             از مجموعه‌ی «نثرهای یومیه»

+       







شروع آتشبازی

شروع آتشبازی است. باران بی‌شکوه و کاذب بر پنجره‌ی من می‌بارد. دست تو در دست من نیست. کسی پیرهن با رنگ شیر دارد و یک داغ روی پیرهن است از روزی است که در تقویم نیست و معنی سوختن می‌دهد. بشقاب‌ها بعد از رفتن تو باید سپید باشند تا میوه‌ای از فصل در آن ریخته شود. پرتقال در بشقاب منتظر تو ست. پرتقال در عمر من در عمر تو عمر کوتاهی دارد -نمی‌داند زمین با نبض من و تو در حرکت است. می‌دانستم کسی باید از آسمان خانه‌ی من به زمین برسد تا میوه‌ها از درختان بگریزند در خیابان و کوچه‌های مرطوب انبوه باشند. قول باران همیشه از تو ست. ناگهان چشم و چشمان را که بگشائی شیوع یک حقیقت است صدای پای تو است. کوچه ها تمام می شود خیابان آغاز می شود، بیابان تمام می شود- تو ایستاده‌ای در باد هنوز قول باران داری. چند ماه بعد تنها عکسی از تو بر دیوار مانده است یک لبخند همیشگی از تو ست مدعوین این جهان آن را نمی‌شناسند مدعوین بدنبال کشف لغات فرهنگ لغات را ورق می‌زنند، کسی نمی‌خواهد معنی لبخند همیشگی و سراسری ترا معنی کند. من معنی این لبخند ترا دوست دارم که حرمت برهنه‌ی اندوه من است - در بعدازظهری که می‌خواستیم راه خانه را گم کنیم لبخند تو قول باران می‌داد.

آتشبازی تا کف اتاق رسبده بود. گیسوان ژولیده تو، نه پیش آمدم ترا صدا کردم پیرهن از ابتدای روز گلدار بود. من زنده بودم می‌خواستم در یک ارتفاع زیر باران، خودم را تأیید کنم که من زنده‌ام من دوباره زنده شدم من دوباره زنده شدم من دوباره تنفس می‌کنم. من در تنفس تو خودم را اثبات کردم -آتشبازی از گیسوان تو دور می‌رفت، برگ را نمی‌سوخت. هوش نگران در کنار پارچه‌های سوخته ظهور می کرد. به من می‌رسیدی، سلام می‌کردی من در آتشبازی فقط یک کلمه به غنیمت بردم یک کلمه تو هم شنیده‌ای. این کلمه را می‌نویسم  امروز تمام شود.

                                    از مجموعه‌ی «نثرهای یومیه»

 

+       







در انتهای راهرو

در انتهای راهرو بوی تابستان رنگ باخته است. ماهی عریان، کسی از دریا آمده است. من نمی‌توانم تو را صدا کنم. جواب از فصلی است که شهرها را برای بمباران از ماهی خالی کرده‌اند. فقط در انتهای راهرو پیرمردی روی صندلی نشسته است - با همه‌ی مسافران شوخی می‌کند. مردی در ساعت ۲۰ دقیقه مانده به ۱۱ باید بمیرد باید با همین قطار به سفر برود. چای را ناتمام رها می‌کند. چای سرد شد مرد به قطار نرسد زنده ماند چای سرد را آرام نوشید. پیرمرد در انتهای راهرو به خواب رفت من و تو در کنار شیشه‌ها که آغشته به خون بودند یکدیگر را بوسیدیم. چراغ‌هاکه روشن شد برگ‌ها از درختان به زمین ریختند. کسی در باد سنتور می‌نواخت. تو با چشمان آبی در کنار فقر چمدان را باز کردی رنگ لباس‌ها رنگ لباس‌های ساعت حرکت نبود. از صدای جویبار بیدار شدیم.

کبوتری از صدای پاییز روی زمین باغ تنها می‌دوید. تو از کسی تشکر کردی که خوشبخت نبود -به تو پیرهن داده بود. از آن پیرهن روزهای درازی با گرما مانده است. روزی سرانجام باید سه اتاق را خالی کرد دوباره به اتاق اول رفت. در هر سه اتاق آینه‌ها شکسته بودند. در حضور تو ماهی عریان را از تیغ‌ها رها می‌کنند. تو همان کتابی را می‌خوانی که تا امروز هزار بار خوانده‌ای. حفظ نیستی. باز می‌خوانی. پیرمرد در انتهای راهرو از خواب بیدار می‌شود. استخوان‌های ماهی را برای مردن گل‌های شمعدانی، مینا، خواهران، برادران از آرواره جدا می‌کند روی تکه‌های شکسته آینه انبار می کند. 

به دنبال کبوتر به باغ رهسپار می‌‌شویم. در میان باغ روی نیمکت‌ها با رنگ سبز خواب تلویزیون می‌بینم. خدمتکاران با جامه‌های زربافت تلویزیون را در پاییز برای ما روشن می‌کنند. در صبح‌ها از چشمان خسته و پف‌‌آلود ما در باغ برنامه‌های شب گذشته‌ی تلویزیون را حدس می‌زنند. ما سرگردان باران و ماهی عریان در باغ هستیم.

کبوتر دیگر روزها به دنبال پاییز به باغ نمی‌آید. تنها کتابی که همراه داریم دیروز تمام شد. ما به زبان مادری فقط همان یک کتاب را همراه داشتیم. کبوتر هم تنها است. می‌گویند خرگوش‌ها در برف به باغ می‌رسند.

هنوز در راه هستند. آموخته‌ایم چای را فقط برای مهمانان دم کنیم. در این باغ چای همیشه گرم است و مهمانان همیشه قبل از طلوع آفتاب و آمدن کبوتر به باغ از سفر باز می‌گردند. زنی کنار من و تو در باغ روی نیمکت نشسته است. فقط می‌خندد. ساعتش را کوک می‌کند. چشمان پسرش به رنگ دریا است. پسر با صدای نبض ما زن را صدا می‌کند زن پس از آن که پسر صدایش کرد به انتهای باغ می‌رود ساعتی می‌خرد و باز می‌گردد ولی هر بار پس از بازگشت پیرتر می‌شود. پسر آنقدر پیر  است که زبان ما را فراموش کرده و دیگر مادر را نمی‌شناسد.

زن هر روز می‌خواهد راه برود. کلمات را روی تخته سیاه غلط بنویسد و از ما معذرت نخواهد. زن در غم آن نیست که پیرهن تابستانی دارد و امروز سه روز مدام است که باغ در زیر برف‌ها مدفون است ولی ما هر شب به زن شب بخیر می‌گوییم.

                            از مجموعه‌ی «نثرهای یومیه»

 

+