تبليغاتX
قافیه در باد گم می‌شود







خنده‌های رفتگران در مه

می‌درخشید

درختان در مه ریشه‌ها را

می‌پراکندند

من می‌دانستم

هنگام که مه تمام شود

ریشه‌های عریان درختان

بر کف خیابان است

ساختمان پست و تلگراف

که در روزهای دیگر سفید

بود

اکنون در مه، لرزان

و شیری رنگ بود

شیرفروشان آمدند

مه رفته بود

پسرک‌ها و دختران لاغر

از مه بیرون بودند

با نان و سبد میوه

به رویا می‌رفتند

من تمام مه را تنها آمدم

به آفتاب رسیدم

ساختمان پست و تلگراف

سفیدی روزهای دیگر را

داشت

که من در همه‌ی آن روزها

کارمندی ساده بودم

بارانی سفید و کلاهی سیاه

بر سر داشتم

در همه‌ی آن روزها

شما را مخفیانه دوست داشتم.

از مجموعه‌ی «هزار پله به دریا مانده است»

+       







امروز روز سوم فروردین

        است

آسمان خاکستری است

خط‌های ابر آسمان را تکه‌تکه می‌کند

گاهی سفیدی ابر بر بام خانه‌ی من

اتاق‌ها را به اندوه

     می‌برد

من پرده‌ها را از باران بهاری جدا

        کردم

هنوز تصمیم ندارم

    به پنجره‌ها بیاویزم

ابرها که بر خانه است

می‌خواهم پرده‌ها را نیاویزم

ابرها که از آسمان رفتند

می‌خواهم پرده‌ها را بیاویزم

شما گل‌های این پرده را دوست

       دارید.

 

                                    از مجموعه‌ی «هزار پله به دریا مانده است»

+       







از انتهای خانه‌‌ی  من که با جهان یکسان نیست - زبان لکنت دارد و جاده  انبوه

 از قلب و سهولت مرگ است. کسی در باران حوصله‌ی روشن کردن چراغ ندارد

- تو همیشه  در نور هم به من  کبریت  تعارف  می‌کردی - یادت نیست - من در

باران  کبریت  را روشن می‌کردم و برای  این  روشنایی  محدود می‌گریستم - در

عرشه‌ی این هفته آموختم  که  فقط در این روشنایی‌های محدود - عمر  بی‌باک

کبریت‌ها  می‌توان دوست داشت شب‌ها که پریشان است می‌توان چشمان ترا

اتلاف نکرد - همراه داشت  انسان اگر روزها را در اندوه هم تلف کند  می‌تواند با

کبریتی  و چشمانی  که هدیه‌ی تو است  همه حقیقت  این  زمین چسبیده به

هراس  و سرفه را در ابر گم کند - می‌توان  در انبوه  خاکسترهای داغ، مانده در

کوچه‌های  بن‌بست  که سئوالی را  جواب نمی‌دهند  در عریانی  پنهان  گشت

- پیرهن را در عرشه‌ی روزهای اتفاقی آفتاب آویخت. پوشیده از ملال - بی‌جواب

به تماشای قطار انبوه از میوه و روایت آدمیان از روز و شب رفت.

                                    از مجموعه‌ی «هزار پله به دریا مانده است»

 

+       







از خاک خفته در باران

    برای شما نخواهم

        گفت.

برای من ستایش خاک

نافرمانی از باران خانه‌ی

        شما است

که در زمستان هم

در کنار پنجره‌ی شما

از سرما نمی‌لرزیدم

پنجره را که باز می‌کنم

دکان‌ها در بخار

دیگر برای من زشت

      نیستند

باور کنید

دیدن قلبم را در آینه

این روزها

مدیون شما هستم

شما نام مرا می‌دانید

و من دیگر نمی‌توانم نامی را

        برای خویش

        ادعا کنم.

                                       از مجموعه‌ی «هزار پله به دریا مانده است»

 

+       







امروز در خانه هستم

از صبح با همسایه‌ها

حرف از گلهای آفتابگردان

        گفتیم

امروز فکر می‌کردم

اگر یک مزرعه با گلهای اطلسی

     داشتم

مزرعه را

در پارچه‌های مرطوب آبی رنگ

      می‌پوشیدم

به خانه‌ی شما می‌آوردم

 و به شما می‌سپردم

دلم می‌خواست

رنگهای خاکستری و آبی

  گلهای اطلسی

در زردی گلهای آفتابگردان خانه‌ی شما

       گم شود

ولی من مطمئن بودم

در میان تمام عطر اطلسیها

و رنگ زرد آفتابگردانها

شما را گم نمی‌کردم.

                 از مجموعه‌ی «هزار پله به دریا مانده است»

 

+       







روزهای اول از دو پرنده
آغاز شد
        
دو پرنده کنار پنجره
       آمدند       
شما پرنده‌ها را دانه
         داديد 
پرنده‌ها هر دو رنگ سياه
        داشتند.
من شما را صدا کردم
پرنده‌ها پر زدند
از کنار پنجره گذشتند
در پهنه‌ی آسمان گم شدند
شما آسمان را ديديد
آنروز آسمان آبی بود
ولی تکه‌های سفيد ابر
       داشت
پرنده‌ها رفته بودند
من و شما به کنار ميز ناهار
       رسيديم  
مهمانان ديگر هم بودند
من آن روز مهمان بودم
من و همه مهمانان از پشت
پرده‌های خانه‌ی شما
درختان را می‌ديديم
       که سبز بود
در خانه‌ی شما انبوه چمنها
بسوی گلها جاری بود

روز
۲۹ اسفند نيست
فردا روز
۲۹ اسفند است
      هنوز باران پايان نگرفته است   

ولی شما امروز خواهيد گفت:
     مرا دوست داريد.

                       از مجموعه‌ی «هزار پله به دریا مانده است»

 

+