خندههای رفتگران در مه
میدرخشید
درختان در مه ریشهها را
میپراکندند
من میدانستم
هنگام که مه تمام شود
ریشههای عریان درختان
بر کف خیابان است
ساختمان پست و تلگراف
که در روزهای دیگر سفید
بود
اکنون در مه، لرزان
و شیری رنگ بود
شیرفروشان آمدند
مه رفته بود
پسرکها و دختران لاغر
از مه بیرون بودند
با نان و سبد میوه
به رویا میرفتند
من تمام مه را تنها آمدم
به آفتاب رسیدم
ساختمان پست و تلگراف
سفیدی روزهای دیگر را
داشت
که من در همهی آن روزها
کارمندی ساده بودم
بارانی سفید و کلاهی سیاه
بر سر داشتم
در همهی آن روزها
شما را مخفیانه دوست داشتم.
از مجموعهی «هزار پله به دریا مانده است»
