تبليغاتX
قافیه در باد گم می‌شود







هنگام که دیگر

از تو خبری نیست

من گمراه ابرم

آسمان را شاهد دارم

که تو در این خانه

گیسوان به باد سپردی


من چهره‌ام را در آفتاب گم کردم

تا تو

جای پنهان گیاه پژمرده را

در علفزار

بی‌پایان

بیابی


خواهش دارم

بازهم با باد بازگردی

که من چهره‌ی تو را بشناسم


ضیافت‌ها در باد دارم

باد بی‌شمار، گستاخ

بر من سلطه دارد


از بوسه‌های دریا

سرشارم

اکنون، می‌آموزم

که شبنم لغزان بر درختان صبحگاهی

مرا در افراط

تکرار نام تو

بی‌حاصل

به باد سپرد


                                      از مجموعه‌ی قافیه در باد گم می‌شود

+       







ما صبح فردا امتحان داریم

باید

ساعت مرگ بیماران

ساعت آغاز عطر یاس

ساعت سرد شدن شیر و قهوه در فنجان

ساعت برگریزان درختان در شهرستان

ساعت ضربان قلب

-هنگام شنیدن مرگ کودکانی

که با بمب شیمیایی می‌میرند-

 

ساعت شنیدن خبرهای مه‌آلود

-از ایستگاه راه‌آهن شهرهای گرمسیری-

ساعت شستن پیرهن یوسف

ساعت مد دریا

ساعت جزر امید را امتحان دهیم.

 

ما همگی بیماریم

در امتحان فردا

که در یک میدان چمن

با هوای بهاری

و معلمین فداکار

انجام می‌شود

شرکت نمی‌کنیم.

            

            از مجموعه‌ی «قافیه در باد گم می‌شود»    

+       







چه ظلم مبهمی است این خون

که در رگ‌های من جاری

                                  است.

 

بیا که هراس تو

جامه بر تنم تنگ می‌سازد

من که از پیراهن رها بودم

تو، به کاسه‌ای شکسته خیره

من صدای شکستن را از ابتدا

                                       شنیده بودم.

مخاطب از سیر صعود

                             فرو افتاد

و من به شامگاه

قدیمی عشق

                      هیجان داشتم.

سوار پیر

از صعود روشن من خبر داشت

و من صاحب سعادتِ ناموجه

                                     در نور بودم.                  

                                          از مجموعه‌ی «قافیه در باد گم می‌شود»    

+       







عشق با عطری کولی آغاز شد

تو را روزی

پاییز حافظه‌ی آفتاب‌های سوخته

                                           خواندم

 

تو را

چون دستی گرم،

در عمق جنگل و در انتهای قصه

                                          خاک کردم

 

در عطش آبی چشمانت

                                لختی خنک شدم

اکنون دستانت سد آبها می‌شود

و آب که می‌نوشم

                         گردش زمین

کلمات عاشقانه را صیقل می‌دهد.

این استفهام تولد عریان تو ست

که بارانِ سمج بر اسرارش می‌بارد

و خون از آینه فوران می‌کند

تا من در در طرح کامل تولد عریانت

                                               بر دیوار

تا اعماق ریشه‌ها بروم و

                                 به روز برسم.

 

آب سرد

گُلِ سراسیمه را نخ‌نما می‌کند

باران آغشته به گُل می‌بارد

و من

در صدای نیلوفریت سقوط می‌کنم.

                  

                                          از مجموعه‌ی «قافیه در باد گم می‌شود»    

 


+       







اگر در بسته شود
 

آن اطلسی که گُل است

و در ابر ریشه می‌کند

                              می‌میرد.

وقتی که تو از خانه

                         به خیابان می‌روی

من نمی‌دانم

ریشه‌ی دوباره‌ای در خاک

                                  دارم؟

تمام این هفته

این اطلسی گل نمی‌دهد

اگر ریشه‌ی این دست‌ها

که رگ‌های آبی دارد

تمام شود

من در برابر ابر

چراغ را روشن می‌کنم

از ابر صبر می‌خواهم

 

مرا صدا کردند

من از هراس مُردن

در دست تو

                   خفتم.

 

این بار

که از تمام پله‌ها بالا رفتم

تو را نخواهم گفت

که مسیر ابری است

و سفیدی افق

                   دور است.

چراغ را خاموش می‌کردم

از تاریکی صبر می‌خواستم

باید هفته را در شاهراه‌های

رگ‌های تو

دفن کنم.

 

در روزهای ابری

من شگفتم

از عمر تو

                                      از مجموعه‌ی «قافیه در باد گم می‌شود»

 

+       







دیگر به صورت تو

نیازم نیست

تو در آفتاب

نشسته ای

و باد خبر از مرگ

انگور می‌دهد

ارادت من به درختان

تا صبح نمی‌پاید.

 

شبی که گذشت

تو سحر بودی

ما نمی‌دانستیم.

 

 

آن دم که خبر از تو

به ما رسید

ما بر شاخه

عمر می‌باختیم.

 

گیلاس‌ها در باد گم بودند.

                      از مجموعه‌ی «قافیه در باد گم می‌شود»    

 

+       







حقیقت دارد    

حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
مي‌خواستم تو
در انتهاي خيابان نشسته
                                  باشي
من عبور كنم
سلام كنم
لبخند تو را در باران
                        مي‌خواستم
مي‌خواهم
تمام لغاتي را كه مي‌دانم براي تو
                                            به دريا بريزم


دوباره متولد شوم
دنيا را ببينم
رنگ كاج را ندانم
نامم را فراموش كنم
دوباره در آينه نگاه كنم
ندانم پيراهن دارم
كلمات ديروز را
امروز نگويم
خانه را براي تو آماده كنم
براي تو  يك چمدان بخرم
تو معني سفر را از من بپرسي
لغات تازه را از دريا صيد كنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بميرم
تا زنده شوم.

              از مجموعه‌ی «قافیه در باد گم می‌شود»

 

+       







اتاق فرسوده است.
آينه کدر شد
صورت من کو؟
من با اين صورت
عاشق شدم
امتحان دادم
قبول شدم
ساز شنيدم
دشنام دادم
دشنام شنيدم
گرسنه شدم
باران خوردم
سير شدم
رنگ شناختم
رنگ باختم
سفيد شدم
خوابيدم
بيدار شدم
مادرم را صدا کردم
تو را صدا کردم
جواب دادم
خواب رفتم
عينک زدم
سفر رفتم
غم داشتم
ماندم.
آمدم
در آينه نگاه کردم
سفر رفتم
گلدان را آب دادم
ماهي را نان دادم
مي‌دانستم: صورت من
صورت توست.


سه دقيقه مانده به ساعت چهار
آينه کدر شد
هراس ندارم
آهسته در باز شد
زني در آستانه‌ی در نشست
آينه کدورت داشت
به صورتم نگاه کرد
مي‌خواست خودش را
در آينه ببيند
مرا باور کرد
مرا صدا کرد
مي‌خواستم از دور کسي مرا ببيند
تا براي ديگران بگويد
تا کدر شدن آينه
من لبخند داشتم.
زن ساکت، زن صبور
با سکوت ابريشمي
از طلوع صبح، از فنجان قهوه
بر مي‌خواست
آماده بودم
در صبح
براي ريختن باران
در ليوان گريه کنم.

از شما هراس ندارم
که به من تو بگوييد
فقط صورتم را به ديگران بگوييد
که لبخند داشت
لبم سفيد بود.


باغ ندارم
خانه ندارم
رؤيا ندارم
خواب دارم
عشق دارم
نان دارم
اطلسي دارم
حافظه دارم
خستگي دارم
سردي دارم
گرمي دارم
مادر دارم
قلب دارم
دوست دارم
يک چمدان دارم
يک سفر دارم
يک پاييز دارم
يک شوخي دارم
لباسهاي من کهنه نيست
ولي درِ چمدان بسته نمي شود.
يک تکه قالي دارم
آسمان نيست
ابري است
آبي است
فرهنگ لغت دارم
دوازده جلد است
مؤلف مرده است
يک پرتغال دارم
براي تو.
عينک دارم
شيشه ندارد
نه سفيد، نه سياه
براي چهار فصل است
يک ليوان از باران دارم
ناتمام است
شکسته است.

يک جفت جوراب آبي دارم
دريا را دوست دارم
يک ساعت دارم
کار نمي‌کند
سه دقيقه مانده به چهار را
نشان مي‌دهد


اگر آينه بشکند
اگر گُلِ نيلوفر دهد
اگر ميوه دهد
اگر حرمت مادرم را
با چادر سياه بداند
اگر شمعداني در آينه
کوچک
تر شود
من کوچک مي‌شدم.


ساعت براي من بزرگ است
عشق براي من بزرگ است
خستگي بزرگ است
گرما بزرگ است
نان بزرگ است
خانه بزرگ است
پاييز بزرگ است
قالي بزرگ است
خواب بزرگ است
گُل بزرگ است
سفيدي بزرگ است
غم بزرگ است.

من کوچک مي‌شوم
غم بزرگ مي‌شود
نيلوفر بزرگ مي‌شود
عشق بزرگ مي‌شود
ماهي بزرگ مي‌شود
من کوچک مي‌شوم.
ساعت دارم
آسمان دارم
کودک چشم سياه
هنوز لبخند مي‌زد
غذا را گرم مي‌کنم
تو مهربان مي‌شوي
تو از مهرباني خسته مي‌شوي
تو به طرف مرکز زمين مي‌دوي
هنگام که زمين را مي‌بينم
صورتم ناسزا ست


کرانه‌ي خليج حدس است
دريا حدس است
عشق حدس است
پاييز حدس است
صورتم حدس است.


صورتم آرام است
کشتي از خشکي آمده است
کسي نيست
کشتي را به امانت به آب بسپرد
صورتم نيست
نردبان نيست
کشتي در دماغه
محو مي‌شود.

              از مجموعه‌ی «قافیه در باد گم می‌شود»

 

+       







در میان آن غزلها

و گلهای بنفشه که در بمباران

                                 لگد کوب شد

ما به غزلی احتیاج داشتیم

که بر قایق سوار شود

و از شهر بمباران شده

                            به ساحل رود

و مهاجرین را با ملافه‌های سفید

                                     به خانه آورد.

 

 

در غروب ابدی

بنفشه‌های مرده

در کف دستان ما

                   می‌درخشید

مردم به آن طرف رود رفته

                                بودند

وکشتزار ناظر ما بود

که چگونه

در روزهای جنگ بی‌حرفه

                               بودیم

 

طرحی از اندام ما

بر دیوار بود

که طولی نمی‌کشید در سایه‌ی بمباران

                                           محو می‌شد.

 

ما نشسته بودیم

که بمب صبور و فروتن

از پنجره به کافه آمد.

                از مجموعه‌ی «قافیه در باد گم می‌شود»

 

+