از تو خبری نیست
من گمراه ابرم
آسمان را شاهد دارم
که تو در این خانه
گیسوان به باد سپردی
من چهرهام را در آفتاب گم کردم
تا تو
جای پنهان گیاه پژمرده را
در علفزار
بیپایان
بیابی
خواهش دارم
بازهم با باد بازگردی
که من چهرهی تو را بشناسم
ضیافتها در باد دارم
باد بیشمار، گستاخ
بر من سلطه دارد
از بوسههای دریا
سرشارم
اکنون، میآموزم
که شبنم لغزان بر درختان صبحگاهی
مرا در افراط
تکرار نام تو
بیحاصل
به باد سپرد
از مجموعهی قافیه در باد گم میشود
