هوای پنهان... برای ابراهیم گلستان
هوای پنهان را
به خانه میآورم
زنان در آینه
دفن میشوند
خانهی خالی و متروک
در جزر و مدّ دریا
یکبار دیگر
رویت شد
نثار میکنم
دستان را به هنگام ظهر
که هوا صاف است
بادها هستند
مجاور درختم
مهتاب در دستان من
لرزش دارد
ابرهای ناتمام
بر خانهی من
تمام میشوند
پس از انهدام
شب گذشته
به خانه میآیم
آب در گلدانها یخ بسته است
راه درازی بود
اما تمام شد
عمر بود
