تبليغاتX
قافیه در باد گم می‌شود







هوای پنهان...         برای ابراهیم گلستان


هوای پنهان را

به خانه می‌آورم

زنان در آینه

دفن می‌شوند

خانه‌ی خالی و متروک

در جزر و مدّ دریا

یکبار دیگر

رویت شد


نثار می‌کنم

دستان را به هنگام ظهر

که هوا صاف است

بادها هستند

مجاور درختم

مهتاب در دستان من

لرزش دارد

ابرهای ناتمام

بر خانه‌ی من

تمام می‌شوند


پس از انهدام

شب گذشته

به خانه می‌آیم

آب در گلدان‌ها یخ بسته است


راه درازی بود

اما تمام شد

عمر بود


                             از مجموعه‌ی لکه‌ای از عمر بر دیوار بود

+       







این چترها...

این چترها که بر سرم می‌ریزد

چتر است

باران نیست

آن‌ها به دفاع من از باران

آمده بودند.

 

امروز صبح

سه روز است

که در سرتاسر این نامتناهی

می‌دوم

ترا اعتنا دارم

دعا دارم

وابسته‌ی حجم هستم

می‌ترسم

مناجات از آسمان فرو ریزد.

 

من سرشار

از دو دست

به کنار باغچه می‌روم

و دانه‌ها را در باغچه می‌کارم.

                                       از مجموعه‌ی «لکه‌ای از عمر بر دیوار بود»

+       







ای یارم...                              برای دکتر محمد اباذری
 

ای یارم

چون گریستم

زبانم را گُم کردم

دلم چه سخت

بر سپیده‌ی صبح می‌ریخت

در دستانم

همیشه بهار بود

پاییز همیشه در گفتارم خون بود

شامگاهان

همیشه ترانه را

در دستانم ترک می‌گفت.

 

پیچک‌های یاس را

بر لبانم حدس زده بودند

که مرا پیوسته

هر صبح صدا می‌کردند.

 

ای یارم

چه دلگیر در خانه می‌ماندم

جرقه‌های آتش را

حادثه می‌دانستم

جوان بودم

و دستان ترا

ای یارم

برای ادامه‌ی روز

کافی می‌دانستم.

                                           از مجموعه‌ی « لکه‌ای از عمر بر دیوار بود»

 

+       







قانونی است ...

قانونی است

که ابر در بهار ببارد

در بهار

من به زن جوان

خیره شوم.

روز را

گاهی خواب باشم

شقیقه‌هایم در بهار

لطف دارند

سه و چهار ساعت پیاپی

کنار پنجره

عبور غم را می‌بینم.

 

در شب گذشته

اندام من آب شدند

به خیابان ریختند

عابرانی که از روی اندام

آب شده و سرد من

به خانه می‌رفتند

نانی گرم در دست داشتند

قانونی است

که همه نان گرم را دوست دارند.

                                           از مجموعه‌ی «لکه‌ای از عمر بر دیوار بود»

 

+       







بام را...

بام را به خشنودی

به یاد می‌آورم

رودخانه‌ای بود

که پاییز در آن

در سه نوبت

غرق می‌شد

حجم پاییز

در دستان ما گُم می‌شد

آکنده از عشق

از ترس

باغ را دیده بودیم.

 

کاغذ کم بود

بر پوست آهو هم

نمی‌توانستم

شرح درد را بنویسم

شرح درد چه بود؟:

کودک از گرما می‌مُرد

عشق فسرده بود

و جوانی را پاسخ نمی‌گفت

ساعت از کار مانده بود.

 

روبروی طلوع

ایستاده بودم

خورشید در دود

گُم بود.

       از مجموعه‌ی « لکه‌ای از عمر بر دیوار بود»

 

+       







در خیابان...

در خیابان‌های بزرگ

شگفت

در برابر مرگ ایستاده بودم

لباس بر تنم

سنگین بود

فصل و دیار

در انگشتانم شمرده می‌شدند.

 

 

نامشان

تنها یک کلید بود

 که من در کودکی

گُم کرده بودم

سر زلف ترا

خنیاگران سوخته بودند.

 

 

چه آرام مرده بودی

در معرکه‌ی فرهنگ لغت

لباس ترا

ارزان فروخته بودند

تو چه زیرک بودی

که دریاتر از دریا

مرده بودی.

                                           از مجموعه‌ی « لکه‌ای از عمر بر دیوار بود»

 

+