در کمین...
در كمین اندوه هستم
بانو
مرا دریاب
به خانه ببر
گُلی را فراموش كردهام
كه بر چهرهام میتابید.
زخمهای من دهان گشودهاند
همهی روزگار پروازم
اندوه بود
بانو مرا
قطره قطره دریاب
در این خانه
جای سخن نیست
زبان بستم
عمری گذشت
مرا از این خانه
بیرون ببر.
سرنوشت من
به بدگمانی
به خوناب دل
خاموشی لب
اشكهای یخ بسته
بر صورت من است
هیچكس یورش دل را
در خانه ندید
بانو
من فرو ریختم
و دیدم
كه دل چگونه
فرو میریزد
و قلب در اوج
رها میشود
و بر كف خیابان میریزد
بانو مرا دریاب
ما شب چراغ نبودیم
ما در شب باختیم.
از مجموعهی «لکهای از عمر بر دیوار بود»
