قافیه در باد گم می‌شود - 29 نظر

نویسنده: باران
یکشنبه 1 اردیبهشت1387 ساعت: 5:3
خوشحالم که شروع کردی. امیدوارم ادامه هم بدهی
خواندن شعرهای احمدی از مانیتور هم لذت‌بخش است. ممنون....

نویسنده: ماهور
دوشنبه 2 اردیبهشت1387 ساعت: 8:54
سلام

راستش من هم مدتی بود به این فکر میکردم که تمام آثار احمدرضا احمدی عزیز را دروبلاگی جداگانه گردآوری کنم ...
بی نهایت خوشحالم برای این تلاش خوب
لینک شما را دروبلاگم قرار می دهم.

نویسنده: روح الله
سه شنبه 3 اردیبهشت1387 ساعت: 20:45
سلام
من قبل هم از شما تشکر کردم بابت آشنا کردنم با شاعری به نام احمدی از طریق وبلاگتون و حالا تو فکر اینم که سر فرصت یکی از آثارش رو بخرم و عمیق تر با شعرشون آشنا بشم اگر لطف کنید بهم بگید کدوم کتابشون زیباتره ممنون میشم .

نویسنده: ماهور
پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 ساعت: 10:1
در کتاب "مهمان ماه " گردآورنده :انجمن شاعران ایران ، دفتر شعر جوان شماره 12 پاییز 83
در سال 82 گفتگوی صمیمی با احمدرضای عزیز انجام داده همینطور با پیش درآمدی از آیدین آغداشلو در مورد تاثیری که احمد رضا احمدی در زندگیش داشته .
ببنید کار جالبی ست.

نویسنده: ماهور
شنبه 14 اردیبهشت1387 ساعت: 9:29
چقدر عالی ..
چه طرح زیبایی برای قالب انتخاب کردید کنار وجود همیشه سبز شاعر عزیزمان

منهم تعداد محدوی از کتاب هایش را دارم و همیشه مثل شما در جستجوی شعرهایش هستم! وقتی خبر بیماری و عمل چشم هایش را در زمستان 85 در مجله هفت خواندم بسیار متاسف شدم ...
نمی دانم شعری را که برای شاعر عزیز گفته ام را در وبلاگم خوانده اید؟ با عنوان " برای قلب شاعر می گریم "
http://www.sunshine-112.blogfa.com/8512.aspx

نویسنده: روح الله
شنبه 14 اردیبهشت1387 ساعت: 17:8
سلام
با شعر "معلمم" که از دل شکسته ام برخاسته است
چشم براه شما هستم و مشتاق نقد ارزشمند شما.
در ضمن وبلاگتون با تغییراتی که دادید خیلی زیبا شده
در مورد راهنمایتون از آثار احمدی باید بگم من به دو کتاب فروشی ادبی
تو شهرمون رفتم اما پیدا نکردم ولی حتما یکی از آثار احمدی رو پیدا میکنم.

نویسنده: برپا
پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 ساعت: 10:5
کاشکی "چای در غروب جمعه" رو فردا میذاشتی!
شاید اینجوری حس بهتری بود



آنتوان دوانل:

خب شما فردا غروب بیا و دوباره این شعر را بخوان. تا آن موقع سر جایش هست.

نویسنده: کافشین kafshin
سه شنبه 24 اردیبهشت1387 ساعت: 23:8
سلام بر شما
اقا من واقعا روم کم شد وقتی شعرهای زیبای اینچنینی رو می بینم با این که 7 سال دانشجوی ادبیات بودم و هنوز با اشعار شعرای غیر کاملا معاصر غریبه نیستم و سالهاست که خودمو شاعر توانایی میدونم وقتی شعرهای اینچنینی رو میخونم مطمئن میشم که ادبیات ما داره مسیر شکوفایی رو طی می کنه
ولی متأسفانه یه باند قدرتمندی از اساتید توی دانشگاه های ما نمی خواند این واقعیت رو بپذیرند چون در این صورت چهره هایی رو که سعی در مطرح کردنشون دارند کمرنگ میشن
متاسفانه کسانی مثل زرین کوب انوری و صفا و سایرین که این مشکل رو درست کردند امروز روز به روز بیشتر منبع تدریس ادبیات معاصر میشن

خلاصه دستخوش زیبا بود و ان شاء الله پربرکت هم خواهد بود

نویسنده: کویر
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 ساعت: 7:45
سلام
استفاده کردم

نویسنده: ماهور
دوشنبه 20 خرداد1387 ساعت: 8:36


همچنان می خوانم ..

نویسنده: Deev
دوشنبه 27 خرداد1387 ساعت: 19:30
جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی ، جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه...




(دست نوشته های آخرین دیوانه )به روز شد

نویسنده: افسون كودك طبيعت
یکشنبه 16 تیر1387 ساعت: 22:3
جالب بود تا به حال اين شاعر را نميشناختم. شعرش خيلي زيبا بود.

نویسنده: سومنات
چهارشنبه 9 مرداد1387 ساعت: 19:54
سلام عرض مي‌كنم. از اين‌كه اين كار را انجام مي‌دهيد خوشحالم و به عنوان يك خواننده از شما تشكر مي‌كنم.
احمدرضا احمدي از شاعران مورد علاقه‌ي من هم است. ديدم زحمت كشيده‌ايد رو جلدي كتاب‌هاي ايشان را اسكن كرده‌ايد و در وبلاگتان گذاشته‌ايد.
چند كتاب هست كه دارم و جاي خالي‌شان را در آرشيوتان خالي ديدم.
همه‌ي آن سالها
كتاب منتخبات (دو چاپ دارد كه طراحي هر دو متفاوت است)
ساعت 10 صبح بود
چاي در غروب جمعه روي ميز سرد مي‌شود
اگر تمايل داريد، امر بفرماييد برايتان رو جلدي اين كتاب‌ها را اسكن كنم و به آرشيو پربارتان اضافه نماييد. اگر تمايل داشتيد خبرم كنيد.
با احترام و سپاس فراوان

نویسنده: ماهور
چهارشنبه 6 شهریور1387 ساعت: 15:21
چه انتخاب زیبایی

نویسنده: ماهور
سه شنبه 10 دی1387 ساعت: 9:41
روز بخیر همچنان با اشتیاق می خوانم
با آرزوی موفقیت برای شما

نویسنده: صادق
سه شنبه 11 فروردین1388 ساعت: 11:40
اتاق فرسوده است.
آينه کدر شد
صورت من کو؟
اینو که نوشتی...میخواستم برات میلش کنم.

تقصیر منه سر نمی زدم.
بمانی

نویسنده: دل بیقرار
یکشنبه 16 فروردین1388 ساعت: 4:44
سلام دوست عزیز

زیبا بود و عالی

خوشحال میشم به ما هم سری بزنی

همواره شاد باشید و بهاری

نویسنده: ماهور
یکشنبه 30 فروردین1388 ساعت: 20:57
سلام ، در لینک پیوند های روزانه، برای احمد رضای گیج گیج آقای آزرم را خواندم خیلی جالب بود.

با آرزوی موفقیت برای شما

نویسنده: ماهور
چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 ساعت: 11:8
سلام، عذر میخوام نبودم و کامنت شما رو امروز دیدم بله و تشکر بسیار از شما برای خبر رونمایی از " کتاب همه ی شعر های من" احمد رضا احمدی عزیز بطور پراکنده مراسم را درسایت های مربوط خواندم. منتظرم تا خبر های شما را در اینجا بخوانم.

نویسنده: سایه
دوشنبه 4 خرداد1388 ساعت: 22:20

نویسنده: ملیحه
چهارشنبه 7 مرداد1388 ساعت: 9:2

نویسنده: هانی
یکشنبه 17 آبان1388 ساعت: 10:4
چرا دیگه اینجا رو آپ نمی کنی؟ من کشته ی شعر احمدی هستم. اگه دوست داشتی میتونی این امکان رو برام بذاری که سایت رو مرتب آپ کنم. ما رسالت داریم که احمدی رو به همه معرفی کنیم.


سلام
من هنوز حتا یک سوم شعرهایی که از 17 کتاب اول احمدی انتخاب کرده بودم در وبلاگ نگذاشتم بنابراین حالا حالاها اینجا باید آپدیت شود... ولی خب گاهی به دلایل مختلفی این امکان فراهم نمی‌شود. این دو ماهی هم که اینجا نو نشد به دلایل مختلفی بود. به هر حال امیدوارم دیگر این گونه نشود.
از لطفتان ممنونم. خوشحال می‌شوم اگر شعری را تایپ کردید برای من هم ارسال کنید تا اگر شد از آن استفاده کنم.

نویسنده: ساهی
یکشنبه 17 آبان1388 ساعت: 16:48
راستش تا حالا اسم چنین شاعری رو نشنیده بودم!
دارم به این فکر می کنم چند تا شاعر خوب دیگه داریم که چهره های چندان آشنایی برای عموم ندارن؟!!
خوشحال شدم
خسته نباشید

نویسنده: هانی
سه شنبه 19 آبان1388 ساعت: 20:9
من تو ادامه مطلب هام همیشه یک شعر از احمدی خواهم گذاشت. البته این وبلاگ جدیده و تو وبلاگ قبلی من پر شعر از احمدرضا بود. این وبلاگ روشنایی های محدود(که برگرفته از شعر معروف احمدی است) هم سیاستش همینه

راستی اگه دوست داشتی پست "فراموش" از وبلاگ من که در مورد پیاده کردن موسیقی رو شعر احمدی است رو بخون. تجربه جالبی بوده.

خوشحالم که آپ شد.

نویسنده: هانی
چهارشنبه 27 آبان1388 ساعت: 19:51
من جدیدا دارم این کتاب " یک منظومه دیرباب در برف و باران گم شد رو می خونم. اتفاقا این شعر از اونایی بود که علامت گذاشته بودم.
احمدی رو دوست دارم چون به قول خودش، راه خودش رو رفته و یقین داشته که عده ای شعرش رو خواهند خوند
احمدی رو دوست دارم چون زبانش انگار زبان منه. انگار من میخوام یه حرفایی رو بزنم که بلد نیستم. بعد احمدی میاد و می زندشون

قشنگ بود






ممنون


نویسنده: هانی
یکشنبه 1 آذر1388 ساعت: 14:39
"احمدرضا جان وزن را به توان هزار فراموش نکن." فروغ

اما او نتوانست و یادش رفته بود. وزن از جای دیگری در شعرش حضور داشت. او وزن را فراموش کرد اما مردم زنده از جای دیگری جور دیگری به شعرهای او وارد شدند(بابک احمدی)

نویسنده: آدمک
پنجشنبه 5 آذر1388 ساعت: 11:58
چندان به تحمل نزدیک نیست
چهره‌ی تو
چهره‌ی تو در آفتاب ابری است
در روزهای ابری چهره‌ی تو آفتابی است
هنوز وقت آن نرسیده است
چهره‌ی ترا در زمستان و پاییز
نام دهم و صدا کنم


این پستتونو بی نهایت دوست داشتم.

نویسنده: پاییزی
جمعه 6 آذر1388 ساعت: 20:1
بسیار زیبا بود
وعالی انتخاب کرده بودید

نویسنده: سودابه مهیجی
سه شنبه 1 دی1388 ساعت: 15:4
ا ز کتاب (( عزیز من )) زیاد شعر بذارید .ممنون.



حتمن. از "عزیز من" حدود 25 شعر انتخاب کرده‌ام که به تدریج در وبلاگ گذاشته خواهند شد.


نظر شما
نام شما:
پست الکترونيک:
وب سايت:
  
       [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد