دردی عتیق
باشد که حافظهام را از دست بدهم و از همهی پلهای در حال ریختن
عبور کنم اما همچنان میخواهم ترا ببینم، ستاره و شک را گزاف
شمردم، در کنار بوتههای گُل سرخ روزهای عمر را به باد و فنا و قصه
سپردم. دردی عتیق، روزی گمانزده از نابودی که از صبحش بوی
مرگ و نیستی به دماغ میخورد.
گُلفروشان ولگرد همراه با ریشههای بوتههای گُل سرخ به عمق
خاک رفته بودند در کنار بوتههای گُل سرخ کفشهای مندرس و
قدیمی دیده میشد، باد ناقص و تهی از وزش، دو سه برگ مانده بر
درخت را در پاییز چپاول کرد، تماشای این دو سه برگ همهی هفتهی
ما بود گفتم برخیزم دشنه را صیقل دهم در قلبم جای دهم، امیدها
همراه با کوهها ریزش میکردند در برودت نگاه عابران سنگ
میشدیم و خیال میکردیم هفته به پایان است با ما فقط دو سیب
کال و تکهای نان بیات همراه بود.
از مجموعهی «روزی برای تو خواهم گفت»
