تبليغاتX
قافیه در باد گم می‌شود







در آینده‌ی وهم باغ        به: فروغ فرخزاد

کودکی که روشنایی را بر تکه‌های کاغذ می‌کاشت،

باران شب که در صبح‌های بهار نبارید،

پیچک‌های دیوار کودکیم،

کلید‌های سرگردان که آویخته بر صفحه‌ی شعر قلب من بود،

و آن زن، سوخته بر استخوان خویش که روزنامه می‌خواند،

و این بدن‌ها که از حرارت مصیبت

بریان می‌شد و ذوب می‌گشت

و نردبان‌های فلزی که از تن آدم‌های کنار رودخانه ساخته می‌شد،

(نردبانی که پله‌ی ابتدا و آخرینش از ذوب بازمانده بود

و میان پله‌ی ابتدا و آخرین تهی بود)

و مردمی که آرزوهای کنفی را بر این دو پله می‌آویختند،

و این اراده‌ی تخدیرشده‌ی من که فقط گل‌های افیونی می‌داد،

همه در آینده‌ی وهم باغی بودند.

در صخره‌های قلبم بوته‌های افیون روییده بود

بوته‌های کوتاه که تصویر مرا بر آب ساکن این صخره می‌ریخت

از یادم برد که سکه‌ی قلبم را در آب نیافتم.

 

می‌دیدم که مذاب گشته‌ام

اما در بسترها جاری نبودم.

برودت‌ها ذوبم کردند

و این از معصومیت عقده‌های من بود.

 

در خنکای غروب‌های سپری شده

پنجره‌ی آینده‌ی وهم باغ را گشودند

و مرا صدا زدند

و من ساکن بودم.

 

در آن پسین پاییز

از پنجره‌ی آینده‌ی وهم باغ

خود را در باغ دیدم، و در میان شاخه‌ها با پرندگان شیشه‌ای پرواز می‌کردم.

 

فریاد زدم:

-چرا درختان را از انتها بر زمین نکاشتند

که ریشه‌های آن‌ها در آسمان نفوذ کند

و زمین آسمان نباشد:

که این زمین آسمان گشته

رشد گیاه را متوقف می‌کند.

 

یا در آن شب که عطر باران، روی خارهای بسترم جاری بود...

در اتاق وهم...

روبرویم شهر...

گنبد فیروزه‌ای که تخدیر مصیبت‌ها از رویش می‌تراوید...

 

در بستر بودم

جغد الوان

چشم بر چشم من...

و تاریکی کوچه‌های بن‌بست...

زندگی پچ‌پچ‌ها...

و سپس سکوت ممتد.

 

جغد پر می‌ریخت.

بسترم در خواهش‌ها به تخدیر می‌رفت

اتاق وهم، محو می‌شد

صدای ماهیان را می‌شنیدم که تخدیر را از حوض

می‌راندند

 

و یا در همیشه‌های سپری شده

من در اتاق وهم

در میان لکه‌های گریزنده و چابک رنگ‌های شیشه‌های الوان شناور بودم.

 

در صبحگاهی که ساعت به بهار می‌رفت

در چشم‌انداز مه‌آلود من

دو صف سرباز

-دست بر ماشه-

گلوله‌های رنگین زرورقی را بر وهم درختان کاشتند

می‌دانستم که تنم چون توری تباه گشته است.

 

به به‌ها می‌اندیشم که در تور نخی

در کنارم در اتوبوس

به چهره‌ها عطر می‌پاشید،

در خنکای این عصر پاییزی در این وهم

پرزه‌های تن به‌ها به فراموشی می‌رود

و این عطرها که از چهره‌ها بر می‌خیزد

مرا به یاد دانه‌های سرخ انار می‌اندازد.

                                                         از مجموعه‌ی « روزنامه‌ی شیشه‌ای»

+