تبليغاتX
قافیه در باد گم می‌شود







از امروز

از امروز قرار است

تسليم ابر شوم

درياهايي را كه مدام در خواب مي‌بينيم

فراموش كنم

اگر دريايي در رختخواب من

متولد شود

آن دريا را پرستار باشم

در اين صلوه ظهر

پيوسته مي‌خواهم

روز و شب را

بر يك فرفره‌ی صورتي رنگ

كه در باد مي‌چرخد

بنا كنم

چه خوشباوري است

كه اين فرفره‌ی صورتي رنگ

باد را متوقف مي‌كند

 ديگر نمي‌توان

جبران روزهاي رفته را بكنم

فرفره مي‌چرخد

الماس‌ها

ناگهان در عروسي همسايه‌ی ما

مبدل به شيشه شدند

بر سقف خانه‌ها

آويخته شدند

كه فانوس‌ها و چراغ‌ها را

از روز و شب خارج كنند.

 

 

از امروز قرار است

ديگر

رويا و تخيل را

با ميوه‌هاي پلاسيده

و

لبخند پيردختران معاوضه نكنم

تا ظهر امروز فرصت دارم

روزهاي آينده عمرم را

براي تكه ناني و سبدي ميوه

بفروشم

راستي

مرگ چه طمعكار است. 

                                      از مجموعه‌ی «عزیز من»

+