تبليغاتX
قافیه در باد گم می‌شود







این که ...

این که ما تا سپیده سخن از گل‌های بنفشه بگوییم
شب‌های رفته را بیاد بیآوریم
آرام و با پچ پچ برای یک دیگر از طعم کهن مرگ بگوییم
همه‌ی هفته در خانه را ببندیم
برای یک دیگر اعتراف کنیم
که در جوانی کسی را دوست داشته‌ایم
که اکنون سوار بر درشکه‌ای مندرس
در برف مانده است و مرده است
نه
باید دیگر همین امروز

در چاه آب خیره شد

زمستان را آموخت

                       گل‌های بنفشه

                       طعم کهن مرگ

                       درشکه‌ی مانده در برف را
                       باید فراموش کنیم
هفته‌ها راه است تا به درشکه‌ی مانده در برف برسیم
ماه‌ها راه است تا به گل‌های بنفشه برسیم
گل‌های بنفشه را در شب‌های رفته بشناسیم
ما نخواهیم توانست با هم مانده‌ی عمر را
در میان کشتزاران برویم
اما من تنها
گاهی چنان آغشته از روز می‌شوم
که تک و تنها
در میان کشتزاران می‌دوم
و در آستانه‌ی زمستان
سخن از گرما می گویم
من چندان هم
برای نشستن در کنار گل‌های بنفشه
بیگانه و پیر نیستم
هفته‌ها از آن روزی گذشته است
که درشکه‌ی مندرس در برف مانده بود
مسافران
که از آن راه آمده‌اند
می‌گویند:
برف آب شده است

و نشانی از مسافر و درشکه نیست
هفته‌ها است
در آن خانه‌ای که صحبت از مرگ می‌گفتیم
آن خانه
در زیر آوار گل‌های اقاقیا
گم شده است
مرا می‌بخشید
که باز هم
سخن از
                گل‌های بنفشه

                طعم کهن مرگ

                درشکه‌ی مانده در برف گفتم

گاهی تکرار روزهای
گذشته
برای من تسلی است

فقط گاهی که چراغ‌ها خاموش می‌شود

ما شمع روشن می‌کنیم

من در نور شمع گذشته را به یاد می‌آورم
مرا می‌بخشید.

              از مجموعه‌ی «ویرانه‌های دل را به باد می‌سپارم»

 

+