چه ظلم مبهمی است این خون
که در رگهای من جاری
است.
بیا که هراس تو
جامه بر تنم تنگ میسازد
من که از پیراهن رها بودم
تو، به کاسهای شکسته خیره
من صدای شکستن را از ابتدا
شنیده بودم.
مخاطب از سیر صعود
فرو افتاد
و من به شامگاه
قدیمی عشق
هیجان داشتم.
سوار پیر
از صعود روشن من خبر داشت
و من صاحب سعادتِ ناموجه
در نور بودم.
از مجموعهی «قافیه در باد گم میشود»
+  
