تبليغاتX
قافیه در باد گم می‌شود







صندلی را به کوچه بیاوریم

در خیلی از بعدازظهرها

فکر می‌کردیم

صندلی‌ها را از اتاق

به کوچه بیاوریم

و حرف آن دوست را بگوییم.

آن روزها غذای گرم را دوست نداشتیم

که اگر نامه می‌نوشتیم

بگوییم: غذا سرد می‌شد

ما نامه هم ننوشتیم

همیشه خیال می‌کردیم

دوست ما فقط تمبرهای پست را دوست دارد

متولد شد

حتی می‌توانست آرزو کند

که جمعه پایان هفته نباشد

 

کامل شد

حتی می‌توانست آرزو کند

چای زودتر از قهوه سرد شود

 

می‌توانست بگوید:

مردمان باستان غذای سرد را دوست دارند

ولی ما می‌گوییم:

در روزهای خوش هم گلدان را آب نداد

بعدازظهرها به خانه می‌آمد

ظرف‌ها را می‌شست

در آینه نگاه می‌کرد

به گلدان فرصت گل دادن نداد

فقط به خیابان رفت.

 

ما بعد از مرگ دوست

گلدان دوست را به خانه آوردیم

نام گل‌های گلدان را نمی‌دانیم

فرصت نداشت نام گل‌ها را به ما بگوید.

 

در تمام عمر دوست ما

در تمام زمین

فقط دو سه مزرعه‌ی گندم زرد شدند.

 

                                           از مجموعه‌ی «ما روی زمین هستیم»

+