داریوش دولتشاهی به اتاق من آمد گفت بیا جهان را فتح کنیم گفتم ایرادی ندارد
بگذار بعد از ساعت اداری شب تا صبح خیابانهای تهران را طی کردیم گردو خوردیم
عرض و طول جهان را حساب کردیم فردا صبح دیدیم جهان تحفهای نیست اما
رهایش نکردیم داریوش صدها قطعهی موسیقی نوشت و من صدها شعر نوشتم
ما به جهان پشتپا زدیم اما هنوز جهان میچرخید که داریوش تنها بدون من
خیابانهای نیویورک را گشت گردو هم نخورد در رویا جهان را با هم نصف کردیم
گلهای پیوسته نرگس سهم من و گلهای پراکندهی گل سرخ سهم داریوش شد
زندگی گاهی مرا فراموش میکرد و به صورتم لجن میپاشید داریوش از راه دور
دستهایش را از آب شفاف پر میکرد و بر صورت من میپاشید ما آبهای مردهی
جهان را که از شطها به دریا میرفت خزان زده کردیم و افروختیم روزهای باران
داریوش دولتشاهی را به یاد میآورم صدای تارش را که شنیدم بوی خوش
افراهای کوچههای قدیمی گلابدره را به چشمانم آویختم از خانهی من تا پورتلند
خانهی داریوش دولتشاهی میلیونها کیلومتر فاصله است اما من در صدا و صدای
تارش غوطهور میشدم داریوش همیشه دوزخ را از من پنهان میکرد بهشت را در
یک بستنی نانی جا داد و به من داد اکنون در این دلتنگی صبح جمعه که هوا ابری
است من هم دو سه تیلهی شیشهای دارم ماندهی بهشت را در یک سبد گلابی
که سرد است و طعم گیلاس دارد برای داریوش دولتشاهی میفرستم.
از مجموعهی «شعرها و یادهای دفترهای کاهی»
